چرا یاد تو افتادم؟
نون. تقصیر نون بود. نون دوست من است. دوست تازه ی من است. تازه که می گویم یعنی 2 سال. متاسفانه همه ی دوستی هام تازه به نظر می رسند. تو آخرین رفیق باستانی من بودی لابد. نون زنگ زده بود به من. از در شرکت پایم را گذاشته بودم بیرون. آن ور خط فقط صدای خش خش بود و نفس نفس. فکر کردم لابد یک اشتباهی شده مثلن. دو دقیقه بعدش دوباره زنگ زد. دقت که کردم دیدم لابلای صدای خش و نفس صدای فین هم می آید. گریه می کرد. نه از این معمولی ها، از این گریه هیستریک ها که نفست را بند می آورند. طول کشید تا بهم بگوید بروم پیشش. رفتم. دیدم نشسته روی تختش با لباس خواب خرس خرسی صورتی. چشمهاش مثل دو تا توپ پینگ پنگ قرمز پف کرده. یک شیاری وسط شان باز بود که ببیند از آن لا. دورش پر دستمال کاغذی. نشستم همان دم در با کفش. گفتم چی شده؟ گفت که بن ولش کرده. بن دوست پسرش بود/هست هنوز. من نگاهش کردم. نفسش را کشید تو و گفت من بدون بن میمیرم. کیفم را ول کردم دم در. کنارش روی تخت نشستم. بغلش کردم و گفتم نمی میری عزیزم. هیچی ت نمی شود. داشتم به تو فکر می کردم.
آخرین باری که به تو فکر کرده بودم کی بود؟ توی بروژ بود به گمانم. با دوست پسرم رفته بودیم که یک شب بمانیم، به سرمان زده بود که چرا انقدر کوتاه پس. قرار شد یک شب دیگر بمانیم. پول هتل نداشتیم. فکر کردیم تا صبح بمانیم توی باری جایی. آخرین بار ساعت 4 بیرونمان کرد. اولین قطار ساعت 7 راه می افتاد. سه ساعت کز کردیم توی میدان اصلی شهر، پای مجسمه اش و حرف زدیم یکریز. هوا سرد بود، سرمان گرم. از زمین و زمان حرف زدیم که وقت بگذرد. تو هنوز بخشی از زمین و زمانی برای من؟ دلم تنگ شده بود برات. آدم خیلی سختش می شود از تو با دوست پسرش حرف بزند. کجاهاش را می گفتم؟ کجاهاش را می شود گفت اصلن؟ حالا دوست پسر آدم نه، یکی دیگر. من می گفتم دوستم. بعد فکر می کردم تو دوستم بودی؟ نبودی. تو چی م بودی؟ اسم نداشت. من بلد نیستم اسمش را شاید. به نظرم ولی بهتر است که یک مدخل اضافه کنیم به ویکی پدیای روابط به اسم من و تو. بعد هرجا از هم حرف می زنیم لینک بدهیم به صفحه مان. تو از من حرف می زنی هنوز؟ قدیم ها می زدی. باعث دردسرمان می شد. شاید هم چیزی آنقدر شخصی لازم نیست تعریف بشود. به درد کس دیگری که نمی خورد. تو می توانی یکی مثل من داشته باشی هنوز؟ خوبت می شود اگر بتوانی. من خوشحال می شوم برات. من برای یکی مثل تو داشتن پیرم ولی. نمی شود، نمی خواهم. خلاصه که از تو حرف زدم. از آن جاهایی ش که می شد. داشتم آخرهاش را می گفتم. داشتم می گفتم که چطوری تمام شدیم. تا آن موقع فکر نکرده بودم که تمام شده همه چیز. از آن چیزها بود که تا درباره شان حرف نزنی اتفاق نمی افتند. به کی می گفتم؟ دیدم چه تمام شده کل قصه. خوشحال نبودم. ناراحت هم نبودم ولی. احساس فقدان هم نداشتم حتی. یادت می آید گفته بودی از ناحیه ی من احساس فقدان نخواهی کرد چون بودن من برایت خیلی بدیهی است؟ جور خوبی بودم باهات وقتی داشتم از تمام شدنمان حرف می زدم. حتی می توانستم لپ ات را ببوسم و بگویم ببین چه خوب و بدون درد و خونریزی است. آفرین.
می دانی؟ آدمی که انتخاب می کند برود یک کشور دیگر زندگی کند، آدم محکمی است. شاید در تخمین قوی بودنش اشتباه کرده باشد ها، ولی بی بروبرگرد آدم محکمی است. نه از لحاظ ناشناختگی، از لحاظ غربت. از لحاظ رها کردن هر چیز و هر جا و هر کسی که آشناست. من خیلی احساس قدرت کردم وقتی از پسش برآمدم ولی هیچ لحظه ای توی زندگی ام مثل آن شب توی بروژ احساس قدرت نکرده ام. شبی که فهمیدم تو را رها کرده ام و نه تنها زنده ام، که خوبم. بعد به نظرم رسید که هیچ اتفاقی بدتر از این توی زندگی ام نخواهد افتاد. احساس کردم این سخت ترین لحظه ی زندگی ام بود که گذشت. این آخرین چیز خوبی بود که به من دادی. آن احساس قدرت بی بدیل را.
هنوز گاهی فکر می کنم مگر می شود؟ بعد می بینم که شده. می بینم که وقت لحظه های سختم به بغلت فکر نمی کنم. آن موقع ها فکر می کردم. می بینم هیچ حرفی ندارم که بخواهم برات نامه بنویسم. می بینم که زندگی بی تو چقدر ادامه دارد. می بینم به تو که فکر میکنم دیگر یک پروانه ای تو دلم بال بال نمی زند. به تو یک جوری فکر می کنم که به هر آدم دیگری. آمده ام بیرون از تو. آمده ام بیرون از مال تو بودن. با این همه دلم می خواهد یک بار ببینمت. سیر ببینمت. حرف بزنیم. نه از خودمان، همین طوری که قبلن ها حرف می زدیم. تهش بغلت کنم، ببوسمت و بروم. انگار بدون اینها یک چیزی ناقص مانده. دلم میخواهد بزنم روی شانه ات و بگویم خب، خدافظ. بگویی خدافظ. یک جور ساده ای برگزارش کنیم. ما یک آخرین هایی به هم بدهکاریم به هرحال. مثل همین. این آخرین باری است که برات می نویسم به نظرم. این را بهت مدیون بودم. به نوشتن مدیون بودم، به وبلاگ مدیون بودم. کلن.
چیزهای خوب زیاد دیگری هم مدیونم بهت. یکی اش یک بغل طولانی تشکر. تشکر بابت اینکه رفتی و من نمردم. رفتی و من آن قدر دوام آوردم که با مطمئن ترین صدای دنیا به نون بگویم: هیچ کس از رفتن هیچ کس نمیمیرد. نگران نباش.
نون. تقصیر نون بود. نون دوست من است. دوست تازه ی من است. تازه که می گویم یعنی 2 سال. متاسفانه همه ی دوستی هام تازه به نظر می رسند. تو آخرین رفیق باستانی من بودی لابد. نون زنگ زده بود به من. از در شرکت پایم را گذاشته بودم بیرون. آن ور خط فقط صدای خش خش بود و نفس نفس. فکر کردم لابد یک اشتباهی شده مثلن. دو دقیقه بعدش دوباره زنگ زد. دقت که کردم دیدم لابلای صدای خش و نفس صدای فین هم می آید. گریه می کرد. نه از این معمولی ها، از این گریه هیستریک ها که نفست را بند می آورند. طول کشید تا بهم بگوید بروم پیشش. رفتم. دیدم نشسته روی تختش با لباس خواب خرس خرسی صورتی. چشمهاش مثل دو تا توپ پینگ پنگ قرمز پف کرده. یک شیاری وسط شان باز بود که ببیند از آن لا. دورش پر دستمال کاغذی. نشستم همان دم در با کفش. گفتم چی شده؟ گفت که بن ولش کرده. بن دوست پسرش بود/هست هنوز. من نگاهش کردم. نفسش را کشید تو و گفت من بدون بن میمیرم. کیفم را ول کردم دم در. کنارش روی تخت نشستم. بغلش کردم و گفتم نمی میری عزیزم. هیچی ت نمی شود. داشتم به تو فکر می کردم.
