۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

دختری که پا میدهد

پیغام و پسغام داده توی فیسبوک که تو آیا دانشگاه دلفتی و آیا من اگر سوال داشته باشم می توانم که بپرسم یا نه.
می خواهم بی خیال بشوم اما لحن ایمیل شدیدن محترمانه و کمک خواهانه است. یاد خودم میفتم که فرزاد چه کمک بزرگی بود برام. براش ایمیل می زنم که بعله، دلفتم. چندتا سوال می پرسد، جواب می دهم. دو سه تایی لینک هم می دهم به آدمهای مرتبط تر و حتی از اعتبارم خرج می کنم که اگر کارت راه نیفتاد بگو آشنای فلانی ام. خط آخر ایمیل آخری مینویسم که جمعه خودم دانشگاهم. اگر مشکلی بود به من خبر بده. هی دستم میرود که شماره ام را پاک کنم حداقل، هی به خودم می گویم آرام دخترجان! طوری نیست که. سوال داشته باشد میپرسد؛ معاشرت است، کمک است، ترس ندارد که.
ساعت 11 صبح با آرش نشسته ایم توی کانتین که یکی sms میزند:
daram ra mioftam jigar :*
من استرس زده به گوشیم نگاه میکنم. الکی، انگار که هنوز امیدوار باشم، میپرسم: 
?shoma
میگوید که فلانی ام که دیشب بهم شماره دادی. بهم شماره دادی اش را فرو میکند در چشمم.
جواب میدهم که اشتباه گرفته و ایکاش که ورنداریم قسمتهای گندیده ی فرهنگمان را بکشانیم آن سر دنیا و اینکه دیگر مزاحم نشود. وقیحانه جواب میدهد که توهم فرهنگ درست برندارم و تازه یکسال نشده که اینجام و اینکه دختری که پا میدهد باید منتظر همه چیز باشد...
به سرم میزند که راه بیفتم بروم دانشکده ی عمران، یک سیلی بزنم توی گوشش و برگردم. نمیروم. smsاش را اما نگه داشته ام.
که یادم نرود.

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

بنفشه و این صوبتا

به گمانم غربت هر چه هم که دلخواه و خودخواسته و اینها باشد، باز یک کاری می کند با آدم که نرم نرم یک مفهومی جا می گیرد توی زندگی ت به اسم وطن. هر چه هم که قبلش خندیده باشی به کل مفهوم و مصادیق اش. یک کاری بات می کند لامصب که رقیق می شوی وقتی به وطنت فکر میکنی. 

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

خواهشانه

می‌شود بنویسم؟
بشود لطفن
نخطه

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

خرمایی سیر است، نه سیاه

هی می گردم دور و بر جعبه های رنگ مو تازگی ها.
یعنی توی این مغازه های لوازم بهداشتی، هنوز اول می روم پای لوازم آرایشی ها، لای رنگ ها می پلکم. دست می کشم به شیشه ی لاک های خیلی رنگی، رژهای جیغ را بو می کنم، عطرها را سرسری بو می کشم، پای جعبه های عجیب و غریب ریلکس هم وا می ایستم، ببینم کی به کی و چی به چی است، بعد دوباره سر خرم را کج می کنم به سمت رنگ موها.
از بلوندها رد می شوم، قرمز شرابی ها را یک بار برمی دارم از جایشان، زود می گذارم سر جاش اما. بعد...
یکی از سیاه ها را، پرکلاغی ترینشان را، بر میدارم، می برم تا چند قدمی صندوق، رهاش می کنم روی میزی که آن وسط گذاشته اند، پول بقیه چیزها را می دهم، می زنم بیرون.
دلم پیش یک دخترک مو پر کلاغی جا می ماند توی مغازه، روی میز.