با گلس و سمز نشسته بوديم توي يك رستوراني توي آمستردام.
داشتيم از رابطه حرف مي زديم، از قوانين عام رابطه.
سمز مي گفت كه دلش نمي خواهد محتاط بشود توي عشق. من بي رحمانه شانه بالا مي انداختم كه بالاخره كه مي شوي. بالاخره كه تجربه يادت مي دهد كه خودت را حفظ كني از درد زياد. مي گفت كه نمي خواهد. دلش مي خواهد هزار باره سرش بخورد به سقف بلند عاشقي و بيفتد زمين اصلن. من نمي فهميدم چي مي گويد. من از اصالت دادن به رنج بدم مي آيد. ايني كه مي گويند درد كشيدن از تو آدم بهتر و كامل تري مي سازد به نظرم چرت است. مانيفستم اين است كه درد از تو آدم ترسوتر و بدبخت تري مي سازد، اگر مي تواني ازش حذر كن. واللا!
سمز مي گفت كه توي كتاب جاناتان فرانزن خوانده كه
"Pain hurts but it won't kill you"
خواستم بگويم گاهي هم مي كشد، ديده ام كه بكشد.
به جاش گفتم دردش براي من زياد است.
آن حال بيچارگي اش ديوانه ام مي كند. اين كه ببينم خودم را كه مي رود دوباره آن درد شديد را بكشد و آگاهي ام به اينكه هيچ چيز و هيچ كس نمي تواند به خود طفلكي دلشكسته ام كمك كند. گفتم از آن حال متنفرم و هرجور شده خودم را حفظ مي كنم ازش.
گلس گفت اين در كه بسته نمي ماند تا ابد كه. يك مدتي مي شود بستش. گفت شايد راهش اين باشد كه خودت را مدام بگذاري در معرض درد. بگذاري ترك بشوي، بگذاري خيانت ببيني، بگذاري شكسته بشوي و ببيني كه نمي ميري. ببيني كه هرچقدر سخت مي گذرد.
خود ترسيده ام را بغل كردم توي دلم. گفتم بهش كه نترس باباجان. گلس براي خودش مي گويد. من نمي گذارم كه دوباره تركت كنند، نمي گذارم اذيتت كنند. نترس بچه جان.
براق زدم توي حرفش كه خب چرا؟ چرا بايد اين كار را بكنم اصلن؟
گلس بي خيال خنديد و گفت چراش را آقاي حافظ گفته اند ديگر
عاشق شو ار نه روزي كار جهان سر آيد...
مشكوك نگاهش كردم.
دلم يك جورهايي گير كرده لاي بيت حافظ بچه جان. اگر راست گفته باشد چه؟
مي خواهم نگذارم كه درد بكشي ولي اگر راست گفته باشد چه؟
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذف