۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

یک صداهای گنگی هنوز توی گوشم می پیچد که بخواب رو آب...بخواب روی آب...

من پنج ساله بودم وقتی مامان برای اولین بار اسمم را کلاس شنا نوشت.
شنا کردن، خوب شنا کردن، تنها انتظاری بود که مامانم به عنوان یک شناگر از دخترش داشت. هنوز هم انتظاراتش خلاصه می شود در اینکه ورزش کنم، خوشحال باشم و قرصهای ویتامینم را بخورم. برعکس بابا که دلش می خواهد با خوشبختی من از دنیا انتقام بگیرد.
به هرحال، منِ پنج ساله شناگر خوبی بودم، این را خانم یگانه معلممان به مامان گفته بود. خوب شنا می کردم ولی به خاطر مامانم. خودم از آب می ترسیدم، مثل سگ. هنوز هم می ترسم. خیلی خوب شنا می کنم ولی از آب می ترسم، از غرق شدن می ترسم. از خفه شدن می ترسم. 6-7 جلسه که گذشت ما را بردند قسمت عمیق. من خوب بودم. خانم یگانه باز به مامانم گفت. چیزی توی این مایه ها که دخترتون به خودتون رفته ماشاللاه! من همین الان هم حسرتم این است که به مامانم نرفته ام. خانم یگانه ی بدبخت چه می دانست خب. من هیچ به مامانم نرفته ام متاسفانه. فرداش کلاس نداشتیم ولی با مامانم رفتیم استخر. بردم توی عمیق و گفت شنا کن ببینمت. من میخواستم ببیند من چقدر خوبم، چقدر به خودش رفته ام. توی دلم ولی مثل سگ از آب می ترسیدم. مامانم هیچ وقت نمی فهمد من چقدر عاشقش بودم و هستم به نظرم. هیچ وقت نمی فهمد من در پنج سالگی م داشتم بخاطر عشقش خودکشی می کردم.
من پریدم توی آبی که به نظرم بی انتها می آمد. تا وسط هاش رفتم. حتی حالا می بینم که تا تهش هم می توانستم که بروم. ترسیدم ولی. شل شدم، رفتم زیر آب. مامانم هول شده بود. من دست و پا می زدم. آب می رفت توی دماغ و دهن و ریه هام. من باز دست و پا می زدم. آرام نمی ماندم که مامانم ببردم به کنار. جان می کندم. چنگ می انداختم به مامانم، به زندگی. بعدن جای چنگ هایم را روی بازو و صورت مامان دیدم.
از دار دنیا همین جان سختی برایم مانده از آن روزگار.
مامانم رفت کمک آورد و چند نفری من را نجات دادند. بعد همین طور که دلم را فشار می دادند تا آبها را بالا بیاورم به هم می گفتند که من قوی ترین و پرزورترین غریقی بوده ام که تا بحال دیده اند. شدت دست و پا زدن من پنج ساله را توی هیچ آدم در حال مرگ دیگری ندیده بودند. ترس من را نمی کشد، من را شل نمی کند. من را وحشی می کند. کاری می کند که من دیوانه وار دست و پا بزنم.
ترس من همه ی عمر از غرق شدن بوده. هی وا نداده ام. هی چنگ زده ام و جای چنگم روی زندگی همه ی آدمهای نزدیکم مانده. امشب برای اولین بار توی زندگی ام دیدم که دارم غرق می شوم و نا ندارم که دست و پا بزنم. آدم برای ابد پنج ساله و ده ساله و پانزده ساله نمی ماند متاسفانه. امشب دیدم که بد نیست بگذارم که غرق بشوم. یک آدمی را که ناامیدانه آمده بود نجاتم بدهم را کنار زدم. فکر کردم که بابا آدمی را که مثل سگ از آب میترسد نمی شود تا ابد نگه داشت توی قسمت عمیق. هیچ آدمی نمی تواند تا ابد دست و پا بزند.
الان؟
 می دانم که دارم غرق می شوم. می ترسم. خیلی می ترسم ولی می دانم که خفه می شوم. چیز دیگری به ذهنم نمی رسد. 

۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

آب نمی شوند؟

من هنوز نمی توانم بفهمم یک آدمی چه جوری تاب می آورد که بند کفشهایش را با حوصله ببندد، کیفش را روی دوشش خوب جا بندازد، زیپش را ببندد، پله ها را آرام یکی یکی پایین برود، دم در برگردد آن یکی دیگر را نگاه کند،  بعدش در را ببندد و از رابطه بزند بیرون.
من؟
من وقتی از رابطه می روم بیرون که جان به لبم رسیده. می دوم تمام راه را. کفشم را گاس که لنگه به لنگه بپوشم یا کیفم را جا بگذارم. اصلن من وقتی می روم که بخواهم همه چیز را جا بگذارم.

۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را


عزیزکم

هر بار که ته نامه یا چت مان می نویسی بیا بغلم و من نمی توانم، چیزی ازمن کم می شود.
چیزی بقدر آغوش دور واقعی تو.




۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

چی به جز این؟

من؟
راستش را بخواهید فقط آدمها برام مهم اند. انگشت شمار آدمهایی که دوستشان دارم، که خیلی واقعی دوستشان دارم.

۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

Hoy! Never let me go

"هرگز رهایم نکن" را توی متروی پاریس خریدیم با هم. از یک پسرک عربی که چشمهاش دودو می زد از ترس پلیس و عجله داشت که بزند به چاک. من اصرار کرده بودم که بذار ازش یک چیزی بخریم. به هوای تهران و پیاده روهای ولیعصر. هی میگشتم لابلای فیلمهای فرانسوی زبان پی یک اسم آشنا، عکس آشنا. یک چیزی که چشمم را بگیرد. پسرک کلافه بود. هی پا به پا می کرد. اسم این یکی به نظرم آشنا بود. توی فستیوال روتردام خواسته بودیم ببینیمش، بلیط هاش فروخته شده بود. خریدمش. 5 یورو. وقتی برگشتیم 10 بار، در موقعیت های مختلف، گفته بودم بیا ببینیمش. گفته بود غصه دار است. دیر است. بذار برای بعد. بیا سریال ببینیم با هم. فلان و بهمان. یک بار هم که خواستیم ببینیم فهمیدیم دوبله است به فرانسوی. گشتیم انگلیسی ش را دانلود کردیم. وقتی دانلودش تمام شد ساعت 1 بود دیگر. گرفتیم خوابیدیم. حالا سی دی اش یک جایی لابلای فیلمها گم و گور شده، دانلود شده اش توی کامپیوترم. هی هوس میکنم ببینمش وقتی کسی از فیلم حرف می زند، بعد بی خیال می شوم. فکر میکنم یک چیز دوتایی بوده. یک قراری بوده بین ما، بی اینکه قراری گذاشته باشیم. فیلم گم و گور و ندیده می ماند لابد، اگر نشود که دیگر ببینمش به حال فیلم دیدن دو تایی.
بله. این چیزهاست که پدر من را در می آورد از آدمی که رفته. همین چیزهای کوچک ندیدنی.
وگرنه بقیه اش که سخت نیست. آدم عادت می کند.

۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

نه عقل بود و نه دلی

چرا یاد تو افتادم؟
نون. تقصیر نون بود. نون دوست من است. دوست تازه ی من است. تازه که می گویم یعنی 2 سال. متاسفانه همه ی دوستی هام تازه به نظر می رسند. تو آخرین رفیق باستانی من بودی لابد. نون زنگ زده بود به من. از در شرکت پایم را گذاشته بودم بیرون. آن ور خط فقط صدای خش خش بود و نفس نفس. فکر کردم لابد یک اشتباهی شده مثلن. دو دقیقه بعدش دوباره زنگ زد. دقت که کردم دیدم لابلای صدای خش و نفس صدای فین هم می آید. گریه می کرد. نه از این معمولی ها، از این گریه هیستریک ها که نفست را بند می آورند. طول کشید تا بهم بگوید بروم پیشش. رفتم. دیدم نشسته روی تختش با لباس خواب خرس خرسی صورتی. چشمهاش مثل دو تا توپ پینگ پنگ قرمز پف کرده. یک شیاری وسط شان باز بود که ببیند از آن لا. دورش پر دستمال کاغذی. نشستم همان دم در با کفش. گفتم چی شده؟ گفت که بن ولش کرده. بن دوست پسرش بود/هست هنوز. من نگاهش کردم. نفسش را کشید تو و گفت من بدون بن میمیرم.  کیفم را ول کردم دم در. کنارش روی تخت نشستم. بغلش کردم و گفتم نمی میری عزیزم. هیچی ت نمی شود. داشتم به تو فکر می کردم.

