۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

حالا که خوب می دونی دلم هواتو کرده

برگشته ام به 22 سالگی م.
همانقدر وحشی و افسارگسیخته و بی برنامه. کوله م انگار با دهن نیمه باز همیشه کف اتاق منتظر است که دو تا بلوز و یک شلوار بیندازم توش و راه بیفتم. می شود فیلم ساخت ازم، روی دور تند. آدمهای جدید، هیجانهای شدید. وا داده ام؟!
اگر به من پارسالی م می گفتی که دو روزه می روم بروژ با آدمهایی که تا حالا ندیده ام، باور می کردم؟ یا که اگر می گفتی با سه تا آدم جدید، مست و پاتیل، 5 صبح زیر ایفل هایده خواهم خواند؟
من از زندگی جدیدم می ترسم ولی. از این مهمانی ها، از این خنده ها، از این سرخوشی ها که می دانم عمرشان یک شب و یک روز است دست بالا. اینها من را یاد تو می اندازند. من را یاد 22 سالگی ام می اندازند. چرا انقدر خوب است؟ دلم می خواست خوب نبود انقدر. دلم می خواست زندگی را جدی می گرفتم. مگر همه ی عمر هی فکر نکرده ام که جدی است این لعنتی و هر کسی را که غیر از این فکر می کرده از اطرافم تارانده ام؟ نکند همین باشد زندگی!
من می ترسم اگر همین باشد.
اگر همین باشد تو را چه کنم؟ این خیال که تو را به هوای هیچ و پوچ از دست داده ام را چه کنم؟
بار حسرت این 5-6 سال را چطور بکشم؟
این 5-6 سالی را که می توانستیم باهم کوله بکشیم و بزنیم به کوه، توی خاک و خل دراز بکشیم و تا خود صبح سعدی بخوانیم، که می شد توی ظرفهای هزار سال نشسته نیمرو درست کنیم و سیگار بپیچیم و دود کنیم. اگر زندگی همین باشد چه؟ اگر من، همه ی عمرم، آدم همین زندگی بوده باشم چه؟ مگر من تو را و آن زندگی را به هوای این رها نکرده بودم که بروم دنیا را ببینم، درس بخوانم و موفق بشوم؟ مگر فکر نکرده بودم که تو آدم زندگی جدی و متعهدانه و بالغانه نیستی؟ مگر من فرار نکرده بودم از "در لحظه، در اوج" زندگی کردن با تو؟

کاش موقت باشد این روزهای زندگی ام وگرنه که تو را باخته ام. تو که اصل جنس بودی را فروخته ام به کپی های بنجل تقلبی. خودم را، خود دیوانه ی 22 ساله ام را فروخته ام اصلن. ارزان ارزان، تو بگیر مفت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر