۱۳۹۱ خرداد ۱۸, پنجشنبه

اين را گفت و رفت خوابيد!

You make me instantaneously forget about the cruleness of the world.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۲, سه‌شنبه

آخرم چی می شد آقای سالینجر؟

می‌ ترسم راستش.
 خیلی‌ می‌‌ترسم که دیوانه بشوم. در واقع پیشینه‌های خانوادگی و ژنتیکی‌ م هم خیلی‌ این قضیه را محتمل می‌‌دانند. البته من هیچ ترازویی ندارم که بگویم ژن دیوانگی توی خانواده‌های دیگر چقدر است. این مثل ژن خوانندگی و رانندگی‌ و اینها نیست که بشود بهش افتخار کرد. این است که قایمش می‌‌کنند توی در و همسایه. بعد هم که زندگی‌ ماشینی، بله زندگی‌ ماشینی. مردم این روزها هی‌ ربطش می‌‌دهند به زندگی‌ ماشینی. یک اسم .شیک و مجلسی هم می‌‌زنند تنگش. ناراحتی‌ اعصاب. چه می‌‌دانم!
من راست و حسینی‌ ش از دیوانه شدن می ترسم نه از ناراحتی‌ اعصاب. به نظرم اعصاب راحتی‌ نداشته‌ام از ابتدا اصلن. این روزها ولی‌ اعصابم به فناست. مغزم ول نمی‌کند. با سرعت هزار دور بر ثانیه کار می‌کند. اراجیف می‌‌بافد، تصویر می‌سازد، تحلیل می‌کند. هی‌ بهم می‌گوید تو مریضی. تو عادی نیستی‌.غر می‌‌زند به جانم. آسش را معمولن توی لحظه‌های خوشی‌ رو می‌کند. همینجوری که داریم می‌‌خندیم، مستیم، می‌‌رقصیم. از من جدا می‌‌شود. از بالا نگاهم می‌‌کند، خیلی‌ منتقدانه. ابروش را میندازد بالا، که چی‌ حالا؟! ریز می‌‌شود توی حرکات و حرف‌های من و دیگران. پوزخند می زند. هی‌ ابتذال قضیه را به رخم می‌کشد. امانم نمی‌‌دهد.من هی‌ مچاله می‌‌شوم. می‌‌دانم که راست می‌‌گوید. چه بکنم ولی‌؟ چه چاره‌ای هست برای ابتذال ذاتی زندگی‌ آخر؟ 
صدا مثل پتک کوبیده میشود به سرم. طاقت شنیدن قهقهه ندارم. آدمها....وای آدمها...حالم را بد میکنند. شوخی هایشان، لاسیدن هایشان، بویشان حتا. هی‌ به خودم می‌گویم هششش. آرام بگیر الاغ. تمام نمی‌شود ولی‌. معمولن میروم توی دستشویی این جور وقت ها. در توالت فرنگی‌ را می‌‌آورم پایین. می‌شینم روش. زانو هم را بغل می‌کنم. و سعی‌ می‌کنم آرام بگیرم تا بگذرد. گاهی سرم را فشار می‌‌دهم به کاشی‌های سرد دیوار. فکر می‌‌کنم که شاید فشار و سرما صداها را خفه کند. صدا از من می‌‌پرسد که چیکار دارم می‌‌کنم با زندگی‌ ام. جوابی‌ ندارم. زیاد مهم هم نیست به نظرم. دلم می‌‌خواهد بگذرد. به فرانی فکر می‌کنم بیشتر که توی دستشویی آن رستوران مچاله شده بود روی زمین و وردش را می‌خواند تا خوب بشود. من هیچ وردی بلد نیستم. کاش بودم. فقط صبر بلدم. آخ آقای سلینجر! چرا حافظه ی علیل من ورد فرانی را یادش نمانده. یعنی‌ دارم دیوانه می‌‌شوم؟ فرانی بعدش چی‌ شد آقای سلینجر؟ چرا یادم نمی‌‌آید؟ دیوانه شد؟ دیوانه بود؟ خودش را کشت مثل برادرش؟