آخرین باری که به تو فکر کرده بودم کی بود؟ توی بروژ بود به گمانم. با دوست پسرم رفته بودیم که یک شب بمانیم، به سرمان زده بود که چرا انقدر کوتاه پس. قرار شد یک شب دیگر بمانیم. پول هتل نداشتیم. فکر کردیم تا صبح بمانیم توی باری جایی. آخرین بار ساعت 4 بیرونمان کرد. اولین قطار ساعت 7 راه می افتاد. سه ساعت کز کردیم توی میدان اصلی شهر، پای مجسمه اش و حرف زدیم یکریز. هوا سرد بود، سرمان گرم. از زمین و زمان حرف زدیم که وقت بگذرد. تو هنوز بخشی از زمین و زمانی برای من؟ دلم تنگ شده بود برات. آدم خیلی سختش می شود از تو با دوست پسرش حرف بزند. کجاهاش را می گفتم؟ کجاهاش را می شود گفت اصلن؟ حالا دوست پسر آدم نه، یکی دیگر. من می گفتم دوستم. بعد فکر می کردم تو دوستم بودی؟ نبودی. تو چی م بودی؟ اسم نداشت. من بلد نیستم اسمش را شاید. به نظرم ولی بهتر است که یک مدخل اضافه کنیم به ویکی پدیای روابط به اسم من و تو. بعد هرجا از هم حرف می زنیم لینک بدهیم به صفحه مان. تو از من حرف می زنی هنوز؟ قدیم ها می زدی. باعث دردسرمان می شد. شاید هم چیزی آنقدر شخصی لازم نیست تعریف بشود. به درد کس دیگری که نمی خورد. تو می توانی یکی مثل من داشته باشی هنوز؟ خوبت می شود اگر بتوانی. من خوشحال می شوم برات. من برای یکی مثل تو داشتن پیرم ولی. نمی شود، نمی خواهم. خلاصه که از تو حرف زدم. از آن جاهایی ش که می شد. داشتم آخرهاش را می گفتم. داشتم می گفتم که چطوری تمام شدیم. تا آن موقع فکر نکرده بودم که تمام شده همه چیز. از آن چیزها بود که تا درباره شان حرف نزنی اتفاق نمی افتند. به کی می گفتم؟ دیدم چه تمام شده کل قصه. خوشحال نبودم. ناراحت هم نبودم ولی. احساس فقدان هم نداشتم حتی. یادت می آید گفته بودی از ناحیه ی من احساس فقدان نخواهی کرد چون بودن من برایت خیلی بدیهی است؟ جور خوبی بودم باهات وقتی داشتم از تمام شدنمان حرف می زدم. حتی می توانستم لپ ات را ببوسم و بگویم ببین چه خوب و بدون درد و خونریزی است. آفرین.
می دانی؟ آدمی که انتخاب می کند برود یک کشور دیگر زندگی کند، آدم محکمی است. شاید در تخمین قوی بودنش اشتباه کرده باشد ها، ولی بی بروبرگرد آدم محکمی است. نه از لحاظ ناشناختگی، از لحاظ غربت. از لحاظ رها کردن هر چیز و هر جا و هر کسی که آشناست. من خیلی احساس قدرت کردم وقتی از پسش برآمدم ولی هیچ لحظه ای توی زندگی ام مثل آن شب توی بروژ احساس قدرت نکرده ام. شبی که فهمیدم تو را رها کرده ام و نه تنها زنده ام، که خوبم. بعد به نظرم رسید که هیچ اتفاقی بدتر از این توی زندگی ام نخواهد افتاد. احساس کردم این سخت ترین لحظه ی زندگی ام بود که گذشت. این آخرین چیز خوبی بود که به من دادی. آن احساس قدرت بی بدیل را.
هنوز گاهی فکر می کنم مگر می شود؟ بعد می بینم که شده. می بینم که وقت لحظه های سختم به بغلت فکر نمی کنم. آن موقع ها فکر می کردم. می بینم هیچ حرفی ندارم که بخواهم برات نامه بنویسم. می بینم که زندگی بی تو چقدر ادامه دارد. می بینم به تو که فکر میکنم دیگر یک پروانه ای تو دلم بال بال نمی زند. به تو یک جوری فکر می کنم که به هر آدم دیگری. آمده ام بیرون از تو. آمده ام بیرون از مال تو بودن. با این همه دلم می خواهد یک بار ببینمت. سیر ببینمت. حرف بزنیم. نه از خودمان، همین طوری که قبلن ها حرف می زدیم. تهش بغلت کنم، ببوسمت و بروم. انگار بدون اینها یک چیزی ناقص مانده. دلم میخواهد بزنم روی شانه ات و بگویم خب، خدافظ. بگویی خدافظ. یک جور ساده ای برگزارش کنیم. ما یک آخرین هایی به هم بدهکاریم به هرحال. مثل همین. این آخرین باری است که برات می نویسم به نظرم. این را بهت مدیون بودم. به نوشتن مدیون بودم، به وبلاگ مدیون بودم. کلن.
چیزهای خوب زیاد دیگری هم مدیونم بهت. یکی اش یک بغل طولانی تشکر. تشکر بابت اینکه رفتی و من نمردم. رفتی و من آن قدر دوام آوردم که با مطمئن ترین صدای دنیا به نون بگویم: هیچ کس از رفتن هیچ کس نمیمیرد. نگران نباش.

۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه

دوستانی بهتر از آب روان

تصیمم را گرفته بودم که سه شنبه اسباب کشی کنم.
خسته شده بودم بس که رفته بودم توی سایت ایکیا، کد ها را نوشته بودم و پولشان را حساب کرده بودم ببینم وسعم می رسد یا نه. بعدش 10 بار اتاق را متر کرده بودم که ببینم فلان چیز جا می شود یا نه. عملیات فرسایشی بود و داشت من را می کشت. یک روز هم با نازگل رفتیم حضوری ملاقات اسبابی که صد بار عکسشان را دیده بودم توی وبسایت. 4 ساعت گشتیم و دست خالی زدیم بیرون. من حالم بدتر شده بود که چرا تمام نمی شود این قضیه برویم پی کارمان.
تمام روز را مثل اسب کار کردم که 5 بزنم بیرون از شرکت. ویل زنگ زد و گفت زودتر از 6:30 نمی تواند ایکیا باشد و فکر می کند که باید اسباب کشی را بیندازیم یک روز دیگر. گفتم نمی توانم و همین امروز باید کار را یکسره کنیم. چرا؟ خودم را می شناختم. هی از این روز به آن روز میفتاد تا از خانه ی قدیم بیرونم کنند و من پتوم را بزنم زیر بغلم بروم توی خانه ای که اسباب ندارد. من آدم ددلاین های بحرانی ام. زندگی ام هیچ جور دیگری پیش نمی رود. واقعیت ناراحتی است که قبولش کرده ام. این است که گاهی مجبور می شوم خودم برای خودم ددلاین بحرانی بگذارم و جدی بگیرمش. قرار شد من تنها بروم و ویل آخرش برسد که اگر زورم نرسید چیزها را جابجا کنم کمکم کند. این بود برنامه ی دقیق مو لای درزش نرو تا وقتی که فرانک زنگ زد.
فرانک دو ماه است که امده بخش ما و من اگر امکانش را داشتم که عاشق کسی بشوم تا حالا 60 بار عاشقش شده بودم. اما خب امکاناتش را ندارم و به همکاری بسنده کرده ام. زنگ زد گفت بیام در مورد فلان کار حرف بزنیم؟ گفتم نه. کار دارم باشد فردا. گفت سه هفته دارد می رود تعطیلات عروسی یک نفر در اسپانیا. بالاخره آمد. کاریش نمی شد کرد. آمد و از زمین و زمان حرف زد. من هی بهش گفتم فرانک بیا بحث را جمع کنیم. فرانک هی پخش ترش کرد و وقتی ساعت 6 من کیش کنان از اتاق بیرونش کردم بحث فلان کار همچنان پخش بود.
من 7 رسیدم ایکیا. به صورت یورتمه به هر طرف دویدم و شماره ها را یادداشت کردم و هی وسطش صدای توی سرم را خفه کرم که می پرسید: سیاهه بهتر نیست؟ خیلی کوچیک نیست؟ ارزونتره رو بگیریم؟ بعد رفتیم زیر زمین که اسباب را برداریم بگذاریم توی گاری بزرگ ها و پولشان را بدهیم و خلاص. اسباب؟ چرا به اینش فکر نکرده بودم؟ حدود 300 کیلو. 20 تا جعبه ی بزرگ سنگین شده بودند. دو تایی زورمان نمی رسید بعضی کارتن ها را از زمین بلند کنیم بگذاریم روی گاری. من هنوز به عمق فاجعه پی نبرده بودم. تصورم این بود که یک وانتی چیزی دم در می گیریم دیگر. یک ربعی از 8 گذاشته بود که رفتیم توی صف. واااای از صف، ای واااای از صف. من اگر یک انگیزه داشته باشم برای پولدار شدن، این خواهد بود که از دست شرکت های غول آسا که تو به چشمشان مورچه میآیی فرار کنم. نتیجه ی حال عصبی ام این شد به بروم توی یک صفی که خود مشتری باید بارکدها را وارد کامپیوتر کند. سلف سرویس. 9 عملیات پرداخت تمام شد. ایکیا تا چند باز بود؟ 9. بله. یک شماره زیر یک تلفن نوشته بودند برای تاکسی. زنگ زدم گفتم آقا وانت دارید؟ گفتند نه. باید رزرو میکردی. گفتم چقدر باید صبر کنم؟ گفت معلوم نیست. صندوق دارها داشتند می بستند که بروند. من به تمام معنا بیچاره بودم. می توانستم بارها را بگذارم تو انباری ایکیا و بگویم برایم بفرستندشان. دو تا عیب داشت. یکی اینکه می گفتند زودترین زمانی که می توانند اسباب را تحویلم بدهند 11 صبح پنج شنبه است. من سرکار بودم و از هیچ کس هم نمی شد امید کمک داشت وسط ساعت کاری. دوم اینکه باید 170 یورو پول می دادم. خیلی زیاد بود به نظرم.
مستاصل بودم. به ویل گفتم چه کنم؟ با بغض. خندید گفت مگر اینکه پیاده ببریمشان. من اول جدی نگرفتم اما ظاهرن تنها راه حلمان بود. دوتا گاری را چسباندیم بهم. اسباب بزرگ و سنگین را گذاشتیم توش. یک گاری دیگر هم سبک ترها و کوچک تر ها را. راه افتادیم. این سخت ترین کاری بوده که تا بحال توی زندگی ام کرده ام. گاری سنگین بود. لنگر می انداخت توی سربالایی سر پایینی ها. باید گاری سبک تر را می گذاشتیم یک گوشه، گاری سنگین را دوتایی کنترل می کردیم تا یک جای همواری بعد یکی می دوید دومی را میآورد. کارمان هم غیرقانونی بود بهرحال. البته گاری ها را میخواستیم همان شب برگردانیم. نیم ساعتی جان کندیم. نصف راه را رفته بودیم. من خستگی و گرسنگی و احساس بیچارگی ام حد نداشت.
در نهایت ناامیدی زنگ زدم به لاله. گفتم می شه تو و پوریا به دادمون برسید؟ 10 دقیقه بعدش آنجا بودند. زندگی ناگهان آسان شد. پوری و ویل گاری سنگین را بردند. من و لاله هرهر کنان پشت سرشان با گاری کوچک خوش می گذراندیم. یک ربع بعدش خانه بودیم. کارتن های سنگین را همه نفری بردیم بالا و طولی نکشید. پیتزا سفارش دادیم که نمیریم از گرسنگی و دست به کار شدیم. بعدترش نجلا آمد چایی بهمان داد. نازگل آمد با کیک و آب میوه. هرکی یک طرف کار را گرفت. لاله و پوریا باتجربه تر بودند. نجلا هم عین تخت من را هفته ی پیش برای نامی بسته بود. همه چیز تند و تند پیش می رفت. من گریه م گرفته بود از مهربانی شان.
تا 4صبح کار کردند همه چیز را سر هم کردند. خندیدند. شوخی کردند. زدند و رقصیدند. من را بوسیدند و رفتند.
من هنوز هم شوکه ام. تمام دو سال گذاشته را غر زده ام از دوری. از دوری شهرم و خانواده ام و دوستهام. چه مرگم بود؟ چرا اینها را یادم رفته بود؟ چرا ندیده بودم ادمهای جدید نازنینم را؟

خانه ام تقریبن آماده است. نویی و ومهربانی توش موج می زند.