۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

سیستر سول


دوست هامان رفته اند با هم خوابیده اند.


نگویید که به ما ربطی ندارد؛ شما طول و تفصیل خبر را که ندارید. لازمتان هم نمی شود. ما که داریم، شوکیم. الکی گفتم. فقط من شوکککم. هی از صبح که یاکوپ به ویل گفته و خب می دانسته که به قاعده ی 10 ثانیه بعدش خبردار می شوم، می خواهم یک واکنشی نشان بدهم. نمی آید لامصب. بعد انگار خودشان هم نگرانی شان از ویل نبوده، از من بوده. هی آتنا می رود، می آید، با یک نگاهی که خب حالا یک چیزی بگو دیگر. انگار منتظر است که بدود توضیح بدهد برام. شاید دلش می خواهد حرف بزند ازش. من اما بخودم می گویم جاج نکن! زهر مار و جاج نکن

جاجم می آید تا بالا، حوالی حلقم، هی قورتش می دهم. هیچکس هیچ کار مفیدی نمی کند. از صبح، نشسته ایم پای پروژه ای که قبلش مثل بنز پیش می رفت. حالا انگار پروژه مان گیر کرده توی رختخواب دو نفره شان، توی حلق من. همه نگرانند بی خود. من چیزی نمی گویم اصلن. به روی خودم نمی آورم اصلن. شب نرم نرمک مرا می رسانند تا نزدیکی های ایستگاه، یک باران ریزی هم می آید. من حواسم به خنده هایمان نیست. زل می زنم به زندگی آدمهایی که خانه شان پرده ندارد، توی یکی اش سه تا جوان 16-17 ساله نشسته اند پای 4 بطری ودکا. توی سایه روشن یکی دیگر، مرد قدبلندی، دختر مو بلوند باریکی را بغل کرده، پشت دختره به ماست، صورت مرد توی تاریکی، دستهاش جایی حوالی کمرِ کمرباریک. توی سومی مرد نیمه کچلی رو به تلویزیون روشن، قنوت می خواند.

صورتم را می بوسند، همزمان، با مهربانی. هنوز بهترین دوستهای منند.

قرار شام جمعه شب را فیکس می کنیم. می دوم که به قطارم برسم.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر