۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه

بی مرزی؟ هه!

من، آفتاب که می شود بی قرار می شوم. قبلن باران که می زد اینجور می شدم.
شاید من در مواجهه با اتفاقات نادر بی قرار می شوم مثلن. اینها مهم نیست. مهم این است که امروز آفتاب بود و من بی قرار بودم.
هی سعی کردم به خودم بگویم مشق زیاد دارم و باسنم را بچسبانم به صندلی گردان کامپیوتر اما نمی شد. کرکره ها را کشیده بودم ولی آفتاب بصورت راه راه خودش را پهن میکرد روی میزم. راه راه آفتاب ولم نمی کرد.
زدم بیرون. ساعت 1 بود. گفتم چکار کنم؟ نهار بخورم یعنی؟ دیدم هوس دارم که بروم لب دریا. هوس باز هستم. به مشق فکر کردم و تصمیم گرفتم بروم دریاچه بجای دریا که 10 دقیقه است با دوچرخه از شرکت مان. زنگ زدم به ویل گفت که اتفاقن خیلی نزدیک است به دریاچه و 10 دقیقه ی دیگر آنجا خواهد بود. همه چیز خوب و مرتب.
همین طور که پیش می رفتیم به سمت دریاچه دیدیم آدمها کنار یک وجب چمن زیرانداز انداخته اند و نشسته اند. من شصتم خبردار شد. گفتم یعنی شلوغ است؟ آویزان پرسیده بودم. ویل مسئول دیدن نیمه پر لیوان است. گفت ابدن. اینها دلشان خواسته بیایند با مایو توی خاک و خل بنشینند وگرنه دوشنبه ظهر کی می رود دریاچه واقعن؟ کی می رفت دریاچه واقعن؟ همه ی دلفت و حومه به همراه تمام بچه دارهای هلند و حومه. صدهزارتا بچه ی ریز و درشت و رنگی رنگی بودند. هرکجا میخواستی بنشینی یک بچه ای زیرت ولو بود.
ویل یک دورترهایی را نشان داد که خیلی خلوت بود. من مسئول غر هستم. نگاهی به دور کردم و غر را به سرم انداختم که اوه! خیلی دوره. من نمی تونم راه برم. من چلاقم. همین جا چشه مگه؟ خودم بچه ها رو کیش میکنم می شینیم.
ویل مسئول دست برنداشتن است. دستم بگرفت و پا به پا برد و برایم از خوبی های جاهای خلوت گفت. من می دیدم که می ارزد ولی غرم را می زدم.  هرچه جلوتر می رفتیم تراکم جمعیت هی کم و کم تر می شد. من حالا احساس قهرمانی می کردم و مشغول انتقاد از انسانهای گشادی بودم که حاضرند یکی دو تا بچه را کیش کنند و جای نزدیک بنشینند به جای اینکه کمی سختی بکشند و بروند جای دورتر و خلوت تر.
یک کمی جلوتر که رفتیم دیدم یک آقای تمام لختی دارد از آب بیرون می آید. گفتم خب به من چه. آن ور را نگاه کنم. آن ور را نگاه کردم. یک خانم تمام لختی داشت زیراندازش را در می آورد از کوله اش. راز خلوتی مکان کشف شده بود. ویل هم دوزاری اش افتاد. دیر می افتد همیشه، حداقل دیرتر از من. یک جایی نزدیک مرز اطراق کردیم. من داشتم به خودم می گفتم چه جالب و کول است این لختی گری. این نترسیدن از تن و بدن. این قایم نکردنش. داشتم به خودم فکر می کردم. 
به خانومم مانتوتون بدن نماست گوهای دم در دانشگاه. به خودم که فوبیا داشتم که کونم از همه ی مانتوها بیرون می زند. به آن دختر 4 ساله توی استخری توی تهران که مامانش میخواست مایوش را درآورد و گریه می کرد و نمی ذاشت چون همه می دیدند. داشتم کیف می کردم که دیدی؟ دیدی چه مرزهات دارند کم کم باز می شوند. دیدی حالت بد نمی شود از این ادم لخت ها. دیدی دست و پات گم نشدند.
یک هو ویل گفت کِیس و ماریکه، آن وقت ها که باهم دوست بودند یکسال توی یک کمپ لختی توی فرانسه زندگی کرده اند. داشت درباره ی پدر و مادرش حرف می زد. من پرسیدم یعنی لختی بوده اند. انگار امیدوار بودم بگوید نه بابا! برای لختی ها آشپزی می کردند با لباس ولی گفت آره دیگه.
من فکر کردم چه کار کنم حالا؟ چی بگویم حالا؟ به پدر و مادرم فکر کردم. به پدر و مادر طفلکی ام فکر کردم لابد. به خودم فکر کردم. مرزهام بسته به نظر می رسیدند. مرزهایم درست وقتی با خودم فکر می کنم در گشادترین وضعند، بسته اند در واقع. دلم می گیرد برای خودم. فکر کردم چه بگویم خب در حالیکه مغزم بی اجازه کلاه گیس فرفری و چکش ا برداشته و دارد قضاوت می کند.
فکر کردم ترجیع بند نوحه های رابطه ام را دم بگیرم یا نه؟ دیدم هی بگویم ما خیلی با هم فرق داریم و ویل هی نفهمد خیلی یعنی چقدر. دیدم گرم است و من خسته ام. دیدم چقدر حال ندارم. دراز کشیدم بین مرزهایم و گفتم یک آب معدنی خنک می خری؟

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

دختری که پا میدهد

پیغام و پسغام داده توی فیسبوک که تو آیا دانشگاه دلفتی و آیا من اگر سوال داشته باشم می توانم که بپرسم یا نه.
می خواهم بی خیال بشوم اما لحن ایمیل شدیدن محترمانه و کمک خواهانه است. یاد خودم میفتم که فرزاد چه کمک بزرگی بود برام. براش ایمیل می زنم که بعله، دلفتم. چندتا سوال می پرسد، جواب می دهم. دو سه تایی لینک هم می دهم به آدمهای مرتبط تر و حتی از اعتبارم خرج می کنم که اگر کارت راه نیفتاد بگو آشنای فلانی ام. خط آخر ایمیل آخری مینویسم که جمعه خودم دانشگاهم. اگر مشکلی بود به من خبر بده. هی دستم میرود که شماره ام را پاک کنم حداقل، هی به خودم می گویم آرام دخترجان! طوری نیست که. سوال داشته باشد میپرسد؛ معاشرت است، کمک است، ترس ندارد که.
ساعت 11 صبح با آرش نشسته ایم توی کانتین که یکی sms میزند:
daram ra mioftam jigar :*
من استرس زده به گوشیم نگاه میکنم. الکی، انگار که هنوز امیدوار باشم، میپرسم: 
?shoma
میگوید که فلانی ام که دیشب بهم شماره دادی. بهم شماره دادی اش را فرو میکند در چشمم.
جواب میدهم که اشتباه گرفته و ایکاش که ورنداریم قسمتهای گندیده ی فرهنگمان را بکشانیم آن سر دنیا و اینکه دیگر مزاحم نشود. وقیحانه جواب میدهد که توهم فرهنگ درست برندارم و تازه یکسال نشده که اینجام و اینکه دختری که پا میدهد باید منتظر همه چیز باشد...
به سرم میزند که راه بیفتم بروم دانشکده ی عمران، یک سیلی بزنم توی گوشش و برگردم. نمیروم. smsاش را اما نگه داشته ام.
که یادم نرود.

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

بنفشه و این صوبتا

به گمانم غربت هر چه هم که دلخواه و خودخواسته و اینها باشد، باز یک کاری می کند با آدم که نرم نرم یک مفهومی جا می گیرد توی زندگی ت به اسم وطن. هر چه هم که قبلش خندیده باشی به کل مفهوم و مصادیق اش. یک کاری بات می کند لامصب که رقیق می شوی وقتی به وطنت فکر میکنی. 

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

خواهشانه

می‌شود بنویسم؟
بشود لطفن
نخطه

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

خرمایی سیر است، نه سیاه

هی می گردم دور و بر جعبه های رنگ مو تازگی ها.
یعنی توی این مغازه های لوازم بهداشتی، هنوز اول می روم پای لوازم آرایشی ها، لای رنگ ها می پلکم. دست می کشم به شیشه ی لاک های خیلی رنگی، رژهای جیغ را بو می کنم، عطرها را سرسری بو می کشم، پای جعبه های عجیب و غریب ریلکس هم وا می ایستم، ببینم کی به کی و چی به چی است، بعد دوباره سر خرم را کج می کنم به سمت رنگ موها.
از بلوندها رد می شوم، قرمز شرابی ها را یک بار برمی دارم از جایشان، زود می گذارم سر جاش اما. بعد...
یکی از سیاه ها را، پرکلاغی ترینشان را، بر میدارم، می برم تا چند قدمی صندوق، رهاش می کنم روی میزی که آن وسط گذاشته اند، پول بقیه چیزها را می دهم، می زنم بیرون.
دلم پیش یک دخترک مو پر کلاغی جا می ماند توی مغازه، روی میز.

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

سلام ای صبح آزادی، سلام ای روشن فردا


چشم هام را باز کرده بودم، از این بازهای یواش که یعنی آفتاب اگر هستی فرو نرو در چشمم با خشونت. آفتاب نبود که. مثل تمام هفته ی گذشته. نور ملویی که می آمد از سفیدی برف بود. دور دایره ی جا انگشت موبایلم نور قر می خورد. یعنی خواب بوده ای و یکی یک کاری ت داشته. نگاه می کنم به ساعت یک ربع به یازده و ککم نمی گزد کلن. فکر می کنم که پیغوم و پسغومم کاش از طرف یکی باشد که یک برنامه ی هیجان انگیزی داشته باشد برای امروزمان. نیست. یکی اش از آلن است که غر زده که چرا گزارش پروژه را نمی نویسم و همه کارها را عقب انداخته ام. دایورت می کنم. یکی دیگرش از ویل است که یوهو پاشو پاشو ببین چه روز قشنگ فیلانی است و ما رفتیم شنا و سرشاریم از انرژی و ای تنبل که هنوز تو تختی...
جواب می دهم که گور بابات و قبل از فرستادن دوباره دقت می کنم به پنجره، به بیرون، که نکند واقعن روز خاص قشنگی باشد که نیست. ساعت مسیج اش را نگاه می کنم، هشت صبح! با پای یخ کرده م دنبال لنگه جوراب گرم نرمالوی سبزم می گردم که دیشب توی خواب از پام درآمده، پیدا نمی شود لابلای انبوه پتو و ملافه. یک گند اساسی باید بزنند به صبح روزهای تعطیل که دیشب ش خوب بوده خیلی، مستی داشته، خنده داشته، بوس داشته، بغل داشته و صبح ش یک جوری است که می خواهد راضی ت کند همه ش خواب و خیال بوده.
ای میل م را باز می کنم. یکی گفته مطلب می نویسی؟ یکی گفته چرا جواب نمی دی؟ یکی یک زر دیگری زده در مورد آتن پروگرام و بعد...
یکی ایمیل زده که بهناز
                       بهناز
                       بهناز
                      فریبا آزاد شده
                     شب می رم پیشش
                     هووووووووووورا
                     بوس

لبخندم کش می آید، سلام!

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

می خوای درشو بذاری یا نه؟!


- تو دوست منی!

این هیچ یک جمله ی خبری یا همچین چیزی نیست. این یک حقه ی کثیف است که من استفاده می کنم، یک حقه ی کثیف بود که من استفاده می کردم یعنی؛ تا همین هفته ی پیش.
شما این طور حساب کن که من آدم قلدری ام در روابط ام، نه که حرف اول و آخر و اینها بلکم در چیزهای مهم تر. در اساس رابطه. آن خط های ریز ظریفی که بهت می گوید کی کجا دوست است، کجا دوست-پسر می شود، کجا آشناست، کجا غریبه. آن وقتهایی که رابطه هنوز بلاتکلیف گیج می زند و مثل خمیربازی هی می شود فشارش بدهی توی مشتت و عوض کنی شکلش را بی اینکه کسی دردش بگیرد.
آن جمله کلید طلایی من است، بود یعنی، برای نگه داشتن آدمی که تا مرز دوست پسر شدن آمده و حالا باید برگردد برود کمی دورتر بایستد و جایش را بدهد به یک آدم دیگر و تازه در تمام این مراحل احساس بدی هم نداشته باشد. چرا؟ چون من آدم قلدری ام. چون من دوست دارم آن آدم بفهمد که خب دوست من باشد و بهمان خوش هم بگذرد و همه خوشحال باشند از ظرف جدید رابطه وگرنه من غصه می خورم. بعد من نمی دانستم که چه حقه ی کثیفی است. نه که ندانم ها! آدم خودش همه ی کثافت کاری های خودش را بلد می شود بعد یک مدتی اما یادش می رود، یاد خودش می براند. بعد هروقت هم یادش افتاد می شیند برای خودش تعریف می کند که اینکه چیز بدی نیست. ببین این همه آدم که اولش احساس سرخوردگی و خشم و ردشدگی کرده بودند و می خواستند بروند پشت سرشان را هم نگاه نکنند چه دوستهای خوبی هستند حالا و چقدر بد بود اگر میگذاشتیم افسارشان را بدهند دست حسادتشان و بروند.
حالا یک آدمی بود، هست هنوز، که تسلیم نشد. که وقتی جمله ی طلایی م را رو کردم براش، دلش برای آن "دوست" بودن با من غنج نرفت، گرفت گند مستتر در آن جمله ی قشنگ را. گفت که نمی خواهد دوست من باشد. گفت که نمی ماند که من بکشانمش با خودم به بازی و بنشیند یک گوشه ای، عاشقیت من با یک آدم دیگر را ببیند و تازه لابد بعد یک مدتی در جشن سالگرد نمی دانم چی چی مان هم شرکت کند و حتی تر بعدش شاید فکر کند ما چه زوج خوشبخت بهم بیایی هستیم. گفت که نمی خواهد به سهمی که من بهش می دهم قناعت کند و اصلن کدام پدرسگی این اجازه را به من داده که از خودم سهم بدهم به هر کسی و کاری کنم که آدمها با همان سهم خودشان احساس خوشبختی کنند. گفت نمی خواهد هرازگاهی تکه بپراند به من یا دوست پسرم و همه در لحظه زهر ماجرا را بگیرند اما خنده های لوس مکش مرگ ما بکنند و گیلاسهایشان را محکم تر بهم بکوبانند یعنی که بست فرندز!
اینها را که می گفت، هی پلک می زد تند تند و سایه ی مژه هاش نمی گذاشت چشمهاش را خوب ببینم. این است که نمی دانم عصبانی بود یا چی اما نفس نمی کشید وسط هاش. انگار که مژه می زد جای نفس گرفتن. می ترسید یادش برود. می ترسید هلش بدهم توی بازی اگر شل بگیرد. نمی خواستم. موافق نبودم با حرفهاش هیچ، اما حتی وقتی داشت شالش را محکم می بست دور گردنش که برود، که برای همیشه برود از زندگی من، چیزی نگفتم. آدمهای باهوش به همین دردت می خورند اصلن. که حقه ات را تف کنند توی صورتت و بروند. کاری کنند که حقه برات قدیمی و تکراری و بی ارزش بشود. کاری کنند که دیگر ازش استفاده نکنی.
آدم های باهوش، سیلی که می زنندت کیف می کنی.