نشسته ایم توی کافه ای که پاتوق شان بوده یک روزی، پشت میدان دام. برام تعریف می کند که 4سال پیش، اکتبر 2005، همین جوری مست و خراب نشسته بوده اند با روبن، "آئرو اسمیت" گوش می کرده اند و غصه می خورده اند که اینها احتمالن هرگز نمی آیند اروپا یا که شاید دوسال دیگر گروهشان از هم بپاشد و خلاصه یک جوری بشود که هرگز فرصت نکنند بروند کنسرتشان. بعد دوباره فکرکرده اند چه کاری است که غصه بخورند حالا! خب بروند آمریکا. نشسته اند پای کامپیوتر و گرانترین صندلی های کنسرت بعدی "آئرواسمیت" را در شیکاگو رزرو کرده اند، بلیط هواپیما هم خریده اند آنلاین. صبح فهمیده اند که پول دو ماهشان را داده اند برای کنسرت و بلیط و حالا پول ندارند که نان خالی بخرند حتی، تا آخر نوامبر. مجبور می شوند با ترس و لرز بروند پیش پدر مادرهایشان؛ دو ماه بوده که مستقل شده بوده اند مثلن. می روند داستان را تعریف می کنند و کلی خنده تحویل می گیرند با پول دو ماه زندگی و یک سفر 5روزه ی شاهانه در شیکاگو.
روبن می پرد وسط حرفش که حتی نپرسیدند درس و مشق مان چه می شود. انگار می دانستند هیچی نمی شود. خنده هایشان که تمام می شود، می گویند که بعله! یک همچین آدمهایی اند جوانهای دهه ی شصت اروپا.
من خیال می بافم که بچه هایمان، یک روزی، یک گوشه ی دنیا، یک قصه ای تعریف می کنند برای کسی و وسط قهقه هایشان به رفیق شان توضیح می دهند که ها! اینجوری بودند جوانهای دهه ی هشتاد ایران.
بس که پتانسیل اش را داریم که برویم توی قصه.
۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر