۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

از تهران تا سارايوو


قبل از شنيدن اين خبرهاي بد بود.
من داشتم آماده مي شدم براي مهماني، از توي موبايلم فرهاد داشت مي خواند كه:
اي كاش آدمي وطنش را...
با مكث كشنده روي ن. وطننننش را.
گفتم قبول داري در تمام قرون و اعصار وطن چنان به ما فرو رفته كه نتوانسته ايم نفس بكشيم از زير بار سنگينش؟
هزار سال شعر و شر داريم من باب وطن. انقدر كه انگار نشده كه سر فرصت بنشينيم از چيزهاي ديگر بگوييم. كه هرگز نشد كه ما يك جاي اين جهان بزرگ بنشينيم و ماستمان را بخوريم و وطننننمان نچُكد به ما.
گفت آره. فكر كنم مفهومي به غمگيني وطن را فقط ما داريم و بوسنيايي ها.
گفتم لامصب، هزار سال آخر؟ 

۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

همه ي عمرم نمي دانستم در واقع!


داشتيم بر مي گشتيم. جاده دراز و بي نهايت بود انگار و باران مي باريد.
سرم درد ملويي مي كرد.
گفتم ببين چه عجيب است خوشحالي و خوشبختي. داشتم به دخترك فكر مي كردم كه توي مهماني ديشب باهاش حرف زده بودم. آقاي ناظري داشت هوار مي كشيد. داد زد كه چي؟ صداي ناظري را خفه كردم و گفتم ببين خوشبختي هيچ تعريفي ندارد. گفت هوم. گفتم يك وقتي هست كه از بيرون نگاه مي كني و مي بيني چه زندگي خوب و آرام و راحتي. كار داري، خانه ي قشنگ نقلي داري، شب از سركارت بر مي گردي به امن و امان خانه ات و عشق هم هست. جوري هست كه از دور ديده مي شود، با چشم غيرمسلح. بعد خوشحال نيستي. راضي نيستي. من نمي فهميدم اين را. فكر مي كردم لابد يك فرمولي است. مثل دستور آشپزي. آب و برنج و روغن و نمك را بگذاري روي گاز. مي شود نپزد؟ مي شود پلو نشود تهش؟ 
بعد ديشب دخترك بهم گفت كه خوشحال است. چشمهايش برق مي زد و مي گفت كه خوشحال است. رفته بود سيصد كيلومتر دور كه درس بخواند. پنج روز هفته را از خانه ش، از عشقش دور بود ولي خوشحال بود. هر هفته جمعه مي كوبيد و مي آمد تا خانه و يكشنبه مي كوبيد و مي رفت تا دانشگاه.
بعد خوشحال بود ولي.
گفت كه تمام آخر هفته را كه دارد تميزي مي كند، لباس مي شورد و غذاي هفتگي مي پزد را خوشحال است.
گفت كه تمام سه ساعت راه را توي قطار، از هر طرف، شوق دارد كه برسد.
من فكر كردم كه احتمالن خوشبختي براي بعضي ها امنيت خانه و رابطه و كارشان نيست. خوشبختي براي بعضي ها شوق است لابد. موتور محركه شان شوق است اصلن.
گفتم آدم نمي فهمد كه. نمي فهمد كه اين تصوير سخت دوري و مهجوري گاهي چه بهتر كار مي كند براي آدم از زندگي كارمندي و خانه ي نقلي و معشوق دم دست.
گفت تو چي؟ تو را چي خوشحال مي كند؟
نمي دانستم.

۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

هشتصد سال تنهايي


دلم معمولن چيزي نمي خواهد. چيز خاصي منظورم بود.
هدف غايي روزهام معمولن اين است كه كار را دوام بياورم، سوار ترام بشوم، بعد دوباره سوار اتوبوس بشوم و برسم خانه. بعد در را باز كنم و خانه گرم و بهم ريخته و آشنا باشد.
بله. نه ز ياري، نه ز ديار و دياري.
خانه ساكت باشد، با فنجانهاي چاي نشسته كه نشان مي دهد من تنها آدم زنده ي اين قلمروام. اصل بقاي فنجانهاي نشسته اصلن. اينكه اگر من چاي نخورم، فنجاني اضافه نمي شود و اگر من نشورمشان، فنجاني كم نمي شود. همين به من آرامش مي دهد. همين چيز عادي غم انگيز.
بعد شلوار نرم گشاد بپوشم با گرمكن لك دار از وايتكس يا رنگ مو يا شراب. لباس زشت راحت هم بهم آرامش مي دهد. 
گرسنگي تنها مشكلم است. گاهي مجبورم آرامش مطلق خانه را بهم بريزم براي شكم خيره سر پيچ پيچ. همين دلخورم مي كند. دوست داشتم با همان چاي و بيسكوئيت نسكافه كه، هر سه چهار روز يكبار، توي راه برگشتن از كار مي خرم زنده و سير مي ماندم. دلم بيشتر وقتها نمي خواهد كه حرف بزنم. حرفي ندارم و خوشحالم از اينكه حرفي ندارم. فقط مي ترسم كه آدمهاي نزديكم را برنجانم و اين است كه هر دو سه روز يكبار تلفن هايشان را جواب مي دهم و زبان مي ريزم كه سرم شلوغ بوده و صداي زنگشان را نشنيده ام. 
واقعيت اما اين است كه دلم مي خواهد تلفن را پرت كنم به دورترين نقطه و دراز بكشم روي كاناپه ي سياه با كوسن هاي رنگي و هيچ كاري نكنم. قبلن سريال و فيلم مي ديدم. الان حوصله ندارم. دلم مي خواهد صدايي نباشد. اگر مي توانستم بچه ي زرزروي صاحبخانه را هم خفه مي كردم. 
به نظرم سكوت خوب است. تنهايي خوب است. شب خوب است.
بقيه ي چيزها دردسر دارند. واقعن هرچيز ديگري، هرچيز كوچك ديگري، دردسر دارد و من نمي توانم. حوصله و انرژي دردسر را ندارم.
چيزي نيست به گمانم كه بيارزد به دردسرش.
امتحان كرده ام همه را.

۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه

چيزهايي هست كه بهتر است نداني


يك وقتي هم هست كه جواب يك ايميل طولاني را دادن مي شود يك كوه، مي آيد مي نشيند روي دوش آدم؛ مثلن نصف شب جمعه كه از ددر دودور آمده باشي، فكر مي كني بايد جوابش را بدهم، بايد، بايد. بعد هي ايميل را از سر تا ته، از ته تا سر، ازچپ به راست، از راست به چپ مي خواني و فكر مي كني كه چه بنويسي آخر؟
من فكر مي كنم كه آدمها نبايد از زندگي همديگر بروند. بايد بجنگند و تلاش كنند و بمانند. ولي اگر نخواستند و نشد و رفتند، ديگر نبايد براي هم نامه بنويسند كه. نامه ي طولاني با جزئيات كه چي؟
يك رفاقتي بوده كه ريده شده بهش، يك عشقي بوده كه مرده، يك همكاري، همراهي چيزي بوده كه ديگر نيست. 
اين نيست بودن خب درد دارد. من خودم وقتي دارم جان مي كنم كه نبُرم و نروم دارم به همين سختي فكر مي كنم لابد. هي دلم مي خواهد خوب آدمي كه ازم مي رود يا ازش مي روم را شيرفهم كنم كه ببين، بعدش هيچي نيست. بعدش فقط نيستي هست. بيا شجاع باشيم و قبولش كنيم. نرويم هر شش ماه يكبار يك بهانه اي، عكسي، شعري، داستاني، بامبولي در بياوريم و بهم ايميل بزنيم كه دردش را كمتر كنيم. نامردي است كه يك آدمي كه گوشه ي دلت بوده، هر از گاهي يك نامه اي بنويسد و سردستي و هول هولكي  از باران بنالد يا از ماگ جديدي كه خريده تعريف كند يا يك خبري بدهد كه فلان كار را گرفته و بيسار چيز را فروخته. آدم چه بكند با اين اطلاعات آخر؟ آدم مي خواند كه هوا سرد شده آنجا، بعد هي به ذهنش فشار مي آورد كه ببيند كت گرمش چه شكلي بوده بعد مي بيند كه اي داد! ديگر نمي داند كه طرف چه لباسي مي پوشد مي رود زير باران. مي بيند كه لابد ماگي كه برايش خريده بوده را شكسته يا گم كرده. مي بيند كه نمي تواند تصورش كند سركاري كه نمي داند چيست. مي بيند كه واقعي ترين تصويري كه دارد از آن آدمي كه رفته برمي گردد به چندين سال پيش و اين تكه تصويرهاي پراكنده، كه از توي ايميل با خشونت پرت مي شود به سمتش، كمكش نمي كند كه حس نزديكي كند. مي بيند كه هر چيزي بيشتر يادش مي آورد كه چيز ديگري نيست بعد از رفتن آدمها.
دلم مي خواهد بجاي سه هزار صفحه ايميلش برايش بنويسم كه چند وقت پيش عكسي را كه توي كيوسك ايستگاه قطار آمستردام گرفته ايم را پيدا كردم. پشتش نوشته بود ٤ نوامبر ٢٠٠٩. دلم مي خواهد بهش بگويم كه خنده ي خوبي توي چشمهاش توي آن عكس هست. دلم مي خواهد بگويم كه پوليور يقه هفت جگري پوشيده و بوي گردنش هنوز مي پيچد توي دماغ من وقتي به عكس زل مي زنم. دلم مي خواهد بگويم فقط اين عكس براي من وجود دارد و مي دانم چيست. چيزهاي ديگر را نمي دانم. نمي خواهم بدانم.