۱۳۹۲ بهمن ۲, چهارشنبه

که نمی دهی مجالی بابا آخه!


سرش را مي گرفتم توي بغلم و توي گوشش مي گفتم پسر مني. خودم بارهاي اول تعجب مي كردم از گفتنش. فكر كردم شايد اداي خودش را درمي آورم وقتي بهم مي گويد دخترم. اما ادا نبود. يك بار اعتراض كرد كه من پسرتم؟ نباشم ديگه! بهش برخورده بود. پسرم بود و نبود. از من بزرگتر است، همه جوره. اگر میانگین بگیریم من بچه ی لوس و ننر رابطه ام. چيزي كه توي دل من غل مي زد ولي جنسش مادرانه بود. اقلن انجوری که مادرانگی برای من تعریف شده. آن جوري كه بچه ت از تو جدا نيست؛ تكه اي از قلب توست ولی جدا از تو مي تپد. آن جوري كه دلت مي خواهد بچه ت را بغل بگيري و نگذاري چيزي آن بيرون اذيتش كند. بیرون از بغل تو، آنجایی که ناامن است. آنجوری که هراسانی وقتی بغلت نیست. گفتم هستي؛ از دل من اومدي بيرون. 
يكي از شبهاي آخري ولي خودش سرش را فرو كرد توي بغلم و پرسيد من پسرتم؟ كنار ابروش را بوسيدم كه ميخواي پسرم باشي؟ خوابش مي آمد. نامفهوم يك چيزهايي گفت از اينكه بزرگ باشد ولي همينجوري خوب است که باشد و الخ. مهم نبود. من فهميدم كه دوست دارد از دل من آمده باشد بيرون. سفت تر بغلش كردم.

جاي سرش توي بغل من خالي است. جای خالی سرش توی بغل من گاهی ترس می نشیند.