من ولو بودم روی کاناپه، سرم گرم موبایلم لابد، مثل تمام وقتهایی که کنارم بود و نبود. نشسته بود روی یکی از صندلی های ناراحت میز نهارخوری. سه رخش به من بود. داشت باهام حرف می زد. گوش نمی کردم ولی سرسری هرازگاهی یک چیزی می پراندم که بهم گیر ندهد که حواست نیست.
یکهو نمی دانم چی شد که سرم را بلند کردم و بهش نگاه کردم. سرش را چرخانده بود و داشت تمام رخ نگاهم میکرد. عینک زده بود. شوکه شدم. از کنار چشمهاش، به موازات دماغش دو تا خط عمیق کشیده شده بود تا نزدیکیهای لبش. خط و چروک معمولی نه ها. عمیق، خیلی عمیق. عمیق ترین چیزی که دیده م تا حالا.
گفتم مامان اینا چیه؟
گف چیا؟
پا شدم و عینک قاب قهوه ای را از چشمش درآوردم و گفتم این خطا.
یه لبخند بدی زد. گفت الان دیدی؟ باید همانجا ولش می کردم. نتوانستم ولی. پنیک کرده بودم. خط ها را انگار روی قلب من کشیده بودند. حتی احساس گناه دادنش که به اندازه ی کافی نگاهش نمی کنم هم به اضطرابم پیروز نشد.
گفتم نه نه. اینجوری نبود. هیچ وقت اینجوری نبود. الان یه چیزیشه. دلش سوخت برای شدت فاز انکارم. گفت شاید مال عینکه. باز هم رها نکردم. دستش را کشیدم و بردمش تا دم آینه. احمقم من، احمق. با دست کشیدم روی خط ها و گفتم ببین. گفت چیکار کنم خب؟! مستاصل بود. من بلد نبودم چه کار کند که. خودم هم دست و پام را گم کرده بودم. گفتم چرا نمی گی برات کرم بفرستم. گفت می زنم کرم بابا. گریه ش گرفته بود، مثل من. گفتم صبر کن. رفتم و توی نامرتب ترین کشوی دنیا دنبال ماسک صورت گشتم. چرا ول نمی کردم. ماسک نبود. اصلن یادم نمی آمد انداخته بودمش دور یا نه. اشانتیون عطری، ماتیکی، چیزی بود که خریده بودم. فقط یادم می اومد که خانوم فروشنده گفته بود خیلی عالیه برای شادابی پوست و من همون لحظه فک کرده بودم چه حالی داری شما خانوم!
مامان مردد ایستاده بود وسط اتاق خواب، من دیوانه وار توی کشوهای لعتنی را می گشتم. بالاخره پیداش کردم. گفتم بیا ماسک بزنیم. گفت نه بابا. خودت بزن. نشست روی تخت. گفتم تو رو خدا بیا دیگه. خیلی اصرار کردم، خیلی انکار کرد. نمی دانم چرا. جفتمان میدانستیم که همه ش چه بیهوده ست. هی میگفت بذار برای خودت مامان. آخرش تسلیم شد. دلش سوخت برای بچه کله شقش که با ماسک لیمو و سیر می خواست برود به جنگ عمیق ترین چروکهای جهان.
ماسک را زدیم و جلوی دوربین موبایل من مسخره بازی درآوردیم و عکس گرفتیم و خندیدیم.
ماسک را زدیم و جلوی دوربین موبایل من مسخره بازی درآوردیم و عکس گرفتیم و خندیدیم.
بعد ماسک را شستیم و من توی آینه روشویی نگاهش کردم. گفتم ببین چه خوب شد. رسیدگی کن به پوستت دیگه. خودش را نگاه کرد و گفت آره، خیلی بهتر شد. تن داده بود دیگر به نقشش.
وقتی داشت می رفت بخوابد گفت میدونی؟ من پوستم به عزیز رفته. خیلی خوبه. گفتم اوهوم و به عکسهایمان توی موبایلم نگاه کرده بود. قلبم انگار هنوز فشرده می شد توی اون شیارهای عمیق.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر