قبلش غر مبسوطی زده بودم که یک امشب را زیاده روی نکن. صبح باید زود پا بشویم برویم پی زندگی مان. حوصله هنگ اور ندارم. قول داده بود که مثل سیب زمینی کنار دست من بنشیند، تمام شب را.
شراب را که دادیم دست دال خندید. گفت شراب آخه؟ ویسکی فلان ساله ی بهمان نشان دارم برایتان. چشم غره رفتم. کسی نگاهم نمی کرد. خورد توی دیوار و برگشت. دال افتاده بود روی دور تعریف از زابلی ها. اینطور که دستگیرم شد خفن ترین آدمهای دنیا باید باشند. من قصه دوست دارم، یک کمی ته مایه ی افسانه داشته باشد، بیش تر. با دهان باز زل زده بودم که دال برایم از هامون و رستم و سورنا و سه مغ و اینها بگوید. افسانه ی زابلی ها که تمام شد دیدم دو نفری ته وسیکی دال را درآورده ایم. شوخی شوخی. اولش اینجوری که میخواستم زیاد و تند نخورد. از دستش می گرفتم و لب تر می کردم. آخرهاش جدی وارد بازی شده بودم. ویسکی فلان ساله بهمان نشان خوبی بود. چرا ما کم مست می کنیم. درست نیست واقعن.
شراب را که دادیم دست دال خندید. گفت شراب آخه؟ ویسکی فلان ساله ی بهمان نشان دارم برایتان. چشم غره رفتم. کسی نگاهم نمی کرد. خورد توی دیوار و برگشت. دال افتاده بود روی دور تعریف از زابلی ها. اینطور که دستگیرم شد خفن ترین آدمهای دنیا باید باشند. من قصه دوست دارم، یک کمی ته مایه ی افسانه داشته باشد، بیش تر. با دهان باز زل زده بودم که دال برایم از هامون و رستم و سورنا و سه مغ و اینها بگوید. افسانه ی زابلی ها که تمام شد دیدم دو نفری ته وسیکی دال را درآورده ایم. شوخی شوخی. اولش اینجوری که میخواستم زیاد و تند نخورد. از دستش می گرفتم و لب تر می کردم. آخرهاش جدی وارد بازی شده بودم. ویسکی فلان ساله بهمان نشان خوبی بود. چرا ما کم مست می کنیم. درست نیست واقعن.
بعدش سرم گرم شده بود به تعریف دخترها. خاله زنکی می کردیم و خوش می گذشت. یادم نیست که چه جوری افتادم به دام بحث هایی از قبیل دموکراسی غربی و جنگ عراق و وضعیت فلسطین و اسرائیل. برای اولین بار بعد از سالها، داشتم با رگ گردن بادکرده حرف می زدم. احساساتی شده بودم و حد منطق توی حرفهایم به منفی بی نهایت میل می کرد. مهم نبود. یک مفهوم هایی بود توی سرم از هزارسال پیش که به کسی نگفته بودم چون بچه گانه، احساساتی و نپخته به نظر می آیند.
سالهاست که به نظرم دموکراسی موجود در جهان، بسته شیک و مجلسی دیکتاتوری است به همراه کنترل هوشمندانه ی فکر مردم. همین قدر بدبینانه. به گمانم یک شیشه ویسکی دیگر می توانست حرفهای من و مسلمانهای بنیادگرای انتحاری را یک کاسه کند حتی. گفتم بسیار از ج.ا متشکر و ممنونم که در شستشوی مغز آدمها ناشی است و ما از دستشان در رفته ایم. خیلی چیزهای دیگر هم می گفتم. خوب یادم نیست. یک جاییش را یادم است که حرف والس با بشیر بود و حرف صبرا و شتیلا و اینکه لبنانی ها و اردنی ها و مصری ها خودشان خیلی هم جنایتکارترند از اسرائیل و یادم می آید که من فریاد می زدم که من به دام این حرفها نمی افتم. می گفتم که کشتن، کشتن است و هیچ چیز نسبی ای در کشتن آدمهای بی گناه وجود ندارد. افتاده بودم لای منگنه ی دو تا آدم واقع بین نسبی گرا و نفسم بند آمده بود. یک جا وسط بحث دان گفت که جنگ منطق خودش را دارد. به نطرم اینجا من حتی عربده کشیده بودم که حالم از منطق حاکم بر جهان بهم می خورد. بله. دارم توش زندگی می کنم. بله. برای یک همین یک جرعه دموکراسی نسبی عاریتی ترک وطن کرده ام اما یادم نمی رود که حالم را بهم می زند. نمی خواهم که یادم برود. دلم می خواهد که توش زندگی کنم و منتقدش باشم. هر روز، هر روز. نخیر. خسته نمی شوم.
بیرون که آمدیم گفتم که نمی فهممتان. نمی فهمم که چه طور تن می دهید به قوانین بازی به این کثیفی. آن هم "ما"، ما که جانمان انگاری که مال توله ی سگ باشد. بند باشد به بالا و پایین آمدن قیمت نفت و باروت.
بغلم کرد و گفت عزیزم. نسل شما هنوز منقرض نشده؟ هنوز باورتان نشده که کاری از دست شما آیده آلیست ها بر نمی آید به جز گند زدن به دنیا؟ از هیتلر گرفته تا خمینی.
گفتم هه! شما نسبی گراها چی؟ که هی تن می دهید و باج می دهید و هی ذره ذره ذوب می شوید توی سیستم تا وقتی که همان رویای تغییرات کوچک و قدمهای کوچک و جایگزین کردن بدترین با بد هم یادتان برود؟ که قورتتان بدهد بی رحمی قانونی گهی به بهش تن داده اید؟ ما؟ ما خب شاید نشویم گاندی و ماندلا. شاید شانس بیاوریم و یک نویسنده ای، آهنگسازی، شاعری، فیلمسازی، چیز تاریک عبوسی ازمان بیرون بیاید. شانس هم نیاوریم می ایستیم کنار گود و نگاهتان می کنیم. با ناامیدی، با مشتهای گره کرده ی بی زور. اقلن اما مومن بوده ایم.
گفت که حالش از مومنین و مومنات بهم میخورد. گفت یک چیز کمتر کلیشه ای پیدا کن و حالت را بنویس. بلکم همینگوی ای چیزی شدی.
بعد بوسیدیم هم را. انگار که تمام شب را از مسافرت و هوا و طعم ویسکی حرف زده باشیم.
بیرون که آمدیم گفتم که نمی فهممتان. نمی فهمم که چه طور تن می دهید به قوانین بازی به این کثیفی. آن هم "ما"، ما که جانمان انگاری که مال توله ی سگ باشد. بند باشد به بالا و پایین آمدن قیمت نفت و باروت.
بغلم کرد و گفت عزیزم. نسل شما هنوز منقرض نشده؟ هنوز باورتان نشده که کاری از دست شما آیده آلیست ها بر نمی آید به جز گند زدن به دنیا؟ از هیتلر گرفته تا خمینی.
گفتم هه! شما نسبی گراها چی؟ که هی تن می دهید و باج می دهید و هی ذره ذره ذوب می شوید توی سیستم تا وقتی که همان رویای تغییرات کوچک و قدمهای کوچک و جایگزین کردن بدترین با بد هم یادتان برود؟ که قورتتان بدهد بی رحمی قانونی گهی به بهش تن داده اید؟ ما؟ ما خب شاید نشویم گاندی و ماندلا. شاید شانس بیاوریم و یک نویسنده ای، آهنگسازی، شاعری، فیلمسازی، چیز تاریک عبوسی ازمان بیرون بیاید. شانس هم نیاوریم می ایستیم کنار گود و نگاهتان می کنیم. با ناامیدی، با مشتهای گره کرده ی بی زور. اقلن اما مومن بوده ایم.
گفت که حالش از مومنین و مومنات بهم میخورد. گفت یک چیز کمتر کلیشه ای پیدا کن و حالت را بنویس. بلکم همینگوی ای چیزی شدی.
بعد بوسیدیم هم را. انگار که تمام شب را از مسافرت و هوا و طعم ویسکی حرف زده باشیم.
ماچ به خانوم نگارنده، نه به خاطر جهان بینیش، بل از تصور بحثش به حال مستی..:)
پاسخ دادنحذف:*