ساعت ده شب بود، به وقت ما البته. داشتم با وحيد، توي تهران، سر و كله مي زدم سر كتاب عكسهاي ورلدپرس سال ٩٥ كه براي فيلمش لازم داشت و از آمازون خريده بودم. توي يك پنجره ي ديگر واتساپ داشتم با يار حرف مي زدم. حرفمان گريه دار بود. من گريه ام بند نمي آمد حداقل.
وحيد مي پرسيد: عكس يه بچه ي بدون دست كنار يه سرباز آمريكايي مي بيني؟
من كتاب را ورق مي زدم يك گلوله اشك مي افتاد روي مشت بسته ي نلسون ماندلا توي يك عكسي.
مي پرسيدم: سياهه يا سفيد بچهه؟
وحيد جواب مي داد: نمي دونم كه!
توي يك پنجره ي ديگر يار داشت مي گفت كه: و اگه مي گي اينارو مي دوني كه معلومه بايد چيكار كنيم ديگه.
كتاب را ورق مي زدم پي بچه ي معلول سياه يا سفيد و اشك و آب دماغم چيك چيك مي چكيد روي جمجمه هاي سوراخ كشته ها در سودان و پوست ترك خورده ي زن پير عزاداري توي چچن.
گفتم: نيست وحيد. چيكار كنم؟
توي پنجره ي آن وري نوشتم: ريدم به كتاب وحيد.
پرسيد: چطور؟
گفتم: به اشك و مف مزين كردم عكسارو.
خنديد طبعن، به قهقهه.
بعد گفتم بذار يه چي برات بفرستم. آنونس قاعده ي تصادف بود منظورم. بجاش يه لينك جفنگي را از يوتيوب فرستادم كه ديشب كپي كرده بودم توي فيسبوك براي گلس و ليل. بعد جوابم را با آنونس شوي تازه ي لوييس سي كي داد. توي واتساپ نوشتم: هاهاها! مردك ديوانه ي بي نظير. جواب داد: عااااليه. بعد آنونس فيلم فرهادي را فرستادم. جواب داد: اوه!
پنجره ي وحيد را باز كردم. پرسيدم: شبخر؟ جواب نداد.
فكر كردم چه كنم حالا؟ گريه م ماسيد كه! حرف جدي مان چي شد پس؟ سرم و تخم چشمهام درد مي كرد.
فكر كردم ولش كنم ديگر اين وقت شب.
نگفتم كه مي روم بخوابم كه بهم شبخير و خوب بخوابي و بوس بگويد.
هيچي نگفتيم بهم اصلن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر