اگر از من بخواهید برایتان از خانه ام حرف بزنم، قطعن برایتان از برورهاوس استرات شماره ی ۴۰ حرف می زنم. آخ که غم عالم به دلم است از ترک کردنش!
روزی که برای اولین بار دیدمش، عاشقش شدم. یک خانه ی دیگر را قولنامه کرده بودم قبلش ولی این را که دیدم دلم رفت. خانه ی دیگر بزرگتر بود و ارزانتر و دورتر به مرکز شهر. یادم می آید که با ویل نشستیم توی میدان دم در خانه تا من تصمیم بگیرم. باید زود تصمیم می گرفتم. چرا تصمیم گرفتن انقدر راحت تر بود برام؟
ویل دفتر سیمی اش را در آورد و شروع کرد به نوشتن خوبی ها و بدی های هرکدامشان. خیلی هم اصولی و خارجی. من نگاهش می کردم و تاییدش می کردم. خودم می دانستم دلم رفته ولی. آبحوی دوم را که زدیم گفتم می دانی چی؟ می گیرمش.
گرفتمش.
روی ابرها بودم، روی ابرها. تمام وقتی که داشتم برایش وسیله می خریدم، تمام وقتی که خودم را تصور می کردم که توش زندگی می کنم.
به نظرم قشنگ است. به نظرم بهترین جاست.
کاش اگر آدم نمی تواند وطنش را همچون بنفشه ها فلان کند، خانه اش را می توانست اقلن.
بعد من خانه ام را می زدم زیر بغلم و درست وسط وسط شهر جدید پهنش می کردم. این همه مرثیه خواندن برای یک خانه عجیب است؟ شما بگیرید که خانه نمادی است از هر چه که من دوست داشتم در شهر قدیم. بهتر شد؟ حالا بذارید روضه م را بخوانم.
من ۱۲ ماه توی خانه ام زندگی کرده ام. البته انقدر تویش زندگی کرده ام که حسابش از دستم در رفته. از ویل توی همین خانه جدا شدم. یعنی دیدمش که دارد از پله ها می رود پایین و در چوبی بزرگ را پشت سرش می بندد، برای همیشه.
ٔیکی را برای اولین بار توی بالکن دلباز همین خانه بوسیده ام.
دان برای اولین بار توی همین خانه کنار دستم نشسته و با هم دوربین سفارش داده ایم. بعد توی همین خانه باهم جین تونیک درست کرده ایم و فیلم دیده ایم. توی همین خانه هی دیدمش و هی حرف زدیم.
اصلن توی این خانه خیلی حرف زده ام. با نج، با پ، با الف، یا لام، با همه ی حروف الفبا.
یک شبی هم من رفتم نشستم توی بالکن و دان با یکی دیگر خیلی حرف زد. من؟ یخ کرده بودم و سیگار می کشیدم، نصف پاکت. شب خوبی نبود. شاید هم بود. نمی دانم.
من خیلی توی این خانه گریه کرده ام. توش خندیده ام هم. الان گریه ها بیشتر یادم می آید متسفانه. گریه های جدایی، دلتنگی، ناچاری. خنده هم هست. با خانوم و آقا. خنده های بلند، خیلی بلند را یادم هست.
آهنگ هم زیاد گوش کرده ام. سرما هم بسیار خورده ام.
ها. مریض زیاد شدم توش. زیاد تبدار و بیحال بوده ام توی تختم. زیاد هنگ اور بوده ام و خوشحال که توالت دم دستم است. توی حمام شیشه ایش هی خودم را شسته ام. آشپزی هم کرده ام گاهی.
یگ الان داشت می گفت خانه در مورد خوشحالی است. یعنی دقیقش گفت که خانه یعنی اینکه آدم باید خوشحال باشد وقتی که می رود توش.
خانه ام از این لحاظ خیلی خانه بود. من همیشه خوشحال بودم وقتی داشتم می رسیدم بهش.
می خواهم روضه را تمام کنم کم کم. شاید راهش این باشد که خانه ی بعدی هم همین قدر من را بغل کند. همین قدر خانه ام بشود. امید کمی دارم ولی.
روی ابرها نیستم.
ٔٔ
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر