۱۳۹۲ آذر ۲۷, چهارشنبه

قلب بی حاصل ما

 
خااااک بر سر حافظه ی داغانم بکنند. دلم میخواست جزئیات بیشتری یادم می آمد. اینکه مثلن کجا بود. اصفهان بود یا تهران؟ پاییز بود یا زمستان (این را یادم هست که سرد بود)؟ چهارباغ بود؟ هزارجریب بود؟ من چرا غمگین بودم؟ این یکی را می توانم حدس بزنم البته ولی بهرحال ترجیحم این بود که به حدس و گمان و اینها متکی نباشم. بیایم برایتان مثل آدمهای عادیِ خاطره گو تعریف کنم که سال فلان، یک روزی در فلان ماه، فلان ساعت من داشتم در خیابان فلان قدم می زدم و فلان مرگم بود که فال را از توی بساط پسرک ده-دوازده ساله ای برداشتم. اینها هیچ کدام ولی یادم نیست. حتی خود فال هم یادم نمی آمد جز جمله ی اول تفسیر فال:
"غم و اندوهی بر قلبت چنگ انداخته است."
هزار سال هم که بگذرد خط زشت ارغوانی نستعلیق چاپی روی کاغذ کاهی نازک پرزدار را یادم نمی رود.
غم و اندوهی
بر قلبت
چنگ چنگ چنگ
انداخته است.
فکر کردم چه مریض بوده کسی که این را نوشته. چه غمگین و مریض بوده آدمی که این را نوشته. همانجور که غمی بر دلم چنگ انداخته بود فکر کردم نباید بگذارند آدمهای مریض و غمگین تفسیر فال حافظ بنویسند.

الان اسمس زد برات فال بگیرم؟ گفتم بگیر.
جواب داد:
در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است

عادت دارد فقط یک مصراع فال را می گوید. مغزم جرقه زد. همین بود فال آن روزم هم.
 

۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

مغز من، مغز اسکول من


سه شب پشت سر هم خوابش را دیدم؛ یعنی هر شب از وقتی که خبر را شنیده ام.
دیشب خواب می دیدم که از آن تو بهم ایمیل زده که "دیدی این هدفونی که تو انتخابش کردی هم توزرد از آب درآمد؟ دیدی سوخت؟ می توانی بروی اپل-استور یک دانه جدید برایم بخری و بفرستی؟ مدلش یادت هست؟ همین جوری می خواهم. آدم حوصله ش سر می رود بدون موسیقی. دنیای اینجا خیلی ساکت است بدون هدفون. آدرس را هم که داری، تهران-اوین. هه هه."
مدل همان "هه هه"هایی که می گفت و همانطور هم می نوشتشان توی چت یا ایمیل هایش.
مسخره است که بنظر مغزم می رسد که از آن تو می تواند ایمیل بزند و موسیقی گوش بدهد و از سوختن هدفونش بنالد. به گمانم برمی گردد به اینکه تا هفته ی پیش طبیعی ترین حق های مسلم دنیا را با هم داشته ایم، بغل گوش هم. کافی بوده دست دراز کنیم و بگیریمشان. حالا یهو یکی مان از همه ش محروم است؛ حالا همه هم نه، نود و نه درصدشان. شاید هم به این برمی گردد که میدانم زندگی بدون اینترنت و موسیقی چه سختش می شود، شاید سخت تر از زندگی بدون غذای خوب و لباس گرم و آزادی. از درک فاجعه ناتوان است مغزم انگار. شبیه خارج نشین های بی درد شده ام که ادم دلش می خواد هی بهشان بگوید "زهرمار! تو اصن می فهمی چه اتفاقی دارد می افتد انجا؟" 
مغز دراماتیک هولناکی دارم؛ می دانم خودم.