‏نمایش پست‌ها با برچسب غوطه وری، غورغور. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب غوطه وری، غورغور. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

تهران، به وقت مستی!

نشسته ایم توی کافه ای که پاتوق شان بوده یک روزی، پشت میدان دام. برام تعریف می کند که 4سال پیش، اکتبر 2005، همین جوری مست و خراب نشسته بوده اند با روبن، "آئرو اسمیت" گوش می کرده اند و غصه می خورده اند که اینها احتمالن هرگز نمی آیند اروپا یا که شاید دوسال دیگر گروهشان از هم بپاشد و خلاصه یک جوری بشود که هرگز فرصت نکنند بروند کنسرتشان. بعد دوباره فکرکرده اند چه کاری است که غصه بخورند حالا! خب بروند آمریکا. نشسته اند پای کامپیوتر و گرانترین صندلی های کنسرت بعدی "آئرواسمیت" را در شیکاگو رزرو کرده اند، بلیط هواپیما هم خریده اند آنلاین. صبح فهمیده اند که پول دو ماهشان را داده اند برای کنسرت و بلیط و حالا پول ندارند که نان خالی بخرند حتی، تا آخر نوامبر. مجبور می شوند با ترس و لرز بروند پیش پدر مادرهایشان؛ دو ماه بوده که مستقل شده بوده اند مثلن. می روند داستان را تعریف می کنند و کلی خنده تحویل می گیرند با پول دو ماه زندگی و یک سفر 5روزه ی شاهانه در شیکاگو.
روبن می پرد وسط حرفش که حتی نپرسیدند درس و مشق مان چه می شود. انگار می دانستند هیچی نمی شود. خنده هایشان که تمام می شود، می گویند که بعله! یک همچین آدمهایی اند جوانهای دهه ی شصت اروپا.

من خیال می بافم که بچه هایمان، یک روزی، یک گوشه ی دنیا، یک قصه ای تعریف می کنند برای کسی و وسط قهقه هایشان به رفیق شان توضیح می دهند که ها! اینجوری بودند جوانهای دهه ی هشتاد ایران.
بس که پتانسیل اش را داریم که برویم توی قصه.

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه


من فکر  می کنم که کاش حرف نزنم. یعنی بیایم و برای این آدمهای جدیدم حرف نزنم اصلن. بگویم  بهشان که من همین جوری زندگی ام را می کنم، شما نگاهم کنید. خواستید دوستم بشوید، نخواستید هم خب عیبی ندارد که. آدم یک روزی به یک جایی می رسد که فکر می کند حرف زدن باد هواست
حتی در مورد خودش
مخصوصن در مورد خودش