خااااک بر سر حافظه ی داغانم بکنند. دلم میخواست جزئیات بیشتری یادم می آمد. اینکه مثلن کجا بود. اصفهان بود یا تهران؟ پاییز بود یا زمستان (این را یادم هست که سرد بود)؟ چهارباغ بود؟ هزارجریب بود؟ من چرا غمگین بودم؟ این یکی را می توانم حدس بزنم البته ولی بهرحال ترجیحم این بود که به حدس و گمان و اینها متکی نباشم. بیایم برایتان مثل آدمهای عادیِ خاطره گو تعریف کنم که سال فلان، یک روزی در فلان ماه، فلان ساعت من داشتم در خیابان فلان قدم می زدم و فلان مرگم بود که فال را از توی بساط پسرک ده-دوازده ساله ای برداشتم. اینها هیچ کدام ولی یادم نیست. حتی خود فال هم یادم نمی آمد جز جمله ی اول تفسیر فال:
"غم و اندوهی بر قلبت چنگ انداخته است."
هزار سال هم که بگذرد خط زشت ارغوانی نستعلیق چاپی روی کاغذ کاهی نازک پرزدار را یادم نمی رود.
غم و اندوهی
بر قلبت
چنگ چنگ چنگ
انداخته است.
فکر کردم چه مریض بوده کسی که این را نوشته. چه غمگین و مریض بوده آدمی که این را نوشته. همانجور که غمی بر دلم چنگ انداخته بود فکر کردم نباید بگذارند آدمهای مریض و غمگین تفسیر فال حافظ بنویسند.
الان اسمس زد برات فال بگیرم؟ گفتم بگیر.
جواب داد:
در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است
عادت دارد فقط یک مصراع فال را می گوید. مغزم جرقه زد. همین بود فال آن روزم هم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر