دلم معمولن چيزي نمي خواهد. چيز خاصي منظورم بود.
هدف غايي روزهام معمولن اين است كه كار را دوام بياورم، سوار ترام بشوم، بعد دوباره سوار اتوبوس بشوم و برسم خانه. بعد در را باز كنم و خانه گرم و بهم ريخته و آشنا باشد.
بله. نه ز ياري، نه ز ديار و دياري.
خانه ساكت باشد، با فنجانهاي چاي نشسته كه نشان مي دهد من تنها آدم زنده ي اين قلمروام. اصل بقاي فنجانهاي نشسته اصلن. اينكه اگر من چاي نخورم، فنجاني اضافه نمي شود و اگر من نشورمشان، فنجاني كم نمي شود. همين به من آرامش مي دهد. همين چيز عادي غم انگيز.
بعد شلوار نرم گشاد بپوشم با گرمكن لك دار از وايتكس يا رنگ مو يا شراب. لباس زشت راحت هم بهم آرامش مي دهد.
گرسنگي تنها مشكلم است. گاهي مجبورم آرامش مطلق خانه را بهم بريزم براي شكم خيره سر پيچ پيچ. همين دلخورم مي كند. دوست داشتم با همان چاي و بيسكوئيت نسكافه كه، هر سه چهار روز يكبار، توي راه برگشتن از كار مي خرم زنده و سير مي ماندم. دلم بيشتر وقتها نمي خواهد كه حرف بزنم. حرفي ندارم و خوشحالم از اينكه حرفي ندارم. فقط مي ترسم كه آدمهاي نزديكم را برنجانم و اين است كه هر دو سه روز يكبار تلفن هايشان را جواب مي دهم و زبان مي ريزم كه سرم شلوغ بوده و صداي زنگشان را نشنيده ام.
واقعيت اما اين است كه دلم مي خواهد تلفن را پرت كنم به دورترين نقطه و دراز بكشم روي كاناپه ي سياه با كوسن هاي رنگي و هيچ كاري نكنم. قبلن سريال و فيلم مي ديدم. الان حوصله ندارم. دلم مي خواهد صدايي نباشد. اگر مي توانستم بچه ي زرزروي صاحبخانه را هم خفه مي كردم.
به نظرم سكوت خوب است. تنهايي خوب است. شب خوب است.
بقيه ي چيزها دردسر دارند. واقعن هرچيز ديگري، هرچيز كوچك ديگري، دردسر دارد و من نمي توانم. حوصله و انرژي دردسر را ندارم.
چيزي نيست به گمانم كه بيارزد به دردسرش.
امتحان كرده ام همه را.