۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

يه چيزي بده من بزنم كه ديگه خوشحال باشم


يك رفتاري در خودم مشاهده مي كنم به اسم خشم. قبلن ترها هم عصباني مي شدم ولي خشم انگار يك درجه شديدتر است از عصبانيت. شديدتر، غليظ تر، خالص تر. اغلب نمي توانم كنترلش كنم. از دستم در مي رود. كارهاي عجيب و غريب مي كنم. حرفهاي عجيب و غريب مي زنم. بعدش طوفان كه مي گذرد برمي گردم با تعجب خودم را نگاه مي كنم. مي ترسم از خود خشمگينم. ترسناكم. قوي ام. صدايم بلند است. نمي ترسم. حرفم را مي زنم. ترسش اينجاها نيست. ترسش اين است كه در مود خشماگينم آدمها ارزششان را برايم از دست مي دهند. ارزششان را نه البته. منظورم اين است كه مراعات نمي كنم كه نرنجانمشان، حتي اگر خيلي دوست و نزديك و رفيق باشند.
حتي بعدش هم پشيمان نيستم از اينكه آدمها را رنجانده ام. دارم به يك غول تبديل مي شوم!
خشمم قوي و مجاب كننده است. 
امروز دوبار خشمگين بودم براي مثال. كنترلش كردم. بعضي وقتها هنوز مي توانم. فوقش يكي دو ساعت تلخم توي خودم.
اولين بارش توي پاساژ گنده اي بود كه داشتم خريد مي كردم. جريان اين بود كه به مدت يك ساعت و بيست دقيقه داشتم سعي مي كردم سوتين بخرم. اغراق نمي كنم به والله. هيچ چيزي نبود كه به درد من بخورد. حالا چيز خاصي هم نمي خواستم. منجوق و مليله و گيپور دوست ندارم. همين. بعد فروشگاه به چه بزرگي چيزي كه به درد من بخورد نداشت. گريه ام گرفته بود. ظاهرن سايز من جزو سايزهاي بازارپسند محسوب نمي شود. بعد چيكار مي كنند؟ ابر و پنبه مي تپانند توي سوتين. ايده احمقانه، شكل زشت، سوتين ناراحت و سنگين. چرا خب؟ چرا نمي گذارند زنها با تنشان صلح كنند؟ همه بايد تن بدهند به كليشه ي زن جذاب ممه گنده؟ دلم مي خواست راه بيفتم دنبال تك تك مردان توي فروشگاه، با سوتين ها. با كپه ي سوتين هايي كه برده بودم توي اتاق پرو. برم ازشان بپرسم آقاي محترم! شما ممه ي گنده دوست داري؟ شما سايز كاسه ي سوتين برات معياره؟ بيا بدبخت! اين چيزيه كه تحويل مي گيري. يه مشت ابر و پنبه. بدبخت. بدبخت. اين آخري ها را دلم مي خواست در حالي بگويم كه چوب لباس زير را مثل شلاق به سر و روش مي زنم.
نكردم ولي. كظم غيض كردم. تا ده شمردم. سوتين ها را گذاشتم توي اتاق پرو. تند و عصباني از در فروشگاه زدم بيرون. به تمام مردان تنها يا با شريك پرسه زن توي قسمت لباسهاي زير هم چشم غره رفتم. 

بار دومش وقتي بود كه نود مي ديدم.
وقتي مي ديدم چطور درود، لابد به صرف شهر كوچك بودنش و توي لرستان بودنش، الكي تحت فشار است. آدمها، پير و جوان و بچه، راه افتاده بودند كف زمين را آبگيري مي كردند. شب قبل از بازي. لابد سرد هم بوده. چون آبرويشان مي رفت! درواقع چون بايد آبرو جمع مي كردند. آبرو يك چيزي است كه اگر در شهر كوچكي توي لرستان باشيد خودبخود نداريد. مايه ي جوك و مسخره و پيش داوري هستيد. بعد جورش را بايد اينجور بكشيد كه همه چيز مرتب باشد. بعد مربي حريف مي گويد "برعكس اون چيزي كه شنيده بوديم" دروديا ميزبان خوبي بودن. دلم مي خواست بزنم توي دهن آقاي مربي. كظم غيظ كردم چون نمي توانستم. دستم نمي رسيد. خشم غل غل مي كرد توي دلم ولي. در لپ تاپ را بستم در لحظه. سعي كردم آرام بشوم. 
به چيزهاي خوب فكر كنم، به چيزهاي خوب.
الان كه دارم مي نويسم ولي خشم دوباره آمده بالا. تا زير چانه ام. غرق مي شوم يك روزي توي خشم لابد. توي خشم غليظ چسبناك و تمام آدمهايي كه وقت خشمگين بودنم دلشان را شكانده ام يا حرف درشت بهشان زده ام و رنجانده امشان با هم هورا مي كشند.

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

ناخوانده نقش مقصود


با گلس و سمز نشسته بوديم توي يك رستوراني توي آمستردام.
داشتيم از رابطه حرف مي زديم، از قوانين عام رابطه.
سمز مي گفت كه دلش نمي خواهد محتاط بشود توي عشق. من بي رحمانه شانه بالا مي انداختم كه بالاخره كه مي شوي. بالاخره كه تجربه يادت مي دهد كه خودت را حفظ كني از درد زياد. مي گفت كه نمي خواهد. دلش مي خواهد هزار باره سرش بخورد به سقف بلند عاشقي و بيفتد زمين اصلن. من نمي فهميدم چي مي گويد. من از اصالت دادن به رنج بدم مي آيد. ايني كه مي گويند درد كشيدن از تو آدم بهتر و كامل تري مي سازد به نظرم چرت است. مانيفستم اين است كه درد از تو آدم ترسوتر و بدبخت تري مي سازد، اگر مي تواني ازش حذر كن. واللا!
سمز مي گفت كه توي كتاب جاناتان فرانزن خوانده كه 
"Pain hurts but it won't kill you"
خواستم بگويم گاهي هم مي كشد، ديده ام كه بكشد.
به جاش گفتم دردش براي من زياد است.
آن حال بيچارگي اش ديوانه ام مي كند. اين كه ببينم خودم را كه مي رود دوباره آن درد شديد را بكشد و آگاهي ام به اينكه هيچ چيز و هيچ كس نمي تواند به خود طفلكي دلشكسته ام كمك كند. گفتم از آن حال متنفرم و هرجور شده خودم را حفظ مي كنم ازش.
گلس گفت اين در كه بسته نمي ماند تا ابد كه. يك مدتي مي شود بستش. گفت شايد راهش اين باشد كه خودت را مدام بگذاري در معرض درد. بگذاري ترك بشوي، بگذاري خيانت ببيني، بگذاري شكسته بشوي و ببيني كه نمي ميري. ببيني كه هرچقدر سخت مي گذرد.
خود ترسيده ام را بغل كردم توي دلم. گفتم بهش كه نترس باباجان. گلس براي خودش مي گويد. من نمي گذارم كه دوباره تركت كنند، نمي گذارم اذيتت كنند. نترس بچه جان.
براق زدم توي حرفش كه خب چرا؟ چرا بايد اين كار را بكنم اصلن؟
گلس بي خيال خنديد و گفت چراش را آقاي حافظ گفته اند ديگر

عاشق شو ار نه روزي كار جهان سر آيد...

مشكوك نگاهش كردم. 
دلم يك جورهايي گير كرده لاي بيت حافظ بچه جان. اگر راست گفته باشد چه؟
مي خواهم نگذارم كه درد بكشي ولي اگر راست گفته باشد چه؟