skip to main
|
skip to sidebar
قدم زدن روی ابرها
۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه
چهار ماه و سه هفته و دو روز
در من دختر کوچولوی امیدواری هست که هر روز صبح با زنگ ساعت به دنیا میاد.
دختر کوچولویی که فکر می کنه امروز اون روزیه که تو برمی گردی.
دخترک هر شب، درست قبل از اینکه بخوابم می میره.
اینه که آخر شبا انقدر درد دارم، انقدر عزادارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
فهرست وبلاگ من
برچسبها
از غربت
(2)
حرف مفت، بوق بزن
(1)
غورغور
(1)
غوطه وری، غورغور
(2)
نکن مامان جان
(3)
بايگانی وبلاگ
◄
2014
(1)
◄
ژانویهٔ
(1)
◄
2013
(13)
◄
دسامبر
(2)
◄
نوامبر
(2)
◄
اکتبر
(1)
◄
سپتامبر
(1)
◄
اوت
(1)
◄
آوریل
(1)
◄
فوریهٔ
(1)
◄
ژانویهٔ
(4)
◄
2012
(13)
◄
دسامبر
(2)
◄
اکتبر
(1)
◄
اوت
(1)
◄
ژوئیهٔ
(1)
◄
ژوئن
(2)
◄
مهٔ
(1)
◄
آوریل
(1)
◄
مارس
(2)
◄
ژانویهٔ
(2)
▼
2011
(12)
◄
دسامبر
(1)
▼
نوامبر
(4)
از خشونتها، وقتی دیده نمی شوند
ویرانه بیا بشین، یه سر اومده بودیم خودتو ببینیم ها
چهار ماه و سه هفته و دو روز
یک صداهای گنگی هنوز توی گوشم می پیچد که بخواب رو آ...
◄
اکتبر
(1)
◄
اوت
(4)
◄
ژوئیهٔ
(1)
◄
ژوئن
(1)
◄
2010
(4)
◄
اوت
(2)
◄
مهٔ
(1)
◄
ژانویهٔ
(1)
◄
2009
(9)
◄
دسامبر
(2)
◄
نوامبر
(2)
◄
اکتبر
(3)
◄
سپتامبر
(2)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر