۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه

ویرانه بیا بشین، یه سر اومده بودیم خودتو ببینیم ها

پسرعمه ام یک دوست دارد اسمش سازه است. توی فیس بوک دیدم که براش نوشته بود "سازه دلم برات تنگ شده، کجایی؟" یعنی مثلن می توانست به سازه بگوید "سازه یه تک پا بیا اینجا ببینمت پسر". یا مثلن یکی بهش می گوید "سازه دیرت نشه، بدو".
می شد اسم من ویرانه باشد با این حساب.
مثلن می شد یک آشنای قدیمی توی خیابان ببیندم و بگوید "وای ویرانه، چقدر این خط های ریز زیر چشمت بهت اومده ها". من تشکر می کردم و رد می شدم.

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

چهار ماه و سه هفته و دو روز

در من دختر کوچولوی امیدواری هست که هر روز صبح با زنگ ساعت به دنیا میاد.
دختر کوچولویی که فکر می کنه امروز اون روزیه که تو برمی گردی.
دخترک هر شب، درست قبل از اینکه بخوابم می میره.
اینه که آخر شبا انقدر درد دارم، انقدر عزادارم. 

۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

یک صداهای گنگی هنوز توی گوشم می پیچد که بخواب رو آب...بخواب روی آب...

من پنج ساله بودم وقتی مامان برای اولین بار اسمم را کلاس شنا نوشت.
شنا کردن، خوب شنا کردن، تنها انتظاری بود که مامانم به عنوان یک شناگر از دخترش داشت. هنوز هم انتظاراتش خلاصه می شود در اینکه ورزش کنم، خوشحال باشم و قرصهای ویتامینم را بخورم. برعکس بابا که دلش می خواهد با خوشبختی من از دنیا انتقام بگیرد.
به هرحال، منِ پنج ساله شناگر خوبی بودم، این را خانم یگانه معلممان به مامان گفته بود. خوب شنا می کردم ولی به خاطر مامانم. خودم از آب می ترسیدم، مثل سگ. هنوز هم می ترسم. خیلی خوب شنا می کنم ولی از آب می ترسم، از غرق شدن می ترسم. از خفه شدن می ترسم. 6-7 جلسه که گذشت ما را بردند قسمت عمیق. من خوب بودم. خانم یگانه باز به مامانم گفت. چیزی توی این مایه ها که دخترتون به خودتون رفته ماشاللاه! من همین الان هم حسرتم این است که به مامانم نرفته ام. خانم یگانه ی بدبخت چه می دانست خب. من هیچ به مامانم نرفته ام متاسفانه. فرداش کلاس نداشتیم ولی با مامانم رفتیم استخر. بردم توی عمیق و گفت شنا کن ببینمت. من میخواستم ببیند من چقدر خوبم، چقدر به خودش رفته ام. توی دلم ولی مثل سگ از آب می ترسیدم. مامانم هیچ وقت نمی فهمد من چقدر عاشقش بودم و هستم به نظرم. هیچ وقت نمی فهمد من در پنج سالگی م داشتم بخاطر عشقش خودکشی می کردم.
من پریدم توی آبی که به نظرم بی انتها می آمد. تا وسط هاش رفتم. حتی حالا می بینم که تا تهش هم می توانستم که بروم. ترسیدم ولی. شل شدم، رفتم زیر آب. مامانم هول شده بود. من دست و پا می زدم. آب می رفت توی دماغ و دهن و ریه هام. من باز دست و پا می زدم. آرام نمی ماندم که مامانم ببردم به کنار. جان می کندم. چنگ می انداختم به مامانم، به زندگی. بعدن جای چنگ هایم را روی بازو و صورت مامان دیدم.
از دار دنیا همین جان سختی برایم مانده از آن روزگار.
مامانم رفت کمک آورد و چند نفری من را نجات دادند. بعد همین طور که دلم را فشار می دادند تا آبها را بالا بیاورم به هم می گفتند که من قوی ترین و پرزورترین غریقی بوده ام که تا بحال دیده اند. شدت دست و پا زدن من پنج ساله را توی هیچ آدم در حال مرگ دیگری ندیده بودند. ترس من را نمی کشد، من را شل نمی کند. من را وحشی می کند. کاری می کند که من دیوانه وار دست و پا بزنم.
ترس من همه ی عمر از غرق شدن بوده. هی وا نداده ام. هی چنگ زده ام و جای چنگم روی زندگی همه ی آدمهای نزدیکم مانده. امشب برای اولین بار توی زندگی ام دیدم که دارم غرق می شوم و نا ندارم که دست و پا بزنم. آدم برای ابد پنج ساله و ده ساله و پانزده ساله نمی ماند متاسفانه. امشب دیدم که بد نیست بگذارم که غرق بشوم. یک آدمی را که ناامیدانه آمده بود نجاتم بدهم را کنار زدم. فکر کردم که بابا آدمی را که مثل سگ از آب میترسد نمی شود تا ابد نگه داشت توی قسمت عمیق. هیچ آدمی نمی تواند تا ابد دست و پا بزند.
الان؟
 می دانم که دارم غرق می شوم. می ترسم. خیلی می ترسم ولی می دانم که خفه می شوم. چیز دیگری به ذهنم نمی رسد. 

۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

آب نمی شوند؟

من هنوز نمی توانم بفهمم یک آدمی چه جوری تاب می آورد که بند کفشهایش را با حوصله ببندد، کیفش را روی دوشش خوب جا بندازد، زیپش را ببندد، پله ها را آرام یکی یکی پایین برود، دم در برگردد آن یکی دیگر را نگاه کند،  بعدش در را ببندد و از رابطه بزند بیرون.
من؟
من وقتی از رابطه می روم بیرون که جان به لبم رسیده. می دوم تمام راه را. کفشم را گاس که لنگه به لنگه بپوشم یا کیفم را جا بگذارم. اصلن من وقتی می روم که بخواهم همه چیز را جا بگذارم.

۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را


عزیزکم

هر بار که ته نامه یا چت مان می نویسی بیا بغلم و من نمی توانم، چیزی ازمن کم می شود.
چیزی بقدر آغوش دور واقعی تو.




۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

چی به جز این؟

من؟
راستش را بخواهید فقط آدمها برام مهم اند. انگشت شمار آدمهایی که دوستشان دارم، که خیلی واقعی دوستشان دارم.

۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

Hoy! Never let me go

"هرگز رهایم نکن" را توی متروی پاریس خریدیم با هم. از یک پسرک عربی که چشمهاش دودو می زد از ترس پلیس و عجله داشت که بزند به چاک. من اصرار کرده بودم که بذار ازش یک چیزی بخریم. به هوای تهران و پیاده روهای ولیعصر. هی میگشتم لابلای فیلمهای فرانسوی زبان پی یک اسم آشنا، عکس آشنا. یک چیزی که چشمم را بگیرد. پسرک کلافه بود. هی پا به پا می کرد. اسم این یکی به نظرم آشنا بود. توی فستیوال روتردام خواسته بودیم ببینیمش، بلیط هاش فروخته شده بود. خریدمش. 5 یورو. وقتی برگشتیم 10 بار، در موقعیت های مختلف، گفته بودم بیا ببینیمش. گفته بود غصه دار است. دیر است. بذار برای بعد. بیا سریال ببینیم با هم. فلان و بهمان. یک بار هم که خواستیم ببینیم فهمیدیم دوبله است به فرانسوی. گشتیم انگلیسی ش را دانلود کردیم. وقتی دانلودش تمام شد ساعت 1 بود دیگر. گرفتیم خوابیدیم. حالا سی دی اش یک جایی لابلای فیلمها گم و گور شده، دانلود شده اش توی کامپیوترم. هی هوس میکنم ببینمش وقتی کسی از فیلم حرف می زند، بعد بی خیال می شوم. فکر میکنم یک چیز دوتایی بوده. یک قراری بوده بین ما، بی اینکه قراری گذاشته باشیم. فیلم گم و گور و ندیده می ماند لابد، اگر نشود که دیگر ببینمش به حال فیلم دیدن دو تایی.
بله. این چیزهاست که پدر من را در می آورد از آدمی که رفته. همین چیزهای کوچک ندیدنی.
وگرنه بقیه اش که سخت نیست. آدم عادت می کند.