۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

از خشونتها، وقتی دیده نمی شوند

خب در واقع مامان من از خانواده ی پولداری نبوده. البته استانداردهای پولداری 50 سال پیش فرق داشته با حالا ولی با هر استانداردی مامان من از خانواده ی مایه داری نبوده. متوسط؟ نخیر. به نظرم از متوسط هم پایین تر بوده اند. البته انقدر پول داشته اند که عزیز جانم هر هفته دست سه تاشان را بگیرد ببرد سینما و برایشان موز و بادوم هندی بخرد ولی اینها دلیل نمی شود که. من بوی فقر را خوب حس می کنم وقتی مامانم از بچگی هاش حرف می زند. 
بابای بابام، ما بهش می گوییم باباجان، خودش با کار و تلاش زیاد از دایره ی فقر خانوادگی اش زده بیرون. البته فقیر خیلی خاصی نبوده اند ولی پدرش بعد از مردن زن محبوبش (مادر باباجانم) کار نمی کرده. می نشسته توی خانه و با عکس دلبرش حرف می زده. به نظر من خیلی هم دلیل موجهی است برای فقر. بابا جانم 15 ساله که بوده تصمیم گرفته دیگر مدرسه نرود و کار کند و پولدار بشود. شده. خیلی هم پولدار شده. با این همه حتی بابام هم از خانواده ی پولداری نبوده. من نمیدانم چرا. تمام آدمهای دور و بر من متوسط اند. متوسط پایین یا متوسط بالا. خیلی هم فرق نمی کند. 
با این همه من خیلی وقتها توی مدرسه یا خوابگاه دانشگاه بچه مایه دار محسوب می شدم. الان احمقانه است ولی من از این خجالت می کشیدم. به نظرم بچه مایه دار بودن ضدارزش بود. اصلن نمی شد که بهش افتخار کرد. من سالهای سال موجودی حساب بانکی ام را از دوستهام قایم کرده ام. پدر و مادرم هم خیلی اصراری نداشتند که من از پول به شیوه ی پولدارها استفاده کنم. پول چیز محترمی است برای ما هنوز. فرق نمی کند چقدر داشته باشیمش.
من توی ایران هم با آدمهای مثل خودم می پریدم، کمی بالاتر یا پایین ترش فرقی نداشت. مدل دانشجویی متوسط می گذراندیم و خوش می گذشت. من به تعداد انگشتان دستم توی تهران رستوران شیگالا پیگالا رفته ام. فست فود؟ کافه؟ به تعداد موهای سرم که روز به روز کمتر می شود. بله. لایف استایل زندگی من و همه ی خانواده و دوستان و دور و بری هایم متوسط است. متوسط محتاط حتی.
بعد آمدم اینجا و به یمن شهریه ی نجومی دانشگاه با بچه مایه دارها دم خور شدم. پول شهریه ام حسرت ابدی زندگی من است. با اینکه پولش فشار چندانی به زندگی ما نیاورد (ما متوسط ها سیستم پس انداز داریم) ولی من خیلی غصه اش را می خورم. حتی اینکه دو هفته بعدش رفتم سرکار و مستقل شدم هم چیزی از داغ دلم کم نمی کند. چی میگفتم؟
آها. من حواسم بود که شکل این پولداری ها نیستم. پولدار بودن به نظرم ضدارزش نیست دیگر ولی ارزش هم نیست هنوز. حواسم ولی هست که نگذارم مقدار پول آدمها برایم چیز مهمی بشود، که روی روابط انسانی م با آدمها اثرگذار باشد. واقعیتش این است که هست ولی.
این همه که حرف زدم همه اش مقدمه ی این بود که بگویم مامان یکی از دوستهای اینجام، که پولدار است خیلی، مامانم را دعوت کرده بود به دوره ی زنانه. مامانم تصوور چندانی ندارد از دوره ی زنانه ی پولداری. من هم نداشتم قبلن. از لابلای حرفهای دوستهام یک چیزهایی دستگیرم شده ولی. یکهو ترسیدم که ای بابا! مامان من برود بین اینها بنشیند چه بگوید آخر؟ مامان من همه ی عمرش سخت کار کرده، برای هر چیزی که میخواسته. حالا هی برود بنشیند بین فی فی و ژی ژی و آخرین اخبار مانیکور و فیلان را بشنود که چه؟! این حرفها به مامان من خیلی دور است. یعنی ممکن است برود مانیکور کند گاهی، ولی مسئله ی زندگیش این نیست. چه جوری بگویم برایتان. خودتان بفهمید که چی می گویم.
ترسیدم که برود 4 ساعت بنشیند آنجا و عذاب بکشد. هی یک چیزهایی بشنود و یک چیزهایی بگوید که از خودش دور است. فکر کردم باید مواظب باشد که چی می گوید و چی می پوشد و چی می خورد بر اساس جو شدید مهمانی و مهمانهاش. فکر کردم که یک باری گذاشته می شود روی دوشش به اسم "آبروی بهناز". باید مواظب باشد که نریزد. که بخواهد وجهه ی من را، خانواده ی من را، حفظ کند.
حالم بد شد. گفتم مامان اینجوری است. اگر بهت خوش نمی گذرد نرو. گفت بد نیست برای تو و دوستیت با فلانی؟ گفتم ولم کن بابا. هیچی برای من بد نیست. مهاجرت اگر یک جذابیت داشته باشد برای من این است هیچ چیز برایم بد نباشد.
به نظرم معاشرت با آدم خیلی پولدارها، وقتی آدم را اذیت می کند، یک خشونتی است که باید ازش فرار کنم. که نباید بهش تن بدهم.
ران مامان، ران!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر