۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه

לילה טוב האהבה שלי



زبان عاشقیت من فارسی نیست. انگلیسی هم نیست.
بلد نیستم ولی دلم میخواست وقتهای عاشقی می توانستم فرانسه حرف بزنم یا عربی یا پرتغالی یا حتی عبری. این زبانهای نامفهمومی که انگار می توانند حزن را منتقل کنند، فشردگی دل را منتقل کنند، بتوانی توش بگویی "شب بخیر عشق من" بی آنکه انقدر تند و تیز و لوس بنظر بیاید. شاید شاید هم چون توی این زبانها کلمه بلد نیستم و فقط آوا را می شنوم این جوری بنظرم می آید. یعنی دلم می خواست وقت عاشقی خودم را هلاک کلمه های الکن نکنم. دهنم را باز کنم و یکسری آوای نرم و جاری از گلویم دربیاید یعنی که: "دوستت دارم" و بپیچد دورش و گرمش کند. گفته بودم کاش می شد حرف نزنیم. گفته بود ها، کاش می شد بغل کنیم و یک چیز سیالی از لابلای ماهیچه های قلبمان راه بگیرد، از دنده ها شره کند بیرون، پوست را بشکافد و برود در تن آن دیگری. بنشیند در جانش بی واسطه.

پ.ن:
حالم همینقدر شیدایی است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر