۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

سلام ای صبح آزادی، سلام ای روشن فردا


چشم هام را باز کرده بودم، از این بازهای یواش که یعنی آفتاب اگر هستی فرو نرو در چشمم با خشونت. آفتاب نبود که. مثل تمام هفته ی گذشته. نور ملویی که می آمد از سفیدی برف بود. دور دایره ی جا انگشت موبایلم نور قر می خورد. یعنی خواب بوده ای و یکی یک کاری ت داشته. نگاه می کنم به ساعت یک ربع به یازده و ککم نمی گزد کلن. فکر می کنم که پیغوم و پسغومم کاش از طرف یکی باشد که یک برنامه ی هیجان انگیزی داشته باشد برای امروزمان. نیست. یکی اش از آلن است که غر زده که چرا گزارش پروژه را نمی نویسم و همه کارها را عقب انداخته ام. دایورت می کنم. یکی دیگرش از ویل است که یوهو پاشو پاشو ببین چه روز قشنگ فیلانی است و ما رفتیم شنا و سرشاریم از انرژی و ای تنبل که هنوز تو تختی...
جواب می دهم که گور بابات و قبل از فرستادن دوباره دقت می کنم به پنجره، به بیرون، که نکند واقعن روز خاص قشنگی باشد که نیست. ساعت مسیج اش را نگاه می کنم، هشت صبح! با پای یخ کرده م دنبال لنگه جوراب گرم نرمالوی سبزم می گردم که دیشب توی خواب از پام درآمده، پیدا نمی شود لابلای انبوه پتو و ملافه. یک گند اساسی باید بزنند به صبح روزهای تعطیل که دیشب ش خوب بوده خیلی، مستی داشته، خنده داشته، بوس داشته، بغل داشته و صبح ش یک جوری است که می خواهد راضی ت کند همه ش خواب و خیال بوده.
ای میل م را باز می کنم. یکی گفته مطلب می نویسی؟ یکی گفته چرا جواب نمی دی؟ یکی یک زر دیگری زده در مورد آتن پروگرام و بعد...
یکی ایمیل زده که بهناز
                       بهناز
                       بهناز
                      فریبا آزاد شده
                     شب می رم پیشش
                     هووووووووووورا
                     بوس

لبخندم کش می آید، سلام!

۱ نظر: