"هرگز رهایم نکن" را توی متروی پاریس خریدیم با هم. از یک پسرک عربی که چشمهاش دودو می زد از ترس پلیس و عجله داشت که بزند به چاک. من اصرار کرده بودم که بذار ازش یک چیزی بخریم. به هوای تهران و پیاده روهای ولیعصر. هی میگشتم لابلای فیلمهای فرانسوی زبان پی یک اسم آشنا، عکس آشنا. یک چیزی که چشمم را بگیرد. پسرک کلافه بود. هی پا به پا می کرد. اسم این یکی به نظرم آشنا بود. توی فستیوال روتردام خواسته بودیم ببینیمش، بلیط هاش فروخته شده بود. خریدمش. 5 یورو. وقتی برگشتیم 10 بار، در موقعیت های مختلف، گفته بودم بیا ببینیمش. گفته بود غصه دار است. دیر است. بذار برای بعد. بیا سریال ببینیم با هم. فلان و بهمان. یک بار هم که خواستیم ببینیم فهمیدیم دوبله است به فرانسوی. گشتیم انگلیسی ش را دانلود کردیم. وقتی دانلودش تمام شد ساعت 1 بود دیگر. گرفتیم خوابیدیم. حالا سی دی اش یک جایی لابلای فیلمها گم و گور شده، دانلود شده اش توی کامپیوترم. هی هوس میکنم ببینمش وقتی کسی از فیلم حرف می زند، بعد بی خیال می شوم. فکر میکنم یک چیز دوتایی بوده. یک قراری بوده بین ما، بی اینکه قراری گذاشته باشیم. فیلم گم و گور و ندیده می ماند لابد، اگر نشود که دیگر ببینمش به حال فیلم دیدن دو تایی.
بله. این چیزهاست که پدر من را در می آورد از آدمی که رفته. همین چیزهای کوچک ندیدنی.
وگرنه بقیه اش که سخت نیست. آدم عادت می کند.
خیلی خوب بود، همین چیزا آدمو پاره میکنه، وگرنه بقیهاش که یا از قبل بهش عادت داشتیم، یا عادت میکنیم.
پاسخ دادنحذفنذاشتی امروز سیگار نکشم...
بیا، به جای حسّ خوبی که بهم دادی، اینو بخون.
http://campiador.blogfa.com/post-169.aspx