۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

از تهران تا سارايوو


قبل از شنيدن اين خبرهاي بد بود.
من داشتم آماده مي شدم براي مهماني، از توي موبايلم فرهاد داشت مي خواند كه:
اي كاش آدمي وطنش را...
با مكث كشنده روي ن. وطننننش را.
گفتم قبول داري در تمام قرون و اعصار وطن چنان به ما فرو رفته كه نتوانسته ايم نفس بكشيم از زير بار سنگينش؟
هزار سال شعر و شر داريم من باب وطن. انقدر كه انگار نشده كه سر فرصت بنشينيم از چيزهاي ديگر بگوييم. كه هرگز نشد كه ما يك جاي اين جهان بزرگ بنشينيم و ماستمان را بخوريم و وطننننمان نچُكد به ما.
گفت آره. فكر كنم مفهومي به غمگيني وطن را فقط ما داريم و بوسنيايي ها.
گفتم لامصب، هزار سال آخر؟ 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر