۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه

دوستانی بهتر از آب روان

تصیمم را گرفته بودم که سه شنبه اسباب کشی کنم.
خسته شده بودم بس که رفته بودم توی سایت ایکیا، کد ها را نوشته بودم و پولشان را حساب کرده بودم ببینم وسعم می رسد یا نه. بعدش 10 بار اتاق را متر کرده بودم که ببینم فلان چیز جا می شود یا نه. عملیات فرسایشی بود و داشت من را می کشت. یک روز هم با نازگل رفتیم حضوری ملاقات اسبابی که صد بار عکسشان را دیده بودم توی وبسایت. 4 ساعت گشتیم و دست خالی زدیم بیرون. من حالم بدتر شده بود که چرا تمام نمی شود این قضیه برویم پی کارمان.
تمام روز را مثل اسب کار کردم که 5 بزنم بیرون از شرکت. ویل زنگ زد و گفت زودتر از 6:30 نمی تواند ایکیا باشد و فکر می کند که باید اسباب کشی را بیندازیم یک روز دیگر. گفتم نمی توانم و همین امروز باید کار را یکسره کنیم. چرا؟ خودم را می شناختم. هی از این روز به آن روز میفتاد تا از خانه ی قدیم بیرونم کنند و من پتوم را بزنم زیر بغلم بروم توی خانه ای که اسباب ندارد. من آدم ددلاین های بحرانی ام. زندگی ام هیچ جور دیگری پیش نمی رود. واقعیت ناراحتی است که قبولش کرده ام. این است که گاهی مجبور می شوم خودم برای خودم ددلاین بحرانی بگذارم و جدی بگیرمش. قرار شد من تنها بروم و ویل آخرش برسد که اگر زورم نرسید چیزها را جابجا کنم کمکم کند. این بود برنامه ی دقیق مو لای درزش نرو تا وقتی که فرانک زنگ زد.
فرانک دو ماه است که امده بخش ما و من اگر امکانش را داشتم که عاشق کسی بشوم تا حالا 60 بار عاشقش شده بودم. اما خب امکاناتش را ندارم و به همکاری بسنده کرده ام. زنگ زد گفت بیام در مورد فلان کار حرف بزنیم؟ گفتم نه. کار دارم باشد فردا. گفت سه هفته دارد می رود تعطیلات عروسی یک نفر در اسپانیا. بالاخره آمد. کاریش نمی شد کرد. آمد و از زمین و زمان حرف زد. من هی بهش گفتم فرانک بیا بحث را جمع کنیم. فرانک هی پخش ترش کرد و وقتی ساعت 6 من کیش کنان از اتاق بیرونش کردم بحث فلان کار همچنان پخش بود.
من 7 رسیدم ایکیا. به صورت یورتمه به هر طرف دویدم و شماره ها را یادداشت کردم و هی وسطش صدای توی سرم را خفه کرم که می پرسید: سیاهه بهتر نیست؟ خیلی کوچیک نیست؟ ارزونتره رو بگیریم؟ بعد رفتیم زیر زمین که اسباب را برداریم بگذاریم توی گاری بزرگ ها و پولشان را بدهیم و خلاص. اسباب؟ چرا به اینش فکر نکرده بودم؟ حدود 300 کیلو. 20 تا جعبه ی بزرگ سنگین شده بودند. دو تایی زورمان نمی رسید بعضی کارتن ها را از زمین بلند کنیم بگذاریم روی گاری. من هنوز به عمق فاجعه پی نبرده بودم. تصورم این بود که یک وانتی چیزی دم در می گیریم دیگر. یک ربعی از 8 گذاشته بود که رفتیم توی صف. واااای از صف، ای واااای از صف. من اگر یک انگیزه داشته باشم برای پولدار شدن، این خواهد بود که از دست شرکت های غول آسا که تو به چشمشان مورچه میآیی فرار کنم. نتیجه ی حال عصبی ام این شد به بروم توی یک صفی که خود مشتری باید بارکدها را وارد کامپیوتر کند. سلف سرویس. 9 عملیات پرداخت تمام شد. ایکیا تا چند باز بود؟ 9. بله. یک شماره زیر یک تلفن نوشته بودند برای تاکسی. زنگ زدم گفتم آقا وانت دارید؟ گفتند نه. باید رزرو میکردی. گفتم چقدر باید صبر کنم؟ گفت معلوم نیست. صندوق دارها داشتند می بستند که بروند. من به تمام معنا بیچاره بودم. می توانستم بارها را بگذارم تو انباری ایکیا و بگویم برایم بفرستندشان. دو تا عیب داشت. یکی اینکه می گفتند زودترین زمانی که می توانند اسباب را تحویلم بدهند 11 صبح پنج شنبه است. من سرکار بودم و از هیچ کس هم نمی شد امید کمک داشت وسط ساعت کاری. دوم اینکه باید 170 یورو پول می دادم. خیلی زیاد بود به نظرم.
مستاصل بودم. به ویل گفتم چه کنم؟ با بغض. خندید گفت مگر اینکه پیاده ببریمشان. من اول جدی نگرفتم اما ظاهرن تنها راه حلمان بود. دوتا گاری را چسباندیم بهم. اسباب بزرگ و سنگین را گذاشتیم توش. یک گاری دیگر هم سبک ترها و کوچک تر ها را. راه افتادیم. این سخت ترین کاری بوده که تا بحال توی زندگی ام کرده ام. گاری سنگین بود. لنگر می انداخت توی سربالایی سر پایینی ها. باید گاری سبک تر را می گذاشتیم یک گوشه، گاری سنگین را دوتایی کنترل می کردیم تا یک جای همواری بعد یکی می دوید دومی را میآورد. کارمان هم غیرقانونی بود بهرحال. البته گاری ها را میخواستیم همان شب برگردانیم. نیم ساعتی جان کندیم. نصف راه را رفته بودیم. من خستگی و گرسنگی و احساس بیچارگی ام حد نداشت.
در نهایت ناامیدی زنگ زدم به لاله. گفتم می شه تو و پوریا به دادمون برسید؟ 10 دقیقه بعدش آنجا بودند. زندگی ناگهان آسان شد. پوری و ویل گاری سنگین را بردند. من و لاله هرهر کنان پشت سرشان با گاری کوچک خوش می گذراندیم. یک ربع بعدش خانه بودیم. کارتن های سنگین را همه نفری بردیم بالا و طولی نکشید. پیتزا سفارش دادیم که نمیریم از گرسنگی و دست به کار شدیم. بعدترش نجلا آمد چایی بهمان داد. نازگل آمد با کیک و آب میوه. هرکی یک طرف کار را گرفت. لاله و پوریا باتجربه تر بودند. نجلا هم عین تخت من را هفته ی پیش برای نامی بسته بود. همه چیز تند و تند پیش می رفت. من گریه م گرفته بود از مهربانی شان.
تا 4صبح کار کردند همه چیز را سر هم کردند. خندیدند. شوخی کردند. زدند و رقصیدند. من را بوسیدند و رفتند.
من هنوز هم شوکه ام. تمام دو سال گذاشته را غر زده ام از دوری. از دوری شهرم و خانواده ام و دوستهام. چه مرگم بود؟ چرا اینها را یادم رفته بود؟ چرا ندیده بودم ادمهای جدید نازنینم را؟

خانه ام تقریبن آماده است. نویی و ومهربانی توش موج می زند.


۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه

بی مرزی؟ هه!

من، آفتاب که می شود بی قرار می شوم. قبلن باران که می زد اینجور می شدم.
شاید من در مواجهه با اتفاقات نادر بی قرار می شوم مثلن. اینها مهم نیست. مهم این است که امروز آفتاب بود و من بی قرار بودم.
هی سعی کردم به خودم بگویم مشق زیاد دارم و باسنم را بچسبانم به صندلی گردان کامپیوتر اما نمی شد. کرکره ها را کشیده بودم ولی آفتاب بصورت راه راه خودش را پهن میکرد روی میزم. راه راه آفتاب ولم نمی کرد.
زدم بیرون. ساعت 1 بود. گفتم چکار کنم؟ نهار بخورم یعنی؟ دیدم هوس دارم که بروم لب دریا. هوس باز هستم. به مشق فکر کردم و تصمیم گرفتم بروم دریاچه بجای دریا که 10 دقیقه است با دوچرخه از شرکت مان. زنگ زدم به ویل گفت که اتفاقن خیلی نزدیک است به دریاچه و 10 دقیقه ی دیگر آنجا خواهد بود. همه چیز خوب و مرتب.
همین طور که پیش می رفتیم به سمت دریاچه دیدیم آدمها کنار یک وجب چمن زیرانداز انداخته اند و نشسته اند. من شصتم خبردار شد. گفتم یعنی شلوغ است؟ آویزان پرسیده بودم. ویل مسئول دیدن نیمه پر لیوان است. گفت ابدن. اینها دلشان خواسته بیایند با مایو توی خاک و خل بنشینند وگرنه دوشنبه ظهر کی می رود دریاچه واقعن؟ کی می رفت دریاچه واقعن؟ همه ی دلفت و حومه به همراه تمام بچه دارهای هلند و حومه. صدهزارتا بچه ی ریز و درشت و رنگی رنگی بودند. هرکجا میخواستی بنشینی یک بچه ای زیرت ولو بود.
ویل یک دورترهایی را نشان داد که خیلی خلوت بود. من مسئول غر هستم. نگاهی به دور کردم و غر را به سرم انداختم که اوه! خیلی دوره. من نمی تونم راه برم. من چلاقم. همین جا چشه مگه؟ خودم بچه ها رو کیش میکنم می شینیم.
ویل مسئول دست برنداشتن است. دستم بگرفت و پا به پا برد و برایم از خوبی های جاهای خلوت گفت. من می دیدم که می ارزد ولی غرم را می زدم.  هرچه جلوتر می رفتیم تراکم جمعیت هی کم و کم تر می شد. من حالا احساس قهرمانی می کردم و مشغول انتقاد از انسانهای گشادی بودم که حاضرند یکی دو تا بچه را کیش کنند و جای نزدیک بنشینند به جای اینکه کمی سختی بکشند و بروند جای دورتر و خلوت تر.
یک کمی جلوتر که رفتیم دیدم یک آقای تمام لختی دارد از آب بیرون می آید. گفتم خب به من چه. آن ور را نگاه کنم. آن ور را نگاه کردم. یک خانم تمام لختی داشت زیراندازش را در می آورد از کوله اش. راز خلوتی مکان کشف شده بود. ویل هم دوزاری اش افتاد. دیر می افتد همیشه، حداقل دیرتر از من. یک جایی نزدیک مرز اطراق کردیم. من داشتم به خودم می گفتم چه جالب و کول است این لختی گری. این نترسیدن از تن و بدن. این قایم نکردنش. داشتم به خودم فکر می کردم. 
به خانومم مانتوتون بدن نماست گوهای دم در دانشگاه. به خودم که فوبیا داشتم که کونم از همه ی مانتوها بیرون می زند. به آن دختر 4 ساله توی استخری توی تهران که مامانش میخواست مایوش را درآورد و گریه می کرد و نمی ذاشت چون همه می دیدند. داشتم کیف می کردم که دیدی؟ دیدی چه مرزهات دارند کم کم باز می شوند. دیدی حالت بد نمی شود از این ادم لخت ها. دیدی دست و پات گم نشدند.
یک هو ویل گفت کِیس و ماریکه، آن وقت ها که باهم دوست بودند یکسال توی یک کمپ لختی توی فرانسه زندگی کرده اند. داشت درباره ی پدر و مادرش حرف می زد. من پرسیدم یعنی لختی بوده اند. انگار امیدوار بودم بگوید نه بابا! برای لختی ها آشپزی می کردند با لباس ولی گفت آره دیگه.
من فکر کردم چه کار کنم حالا؟ چی بگویم حالا؟ به پدر و مادرم فکر کردم. به پدر و مادر طفلکی ام فکر کردم لابد. به خودم فکر کردم. مرزهام بسته به نظر می رسیدند. مرزهایم درست وقتی با خودم فکر می کنم در گشادترین وضعند، بسته اند در واقع. دلم می گیرد برای خودم. فکر کردم چه بگویم خب در حالیکه مغزم بی اجازه کلاه گیس فرفری و چکش ا برداشته و دارد قضاوت می کند.
فکر کردم ترجیع بند نوحه های رابطه ام را دم بگیرم یا نه؟ دیدم هی بگویم ما خیلی با هم فرق داریم و ویل هی نفهمد خیلی یعنی چقدر. دیدم گرم است و من خسته ام. دیدم چقدر حال ندارم. دراز کشیدم بین مرزهایم و گفتم یک آب معدنی خنک می خری؟

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

دختری که پا میدهد

پیغام و پسغام داده توی فیسبوک که تو آیا دانشگاه دلفتی و آیا من اگر سوال داشته باشم می توانم که بپرسم یا نه.
می خواهم بی خیال بشوم اما لحن ایمیل شدیدن محترمانه و کمک خواهانه است. یاد خودم میفتم که فرزاد چه کمک بزرگی بود برام. براش ایمیل می زنم که بعله، دلفتم. چندتا سوال می پرسد، جواب می دهم. دو سه تایی لینک هم می دهم به آدمهای مرتبط تر و حتی از اعتبارم خرج می کنم که اگر کارت راه نیفتاد بگو آشنای فلانی ام. خط آخر ایمیل آخری مینویسم که جمعه خودم دانشگاهم. اگر مشکلی بود به من خبر بده. هی دستم میرود که شماره ام را پاک کنم حداقل، هی به خودم می گویم آرام دخترجان! طوری نیست که. سوال داشته باشد میپرسد؛ معاشرت است، کمک است، ترس ندارد که.
ساعت 11 صبح با آرش نشسته ایم توی کانتین که یکی sms میزند:
daram ra mioftam jigar :*
من استرس زده به گوشیم نگاه میکنم. الکی، انگار که هنوز امیدوار باشم، میپرسم: 
?shoma
میگوید که فلانی ام که دیشب بهم شماره دادی. بهم شماره دادی اش را فرو میکند در چشمم.
جواب میدهم که اشتباه گرفته و ایکاش که ورنداریم قسمتهای گندیده ی فرهنگمان را بکشانیم آن سر دنیا و اینکه دیگر مزاحم نشود. وقیحانه جواب میدهد که توهم فرهنگ درست برندارم و تازه یکسال نشده که اینجام و اینکه دختری که پا میدهد باید منتظر همه چیز باشد...
به سرم میزند که راه بیفتم بروم دانشکده ی عمران، یک سیلی بزنم توی گوشش و برگردم. نمیروم. smsاش را اما نگه داشته ام.
که یادم نرود.

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

بنفشه و این صوبتا

به گمانم غربت هر چه هم که دلخواه و خودخواسته و اینها باشد، باز یک کاری می کند با آدم که نرم نرم یک مفهومی جا می گیرد توی زندگی ت به اسم وطن. هر چه هم که قبلش خندیده باشی به کل مفهوم و مصادیق اش. یک کاری بات می کند لامصب که رقیق می شوی وقتی به وطنت فکر میکنی. 

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

خواهشانه

می‌شود بنویسم؟
بشود لطفن
نخطه

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

خرمایی سیر است، نه سیاه

هی می گردم دور و بر جعبه های رنگ مو تازگی ها.
یعنی توی این مغازه های لوازم بهداشتی، هنوز اول می روم پای لوازم آرایشی ها، لای رنگ ها می پلکم. دست می کشم به شیشه ی لاک های خیلی رنگی، رژهای جیغ را بو می کنم، عطرها را سرسری بو می کشم، پای جعبه های عجیب و غریب ریلکس هم وا می ایستم، ببینم کی به کی و چی به چی است، بعد دوباره سر خرم را کج می کنم به سمت رنگ موها.
از بلوندها رد می شوم، قرمز شرابی ها را یک بار برمی دارم از جایشان، زود می گذارم سر جاش اما. بعد...
یکی از سیاه ها را، پرکلاغی ترینشان را، بر میدارم، می برم تا چند قدمی صندوق، رهاش می کنم روی میزی که آن وسط گذاشته اند، پول بقیه چیزها را می دهم، می زنم بیرون.
دلم پیش یک دخترک مو پر کلاغی جا می ماند توی مغازه، روی میز.

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

سلام ای صبح آزادی، سلام ای روشن فردا


چشم هام را باز کرده بودم، از این بازهای یواش که یعنی آفتاب اگر هستی فرو نرو در چشمم با خشونت. آفتاب نبود که. مثل تمام هفته ی گذشته. نور ملویی که می آمد از سفیدی برف بود. دور دایره ی جا انگشت موبایلم نور قر می خورد. یعنی خواب بوده ای و یکی یک کاری ت داشته. نگاه می کنم به ساعت یک ربع به یازده و ککم نمی گزد کلن. فکر می کنم که پیغوم و پسغومم کاش از طرف یکی باشد که یک برنامه ی هیجان انگیزی داشته باشد برای امروزمان. نیست. یکی اش از آلن است که غر زده که چرا گزارش پروژه را نمی نویسم و همه کارها را عقب انداخته ام. دایورت می کنم. یکی دیگرش از ویل است که یوهو پاشو پاشو ببین چه روز قشنگ فیلانی است و ما رفتیم شنا و سرشاریم از انرژی و ای تنبل که هنوز تو تختی...
جواب می دهم که گور بابات و قبل از فرستادن دوباره دقت می کنم به پنجره، به بیرون، که نکند واقعن روز خاص قشنگی باشد که نیست. ساعت مسیج اش را نگاه می کنم، هشت صبح! با پای یخ کرده م دنبال لنگه جوراب گرم نرمالوی سبزم می گردم که دیشب توی خواب از پام درآمده، پیدا نمی شود لابلای انبوه پتو و ملافه. یک گند اساسی باید بزنند به صبح روزهای تعطیل که دیشب ش خوب بوده خیلی، مستی داشته، خنده داشته، بوس داشته، بغل داشته و صبح ش یک جوری است که می خواهد راضی ت کند همه ش خواب و خیال بوده.
ای میل م را باز می کنم. یکی گفته مطلب می نویسی؟ یکی گفته چرا جواب نمی دی؟ یکی یک زر دیگری زده در مورد آتن پروگرام و بعد...
یکی ایمیل زده که بهناز
                       بهناز
                       بهناز
                      فریبا آزاد شده
                     شب می رم پیشش
                     هووووووووووورا
                     بوس

لبخندم کش می آید، سلام!