من برای سهراب مادری کرده ام.
الان خودم خنده ام گرفت. بچه ی هفت ساله مادری بلد است مگر؟ من بلد بودم. از ناکجا لابد.
ساعتها منتظر می نشستم تا عمه از مطب بیاید، دستگاه را بگذارد روی شکم قلنبه اش و من صدای قلبش را بشنوم. صدای قلبش مثل صدای سم یک گله اسب بود. می خوابیدم به پشت، روی بازوی عمه و فکر می کردم یک بچه ی درسته ی آدم چطور توی یک شکم قلنبه جا می شود آخر.
قرار بود دختر باشد. اسمش هم مهرناز باشد که به من بیاید. چشمهاش هم آبی باشد، به نظرم چشم آبی قشنگ تر بود.
به دنیا که آمد، عمه از بیمارستان زنگ زد که: پسره، اسمش سهرابه. چشماش آبیه ولی. از تمام قرارهایمان چشم آبی، که بعیدترین بود، درست درآمده بود.
هنوز صبحی که آمدند خانه را یادم است. قشنگ و قلنبه و چشم آبی بود.
طبقه ی بالای سر ما زندگی می کردند آن روزها. از مدرسه که می آمدم یک راست می رفتم بالا. بچه ی لجباز گریه اوووی پلشتی بود. از ساعت سه و چهار بعدازظهر ونگ می زد تا شش و هفت که از نفس بیفتد. شاید هم مریضی چیزی بود. نمی دانم. تحملش وحشتناک بود ولی.
گاهی من بودم و عمه، گاهی من بودم و باباش، گاهی من و مادربزرگم...من همیشه بودم ولی.
من بودم وقتی اولین جمله ی کاملش را گفت. که با انگشت چاقش اشاره کرد به گنجشکی که از سر دیوار همسایه پریده بود و گفت: جیجه رَت.
تمام سالهای کودکی اش به من گفت: دَ دَ. یک کلمه ی الدفشن لری است به معنی خواهر بزرگ. عمه یادش داده بود. بزرگتر هم که شد گفت دَدَ بناز.
بعد غذا خوردن یادش دادم. توی اتاق بزرگ آفتاب گیر آن خانه ی قدیمی. روی یک ملافه ی سفید چرک. هی قاشق پر کردم و دادم دستش و بردمش نزدیک دهنش. هی مثل خنگها قاشق را چپه کرد و خالی بردش توی دهنش و ونگ زد که چرا غذا نمی آید تو دهنش. خنگ نبود ولی. باهوش ترین بچه ای بود/هست که دیده ام.
خاطره اگر بخواهم ازش تعریف کنم پانصدهزار صفحه می شود. فایده هم ندارد
چه فایده که بدانید که وقتی بعد از ساعتها جیغ زدن می خوابید من تکان تکانش می دادم تا بیدار بشود و من بتوانم باهاش بازی کنم.
یا اینکه روزهای آفتابی هی می بردمش از آفتاب به سایه یا از سایه به آفتاب تا تنگ و گشاد شدن مردمک سیاه را توی چشمهای روشنش ببینم و غش غش بخندم.
یا اینکه روزهای آفتابی هی می بردمش از آفتاب به سایه یا از سایه به آفتاب تا تنگ و گشاد شدن مردمک سیاه را توی چشمهای روشنش ببینم و غش غش بخندم.
یا که یکبار وقتی داشت جلوم دوچرخه سواری می کرد پشت درختها قایم شدم تا فکر کند گم شده و گریه کند.
یا اینکه ویلون قد خودش را می گرفت دستش و من براش الهه ی ناز می خواندم تا تمرین کند. قهر می کرد همیشه آخرهاش که چرا یواش می خوانی. دستش درد می گرفت. خیلی کوچولو بود برای ویلون.
یا اینکه لحظه ای که خداداد به استرالیا گل زد من از شوق سرش را که روی پام بود کوبیدم به زمین. برای همین لابد وقتی همه ی ایرانی های زمین خوشحال بودند سهراب یک فندق روی سرش داشت و بخاطرش گریه ی راستکی می کرد.
ممم...بد قلق بود. این را بدانید ولی. یک سرتق واقعی وحشی با قشنگ ترین چشمهای آبی دنیا.
چهارساله که شد چشمهاش رفتند پشت عینک تا درشت تر هم به نظر بیایند. انگار که یک چیز تزیینی را بگذارند پشت ویترین.
یک روزی هم پا شدند رفتند آمریکا. برای من همین قدر غیرمنتظره بود. که یک روز پا شوی و ببینی یک گوشه از دلت نیست. رفته. رفته آمریکا. آمریکا هیچ معنی ای نداشت برای من. عدم بود انگار. دیدارهای دو سه سال یکبار هم چیزی از این نیستی کم نمی کرد. سهرابی وجود نداشت دیگر. یک آدمی، هر بار درازتر از بار قبل می آمد و هنوز صدایم می کرد دَدَ. دو سه بار آخری که آمدند کم کم عوضی شده بود. نوجوان شده بود. آن جور بدی که پسرهای آمریکایی نوجوان می شوند. دوستش نداشتم دیگر. بعد هم که دیگر نیامد. عمه و دخترش تنها می آمدند. بار آخر يادم می آید که توی فرودگاه بغلم کرد و بغض کرده بود. فرودگاه امام و نکبت هایش وجود نداشتند هنوز و مهرآباد همان یک بغض است توی ذهن من. از پسر نوجوان عوضی ای که شده بود بعید بود آن بغض.
بعدش سهراب تمام شد ناگهان. عوضی هم نبود دیگر. شد یک صدای دورگه ی لهجه دار که بگوید: هلو. مامانم نیست. تو کی هستی؟ اُکی! می گم که زنگ کردین.
من غصه نمی خوردم دیگرو دلم تنگش نمی شد. رفته بودم دانشگاه. خودم یک سر داشتم و هزار سودا. سهراب ماند یک گوشه ی عدم، توی آمریکا تا...همین امسال.
یعنی درست ترش تا همین پارسال که ما اینجا همدیگر را دیدیم. یک کمی بهتر شده بود شدت عوضی بودنش. مردی بود ناگهان که تار می زد، فوتبال بازی می کرد و کرنل درس می خواند.
بی ربط بودیم بهم ولی.
یکبار هم دعوایمان شده بود. سر اینکه شیوه ی زندگی ما را، که درس خواندن و مثل خر کار کردن است، مسخره کرده بود. دعوای بدی بود. بهش گفتم که اس-هل است. مانده بود ته دلم از سالها. قهر کردیم. حرف نزدیم. پول برایش مهمترین چیز بود. نمی فهمیدیم هم را.
برگشتند آمریکا و سه ماه بعدش توی فیس بوک پیغام داد که می آیی برویم جام ملتهای اروپا؟ عشق مشترکمان به فوتبال سر جایش بود.
گفتم بریم. چک کردم دیدم فینال توی اوکراین است که ویزا می خواهد و بلیطش هم گران، خیلللللی گران. گفتم برویم نیمه نهایی؟ دماغش را کج کرد اول. دو هفته بعد مسیج زد که بریم.
من تازه شروع کرده بودم به کار. کل پس اندازم شد بلیط مسابقه و هواپیما و سه روز اجاره ی اتاقی در ورشو.
می ارزید ولی. سهراب زنده شد برای من دوباره و همین کافی بود.
لحظه به لحظه اش اذیتم کرد و حرصم داد. سر اینکه نرود بنشیند توی گرانترین رستوران شهر و برای من ران گنده ی خوک سفارش ندهد. برای اینکه صد یورو الکل گران نریزد به معده ش و من بترسم که حالش بد شود. برای اینکه من را تا صبح توی بارها نگه ندارد، در حالیکه دارم از خواب می میرم و برای لاسیدن های توی بار پیر شده ام. اینکه هی لپم را نکشد و آروغ نزند و من را به حدی از جنون و استصال نرساند که روی پله های خانه ی قدیمی ای توی ورشو جیغهای هیستریک بزنم که ولم کن، دست از سرم بردار! برای اینکه دستش را توی گوش و دماغم نکند. پای گنده ی پشمالوش را موقع خواب نیندازد روی شکمم. وقتی بوی عرق می دهد دوش بگیرد. با ویدهای هلند خودکشی نکند و چه و چه.
همه ی این ها می ارزید به اینکه یک شب بنشینیم توی یک رستورانی و ساعتها از خاطراتمان حرف بزنیم و بخندیم.
می ارزید که دیشب دست سنگینش را بیندازد دور گردنم و بگوید: فقط سه نفر توی این دنیا بیش تر از من دوست دارن ها، دایی و زندایی و عزیز (مادربزرگم).
دیشب رفت آشغال عوضی. دلم تنگش شده.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر