۱۳۹۲ آذر ۶, چهارشنبه

غمگین نباش بچه. نباش.

پرسیدم غمگینی؟
گفت نه. 
دروغگوی خوبی نیست. 

با عین داشتم یک بحث پرحرارتی می کردم. جنگ خونین قصه و روایت بود. من می گفتم تن نحیف ادبیات و داستان این اواخر ما به این برمی گردد که ما تجربه ی زیسته ی نحیف و لاغری داریم. نشسته ایم پشت میزتحریر اتاقمان، نشسته ایم پشت میز کافه ها، نشسته ایم توی مهمانی های خانه ی رفقایمان، نشسته ایم توی ماشین گیرکرده در ترافیک و از همین جاها کتاب و فیلمنامه نوشتیم. عین می گفت که نه. کف خیابان قصه ریخته. ما بلد نیستیم تعریفشان کنیم. مگر قصه ی گاو خشمگین چیست؟ یک قصه ی دو خطی تکراری. عین مثل بولدوزر بحث می کند. از روی آدم رد می شود. مدام آن پرشور را دارد. مثال می زند. تکرار می کند. می پیچاند که زیر یک خم بگیرد. من حوصله ی بحث نداشتم. اگر داشتم دلم می خواست بگویم بهش که تا قبل از تو من دلتنگی را زندگی نکرده بودم و بلد نبودم بنویسمش. حالا اگر قرار باشد یک قصه ای بنویسم، بلدم آدمی را بنویسم که غروبها، وقتی تاریکی تازه است، یک چیزی مثل خرچنگ توی دلش راه می رود. حیف که نویسنده و فیلمساز نیستم و نمی دانم این غم، این دلتنگی، این عاشقیت به چه درد دیگری ام میخورد.

۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه

לילה טוב האהבה שלי



زبان عاشقیت من فارسی نیست. انگلیسی هم نیست.
بلد نیستم ولی دلم میخواست وقتهای عاشقی می توانستم فرانسه حرف بزنم یا عربی یا پرتغالی یا حتی عبری. این زبانهای نامفهمومی که انگار می توانند حزن را منتقل کنند، فشردگی دل را منتقل کنند، بتوانی توش بگویی "شب بخیر عشق من" بی آنکه انقدر تند و تیز و لوس بنظر بیاید. شاید شاید هم چون توی این زبانها کلمه بلد نیستم و فقط آوا را می شنوم این جوری بنظرم می آید. یعنی دلم می خواست وقت عاشقی خودم را هلاک کلمه های الکن نکنم. دهنم را باز کنم و یکسری آوای نرم و جاری از گلویم دربیاید یعنی که: "دوستت دارم" و بپیچد دورش و گرمش کند. گفته بودم کاش می شد حرف نزنیم. گفته بود ها، کاش می شد بغل کنیم و یک چیز سیالی از لابلای ماهیچه های قلبمان راه بگیرد، از دنده ها شره کند بیرون، پوست را بشکافد و برود در تن آن دیگری. بنشیند در جانش بی واسطه.

پ.ن:
حالم همینقدر شیدایی است.