آخرین باری که به تو فکر کرده بودم کی بود؟ توی بروژ بود به گمانم. با دوست پسرم رفته بودیم که یک شب بمانیم، به سرمان زده بود که چرا انقدر کوتاه پس. قرار شد یک شب دیگر بمانیم. پول هتل نداشتیم. فکر کردیم تا صبح بمانیم توی باری جایی. آخرین بار ساعت 4 بیرونمان کرد. اولین قطار ساعت 7 راه می افتاد. سه ساعت کز کردیم توی میدان اصلی شهر، پای مجسمه اش و حرف زدیم یکریز. هوا سرد بود، سرمان گرم. از زمین و زمان حرف زدیم که وقت بگذرد. تو هنوز بخشی از زمین و زمانی برای من؟ دلم تنگ شده بود برات. آدم خیلی سختش می شود از تو با دوست پسرش حرف بزند. کجاهاش را می گفتم؟ کجاهاش را می شود گفت اصلن؟ حالا دوست پسر آدم نه، یکی دیگر. من می گفتم دوستم. بعد فکر می کردم تو دوستم بودی؟ نبودی. تو چی م بودی؟ اسم نداشت. من بلد نیستم اسمش را شاید. به نظرم ولی بهتر است که یک مدخل اضافه کنیم به ویکی پدیای روابط به اسم من و تو. بعد هرجا از هم حرف می زنیم لینک بدهیم به صفحه مان. تو از من حرف می زنی هنوز؟ قدیم ها می زدی. باعث دردسرمان می شد. شاید هم چیزی آنقدر شخصی لازم نیست تعریف بشود. به درد کس دیگری که نمی خورد. تو می توانی یکی مثل من داشته باشی هنوز؟ خوبت می شود اگر بتوانی. من خوشحال می شوم برات. من برای یکی مثل تو داشتن پیرم ولی. نمی شود، نمی خواهم. خلاصه که از تو حرف زدم. از آن جاهایی ش که می شد. داشتم آخرهاش را می گفتم. داشتم می گفتم که چطوری تمام شدیم. تا آن موقع فکر نکرده بودم که تمام شده همه چیز. از آن چیزها بود که تا درباره شان حرف نزنی اتفاق نمی افتند. به کی می گفتم؟ دیدم چه تمام شده کل قصه. خوشحال نبودم. ناراحت هم نبودم ولی. احساس فقدان هم نداشتم حتی. یادت می آید گفته بودی از ناحیه ی من احساس فقدان نخواهی کرد چون بودن من برایت خیلی بدیهی است؟ جور خوبی بودم باهات وقتی داشتم از تمام شدنمان حرف می زدم. حتی می توانستم لپ ات را ببوسم و بگویم ببین چه خوب و بدون درد و خونریزی است. آفرین.
می دانی؟ آدمی که انتخاب می کند برود یک کشور دیگر زندگی کند، آدم محکمی است. شاید در تخمین قوی بودنش اشتباه کرده باشد ها، ولی بی بروبرگرد آدم محکمی است. نه از لحاظ ناشناختگی، از لحاظ غربت. از لحاظ رها کردن هر چیز و هر جا و هر کسی که آشناست. من خیلی احساس قدرت کردم وقتی از پسش برآمدم ولی هیچ لحظه ای توی زندگی ام مثل آن شب توی بروژ احساس قدرت نکرده ام. شبی که فهمیدم تو را رها کرده ام و نه تنها زنده ام، که خوبم. بعد به نظرم رسید که هیچ اتفاقی بدتر از این توی زندگی ام نخواهد افتاد. احساس کردم این سخت ترین لحظه ی زندگی ام بود که گذشت. این آخرین چیز خوبی بود که به من دادی. آن احساس قدرت بی بدیل را.
هنوز گاهی فکر می کنم مگر می شود؟ بعد می بینم که شده. می بینم که وقت لحظه های سختم به بغلت فکر نمی کنم. آن موقع ها فکر می کردم. می بینم هیچ حرفی ندارم که بخواهم برات نامه بنویسم. می بینم که زندگی بی تو چقدر ادامه دارد. می بینم به تو که فکر میکنم دیگر یک پروانه ای تو دلم بال بال نمی زند. به تو یک جوری فکر می کنم که به هر آدم دیگری. آمده ام بیرون از تو. آمده ام بیرون از مال تو بودن. با این همه دلم می خواهد یک بار ببینمت. سیر ببینمت. حرف بزنیم. نه از خودمان، همین طوری که قبلن ها حرف می زدیم. تهش بغلت کنم، ببوسمت و بروم. انگار بدون اینها یک چیزی ناقص مانده. دلم میخواهد بزنم روی شانه ات و بگویم خب، خدافظ. بگویی خدافظ. یک جور ساده ای برگزارش کنیم. ما یک آخرین هایی به هم بدهکاریم به هرحال. مثل همین. این آخرین باری است که برات می نویسم به نظرم. این را بهت مدیون بودم. به نوشتن مدیون بودم، به وبلاگ مدیون بودم. کلن.
چیزهای خوب زیاد دیگری هم مدیونم بهت. یکی اش یک بغل طولانی تشکر. تشکر بابت اینکه رفتی و من نمردم. رفتی و من آن قدر دوام آوردم که با مطمئن ترین صدای دنیا به نون بگویم: هیچ کس از رفتن هیچ کس نمیمیرد. نگران نباش.
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذف