۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

از ترس هام - 1

من آدم جدی نگرفتن ام؛ جدی نگرفتن خودم از همه بیشتر.
می ترسانیدم وقتی جدی می گیریدم، آن همه جدی.

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

هزار جهد بکردم که فیلان





من دارم سعی می کنم دستهای همیشه یخ ام یک کمی با بخار قهوه گرم بشوند.


آتینا حالش خوب نیست. رابطه ی گرم یونانی اش خراب شده، رابطه ی اینجاش گیر کرده در سربالایی. هن و هون و هن و هون. نمره ش 4.5 شده و حتی حوصله ندارد برود برگه اش را ببیند. یاکوپ خسته است، نمی خواهد تصمیم بگیرد. دلش می خواهد گند بزند به سرتاپای همه ی دخترهای بی شمار زندگی اش و برود یک گوشه سرش را فرو کند در کتاب قطور وایرلس. نمره اش خوب نشده، غرورش مالیده شده ته کفش کریستین، دلش کشیده می شود بین آیلین و آتینا و یکی دیگر. دل دل می کند که کریسمس را برود خانه یا با ما بماند و برای اولین بار می بینمش که قهوه لاته سفارش می دهد به دستگاه بی قواره.

ویل امتحانش را بد داده، ازین بدها که آدم انتظارش را ندارد، دیشب کوبیده اند تا ماستریخت رفته اند برای کنسرت و روبن همه چیز را خراب کرده؛ آن قدر مست بوده که همش فالش می خوانده، افتضاح! تمام هفته ی آینده امتحان دارد، مسلسل وار. یک تمرین دیتابیس باید تحویل بدهد تا قبل از 12 شب؛ مرل قرار بوده براش حل کند اما ویل کامپیوتر را خاموش کرده و آمده دلفت، داده ها مانده توی کامپیوتر خاموش. اریک مدام غر می زند از درس پاس نشده اش، از سردی هوا، از غذای بد آولا، از همه چیز. فکری است که بلیط بگیرد، یک سره به بوگوتا. پیریا دلش تنگ شده برای دوست پسرش، لوله ی خانه اش ترکیده، با اداره ی بیمه مشکل دارد، 8.5 گرفته اما از خواب دارد می میرد. یک هفته بیداری کشیده برای8.5اش. آرش که کلن اگر افسرده نباشد عجیب است.

من می بینم که باز دارم فرو می روم در جلد آدم خوشبخت جمع! همان وقتی که به آتینا اصرار می کنم که بیاید سالسا پارتی امشب را، همان وقتی که ویل را دوباره راهی آمستردام می کنم که کامپیوترش را روشن کند، دوش بگیرد و بخوابد. همان وقتی که دست می کنم توی کیفم که یک کیت کت گنده بدهم به اریک که خوشحال شود. همان وقتی که شماره ی لوله کش سیاهه را از بهزاد می گیرم و می دهم به پیریا.

من با نمره ی خراب 6ام، با گلودرد کهنه ام، با یک خروار درس نخوانده، با هزار برنامه ی عقب افتاده ی ددلاین دار، با ذهن شلوغم، با خستگی مفرط آدمی در آستانه ی عاشق شدن، با فکر و خیال خانه پیدا کردن و نکردن و ماندن و رفتن و هزار کوفت و زهرمار دیگر، من با دستهای یخ زده و دل تنگ، می شوم آدم خوشبخت جمع.

من چقدر بدبختی کشیده باشم از این خوب است؟ چقدر زندگی ام بهم ریخته باشد از حسادت آدمهایی که فکر می کردند من ته خوشبختی ام؟ من نمیدانم چرا همیشه به نظر می رسد برای من همیشه همه چیز مرتب است. نیست؛ این را من می دانم و آدمهایی که یک کمی به من نزدیکترند، معدود آدمهای نزدیکم؛ حتی نه مثلن پدر و مادرم. من نمیدانم چرا همیشه به نظر می رسد من آرامم، استرس ندارم، کارهام خوب پیش می رود، کسی هرگز ترکم نمی کند، اگر هم می کند کس بهتری هست به جاش، همیشه راه حلی دارم که توی سه سوت مشکلاتم حل می شود، قوی ام و می توانم تحمل کنم و الخ. اول ها فکر می کردم که شاید تظاهر می کنم و آدمها گول می خورند. اما بعدن ترها هی گفتم، هی چس ناله رها کردم در اتمسفر و باز اتفاقی نیفتاد. کسی جدی نمی گیرد من را وقتی غر می زنم، وقتی احساس بدبختی می کنم.

بعد از یک مدتی آدم خودش هم باورش می شود که آدم خوشبخت جمع است، چه کاری است که هی مدام بگویی نه. خوشبختی یک بیماری مسری است به گمانم که من دارم با وجود همه ی گندهایی که دارم می زنم، با همه ی سرویس هایی که به دهان مبارکم شده می شود. نکند بخاطر این لبخند کج احمقانه است؟