می ترسم راستش.
خیلی میترسم که دیوانه بشوم. در واقع پیشینههای خانوادگی و ژنتیکی م هم خیلی این قضیه را محتمل میدانند. البته من هیچ ترازویی ندارم که بگویم ژن دیوانگی توی خانوادههای دیگر چقدر است. این مثل ژن خوانندگی و رانندگی و اینها نیست که بشود بهش افتخار کرد. این است که قایمش میکنند توی در و همسایه. بعد هم که زندگی ماشینی، بله زندگی ماشینی. مردم این روزها هی ربطش میدهند به زندگی ماشینی. یک اسم .شیک و مجلسی هم میزنند تنگش. ناراحتی اعصاب. چه میدانم!
من راست و حسینی ش از دیوانه شدن می ترسم نه از ناراحتی اعصاب. به نظرم اعصاب راحتی نداشتهام از ابتدا اصلن. این روزها ولی اعصابم به فناست. مغزم ول نمیکند. با سرعت هزار دور بر ثانیه کار میکند. اراجیف میبافد، تصویر میسازد، تحلیل میکند. هی بهم میگوید تو مریضی. تو عادی نیستی.غر میزند به جانم. آسش را معمولن توی لحظههای خوشی رو میکند. همینجوری که داریم میخندیم، مستیم، میرقصیم. از من جدا میشود. از بالا نگاهم میکند، خیلی منتقدانه. ابروش را میندازد بالا، که چی حالا؟! ریز میشود توی حرکات و حرفهای من و دیگران. پوزخند می زند. هی ابتذال قضیه را به رخم میکشد. امانم نمیدهد.من هی مچاله میشوم. میدانم که راست میگوید. چه بکنم ولی؟ چه چارهای هست برای ابتذال ذاتی زندگی آخر؟
صدا مثل پتک کوبیده میشود به سرم. طاقت شنیدن قهقهه ندارم. آدمها....وای آدمها...حالم را بد میکنند. شوخی هایشان، لاسیدن هایشان، بویشان حتا. هی به خودم میگویم هششش. آرام بگیر الاغ. تمام نمیشود ولی. معمولن میروم توی دستشویی این جور وقت ها. در توالت فرنگی را میآورم پایین. میشینم روش. زانو هم را بغل میکنم. و سعی میکنم آرام بگیرم تا بگذرد. گاهی سرم را فشار میدهم به کاشیهای سرد دیوار. فکر میکنم که شاید فشار و سرما صداها را خفه کند. صدا از من میپرسد که چیکار دارم میکنم با زندگی ام. جوابی ندارم. زیاد مهم هم نیست به نظرم. دلم میخواهد بگذرد. به فرانی فکر میکنم بیشتر که توی دستشویی آن رستوران مچاله شده بود روی زمین و وردش را میخواند تا خوب بشود. من هیچ وردی بلد نیستم. کاش بودم. فقط صبر بلدم. آخ آقای سلینجر! چرا حافظه ی علیل من ورد فرانی را یادش نمانده. یعنی دارم دیوانه میشوم؟ فرانی بعدش چی شد آقای سلینجر؟ چرا یادم نمیآید؟ دیوانه شد؟ دیوانه بود؟ خودش را کشت مثل برادرش؟
من خودم را نمیکشم ها. من زندگی را دوست دارم. نفس عمیق. نفس عمیق. نفس عمیق.
گاهی که طول میکشد، یکی یادش میآید غیبت کبرای من را، یا یکی شاشش میگیرد. میزند به در. یواش میپرسد: بهناز؟ خوبی؟ من دندان هام را فشار میدهام به هم. میگویم خوبم، خوبم. اومدم. بلند میشوم. دو پر دستمال توالت را خیس میکنم با آب ولرم. میکشم زیر چشمهام که سیاه شده. خودم را نگاه میکنم توی آینه و تکرار میکنم تموم شد، تموم شد دختر خوب. آفرین. برو بیرون. برو زندگی کن.
می ترسم دیگر.
تنها خوبیش این است که دان بلد است. از کجا یاد گرفته یعنی؟ بحث نمیکند، حرف نمیزند، سوال نمیکند. بغلم میکند سفت. هرچی پسش بزنم فایده ندارد. سفت تر بغل میکند. بعد من خودم را ول میکنم اینجا دیگر معمولن. اشک مثل فواره میزند بیرون از چشمهام. بریده بریده حرف میزنم. مطمئنم نمیفهمد که چی میگویم. نمیپرسد ولی. اشکهام را پاک میکند با کف دست. موهام را از توی صورتم کنار میزند. گاهی هم خیلی آرام توی گوشم میگوید گریه نکن. حالم بعضی وقتها از خودش بد است. به نظرم رابطه نماد ابتذال زندگیست اصلن. کاری به این چیزها ندارد. بغل میکند فقط. یا اگر که بخواهم بروم، اصرار میکند که نرو. همین. کار میکند ولی.
دلم میخواهد ازش بپرسم که از کجا بلد است. که آیا دوره دیده برای دوست دختر دیوانه داشتن. که از کجا میداند چه جوری من را اهلی کند. خیالم راحت است که یاد روباه و شازده کوچولو نمیافتد. کتاب نمیخواند، نخوانده است. دوست ندارد. سریال میبیند به جاش. بلد است در عرض ۳ دقیقه پیتزا را بگذرد توی فر و یک اپیزود خنده دار فمیلی گای یا دیلی شو بگذارد، یک آبجوی خنک بریزد توی لیوان شیشهای، کنارم بشیند روی کاناپه ی جلوی تلویزیون. بلد است که باز بغلم کند و آرام توی گوشم بگوید آفرین دختر خوب و لبخند بزند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر