۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

دکتریت آو فیلوسوفی!

تمام شد.
به گمانم هنوز باور هیچ کداممان نشده. دیشب که آمدیم بخوابیم پرسیدم چه احساسی داری. گفت هیچ!
مسخره اش کردم که مثل راحل حرف می زند ولی خودم هم دلم می خواست جوری مچاله بشوم توی تخت که شکل هیچ تناولی باشم. یک فشار مداومی بوده که دیگر نیست و من بلد نیستم که ما چه شکلی خواهیم بود بیرون از این فشار، غوطه ور در این سبکی.
از تمام دیروز دلم می خواهد یک تصویر را نگه دارم تا ابد.
نه آن یک ساعت عذاب آور سوال و جواب را که کنار ناخنهایم را می کندم و نگاهش می کردم، با تمرکز، جوری که انگار بخواهم با نگاه خیره یک انرژی ای بفرستم که جوابها را بلد باشه.
نه آن لحظه ی عجیبی که لوله ی قرمز مدرکش را دادند دستش.
نه حتی کلیک کلیک دوربین ها، خنده ها، بغل ها، بوسه ها و مبارک باشد های بعدش را.
نه حتی آن بار نیمه تاریک انباشته از دوستی و محبت و مستی را.
فقط دلم می خواهد یک تصویر کوتاه از آخر شب را نگه دارم توی حافظه ام که فرشاد یخ را می گرداند دور لیوان شیشه ای ویسکی اش، منظم و ریتمیک. علی پای پنجره سیگار می کشید. هومن روی زمین نشسته بود، تکیه داده بود به کمد و از آی پدش خبرهای مناظره ی اوباما و رامنی را برایمان می خواند. آریو دراز کشیده بود روی تخت، ساکت. دان نشسته بود پشت میز کامپیوتر و روی میز یواش ضرب گرفته بود. من ولو روی مبل، پالتوی صورتی رسمی ام را کشیده بودم روی خودم. باد سردی می آمد از پنجره ی باز و نامجو می خواند.
می خواند.
می خواند دور ایران تو خط بکش...خط بکش....بابا خط بکش.
من رد نگاهم به کیسه ی نیمه باز آجیل روی میز بود.

آن آرامش را، همان آرامش را دلم می خواهد تا ابد نگه دارم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر