۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

مغز من، مغز اسکول من


سه شب پشت سر هم خوابش را دیدم؛ یعنی هر شب از وقتی که خبر را شنیده ام.
دیشب خواب می دیدم که از آن تو بهم ایمیل زده که "دیدی این هدفونی که تو انتخابش کردی هم توزرد از آب درآمد؟ دیدی سوخت؟ می توانی بروی اپل-استور یک دانه جدید برایم بخری و بفرستی؟ مدلش یادت هست؟ همین جوری می خواهم. آدم حوصله ش سر می رود بدون موسیقی. دنیای اینجا خیلی ساکت است بدون هدفون. آدرس را هم که داری، تهران-اوین. هه هه."
مدل همان "هه هه"هایی که می گفت و همانطور هم می نوشتشان توی چت یا ایمیل هایش.
مسخره است که بنظر مغزم می رسد که از آن تو می تواند ایمیل بزند و موسیقی گوش بدهد و از سوختن هدفونش بنالد. به گمانم برمی گردد به اینکه تا هفته ی پیش طبیعی ترین حق های مسلم دنیا را با هم داشته ایم، بغل گوش هم. کافی بوده دست دراز کنیم و بگیریمشان. حالا یهو یکی مان از همه ش محروم است؛ حالا همه هم نه، نود و نه درصدشان. شاید هم به این برمی گردد که میدانم زندگی بدون اینترنت و موسیقی چه سختش می شود، شاید سخت تر از زندگی بدون غذای خوب و لباس گرم و آزادی. از درک فاجعه ناتوان است مغزم انگار. شبیه خارج نشین های بی درد شده ام که ادم دلش می خواد هی بهشان بگوید "زهرمار! تو اصن می فهمی چه اتفاقی دارد می افتد انجا؟" 
مغز دراماتیک هولناکی دارم؛ می دانم خودم. 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر