يك وقتي هم هست كه جواب يك ايميل طولاني را دادن مي شود يك كوه، مي آيد مي نشيند روي دوش آدم؛ مثلن نصف شب جمعه كه از ددر دودور آمده باشي، فكر مي كني بايد جوابش را بدهم، بايد، بايد. بعد هي ايميل را از سر تا ته، از ته تا سر، ازچپ به راست، از راست به چپ مي خواني و فكر مي كني كه چه بنويسي آخر؟
من فكر مي كنم كه آدمها نبايد از زندگي همديگر بروند. بايد بجنگند و تلاش كنند و بمانند. ولي اگر نخواستند و نشد و رفتند، ديگر نبايد براي هم نامه بنويسند كه. نامه ي طولاني با جزئيات كه چي؟
يك رفاقتي بوده كه ريده شده بهش، يك عشقي بوده كه مرده، يك همكاري، همراهي چيزي بوده كه ديگر نيست.
اين نيست بودن خب درد دارد. من خودم وقتي دارم جان مي كنم كه نبُرم و نروم دارم به همين سختي فكر مي كنم لابد. هي دلم مي خواهد خوب آدمي كه ازم مي رود يا ازش مي روم را شيرفهم كنم كه ببين، بعدش هيچي نيست. بعدش فقط نيستي هست. بيا شجاع باشيم و قبولش كنيم. نرويم هر شش ماه يكبار يك بهانه اي، عكسي، شعري، داستاني، بامبولي در بياوريم و بهم ايميل بزنيم كه دردش را كمتر كنيم. نامردي است كه يك آدمي كه گوشه ي دلت بوده، هر از گاهي يك نامه اي بنويسد و سردستي و هول هولكي از باران بنالد يا از ماگ جديدي كه خريده تعريف كند يا يك خبري بدهد كه فلان كار را گرفته و بيسار چيز را فروخته. آدم چه بكند با اين اطلاعات آخر؟ آدم مي خواند كه هوا سرد شده آنجا، بعد هي به ذهنش فشار مي آورد كه ببيند كت گرمش چه شكلي بوده بعد مي بيند كه اي داد! ديگر نمي داند كه طرف چه لباسي مي پوشد مي رود زير باران. مي بيند كه لابد ماگي كه برايش خريده بوده را شكسته يا گم كرده. مي بيند كه نمي تواند تصورش كند سركاري كه نمي داند چيست. مي بيند كه واقعي ترين تصويري كه دارد از آن آدمي كه رفته برمي گردد به چندين سال پيش و اين تكه تصويرهاي پراكنده، كه از توي ايميل با خشونت پرت مي شود به سمتش، كمكش نمي كند كه حس نزديكي كند. مي بيند كه هر چيزي بيشتر يادش مي آورد كه چيز ديگري نيست بعد از رفتن آدمها.
دلم مي خواهد بجاي سه هزار صفحه ايميلش برايش بنويسم كه چند وقت پيش عكسي را كه توي كيوسك ايستگاه قطار آمستردام گرفته ايم را پيدا كردم. پشتش نوشته بود ٤ نوامبر ٢٠٠٩. دلم مي خواهد بهش بگويم كه خنده ي خوبي توي چشمهاش توي آن عكس هست. دلم مي خواهد بگويم كه پوليور يقه هفت جگري پوشيده و بوي گردنش هنوز مي پيچد توي دماغ من وقتي به عكس زل مي زنم. دلم مي خواهد بگويم فقط اين عكس براي من وجود دارد و مي دانم چيست. چيزهاي ديگر را نمي دانم. نمي خواهم بدانم.
خوشبختانه یه جور درک متقابل توی مورد من هست که منجر به حداقل سازی دوطرفه شده.
پاسخ دادنحذفیعنی اینطور که بعدِ شاید یک سال دیدم تو اینباکسم یه ایمیل هست یک خطی "خبری از خودت بهم بده لطفا"
یکی دو هفته ای کلنجار داشتم که چیکار کنم با این اما در آخر فکر کردم که شاید نگرانی ای هست به هر دلیل (خوابی - خاطره ای) و یک جواب یک خطی جهت رفع همون نگرانی دادم و تمام شد.
تا این حد رو میتونم اما اگر طولانی باشه و گاه و بیگاه منم میگم "نمی خواهم بدانم" و حتی نمی خواهم بدانی.
نبش قبر نمیخوام...