من هنوز نمی توانم بفهمم یک آدمی چه جوری تاب می آورد که بند کفشهایش را با حوصله ببندد، کیفش را روی دوشش خوب جا بندازد، زیپش را ببندد، پله ها را آرام یکی یکی پایین برود، دم در برگردد آن یکی دیگر را نگاه کند، بعدش در را ببندد و از رابطه بزند بیرون.
من؟
من وقتی از رابطه می روم بیرون که جان به لبم رسیده. می دوم تمام راه را. کفشم را گاس که لنگه به لنگه بپوشم یا کیفم را جا بگذارم. اصلن من وقتی می روم که بخواهم همه چیز را جا بگذارم.
من؟
من وقتی از رابطه می روم بیرون که جان به لبم رسیده. می دوم تمام راه را. کفشم را گاس که لنگه به لنگه بپوشم یا کیفم را جا بگذارم. اصلن من وقتی می روم که بخواهم همه چیز را جا بگذارم.
برای منم سواله اتفاقن!
پاسخ دادنحذف