من خودم را نمی‌‌کشم ها. من زندگی‌ را دوست دارم. نفس عمیق. نفس عمیق. نفس عمیق.
گاهی‌ که طول می‌‌کشد، یکی‌ یادش می‌‌آید غیبت کبرای من را، یا یکی‌ شاشش می‌گیرد. می‌‌زند به در. یواش می‌‌پرسد: بهناز؟ خوبی؟ من دندان هام را فشار میدهام به هم. می‌گویم خوبم، خوبم. اومدم. بلند می‌‌شوم. دو پر دستمال توالت را خیس می‌‌کنم با آب ولرم. می‌‌کشم زیر چشمهام که سیاه شده. خودم را نگاه می‌‌کنم توی آینه و تکرار می‌کنم تموم شد، تموم شد دختر خوب. آفرین. برو بیرون. برو زندگی‌ کن.
می‌ ترسم دیگر.
تنها خوبیش این است که دان بلد است. از کجا یاد گرفته یعنی؟ بحث نمیکند، حرف نمی‌‌زند، سوال نمی‌‌کند. بغلم می‌کند سفت. هرچی‌ پسش بزنم فایده ندارد. سفت تر بغل می‌کند. بعد من خودم را ول می‌‌کنم اینجا دیگر معمولن. اشک مثل فواره می‌‌زند بیرون از چشمهام. بریده بریده حرف می‌‌زنم. مطمئنم نمی‌‌فهمد که چی‌ می‌گویم. نمی‌‌پرسد ولی‌. اشکهام را پاک می‌‌کند با کف دست. موهام را از توی صورتم کنار می‌‌زند. گاهی‌ هم خیلی‌ آرام توی گوشم می‌‌گوید گریه نکن. حالم بعضی‌ وقتها از خودش بد است. به نظرم رابطه نماد ابتذال زندگی‌ست اصلن. کاری به این چیزها ندارد. بغل می‌‌کند فقط. یا اگر که بخواهم بروم، اصرار می‌کند که نرو. همین. کار می‌‌کند ولی‌.
دلم می‌خواهد ازش بپرسم که از کجا بلد است. که آیا دوره دیده برای دوست دختر دیوانه داشتن. که از کجا می‌‌داند چه جوری من را اهلی کند. خیالم راحت است که یاد روباه و شازده کوچولو نمی‌‌افتد. کتاب نمی‌‌خواند، نخوانده است. دوست ندارد. سریال می‌‌بیند به جاش. بلد است در عرض ۳ دقیقه پیتزا را بگذرد توی فر و یک اپیزود خنده دار فمیلی گای یا دیلی شو بگذارد، یک آبجوی خنک بریزد توی لیوان شیشه‌ای، کنارم بشیند روی کاناپه ی جلوی تلویزیون. بلد است که باز بغلم کند و آرام توی گوشم بگوید آفرین دختر خوب و لبخند بزند.

۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

وقتی جهان هستی یک آیینه می گیرد جلوت و حرفی نداری که بزنی

مامانم موقع ظرف شستن گریه می کرد. آروم و بی صدا.
هی اسکاچ رو سفت می کشید به ته قابلمه ی تفلون یا به سطح قاشق چوبی و اشکهاش روی گونه هاش لیز می خوردن پایین. گاهی دماغشو یواش می کشید بالا یا با آستینش، اونجایی که دستکش رزمریم زرد تموم می شد اشکاشو پاک می کرد. حواسش بود که هیچی صدا نده. ظرفها رو آروم آروم می چید کنار هم، با حوصله. انگار که بخواد ظرف شستن رو طول بده درست به اندازه ی اشکهاش. مثل وقتهایی نبود که عصبانی بود یا با بابا دعواش شده بود و ظرفها رو بهم می کوبید و سمفونی خشمش رو به گوش همه می رسوند.
همخونه هاش؟ بابام بودیم و من.
بابام کجا بود؟ جلوی تلویزیون بود و فوتبال می دید یا که روزنامه می خوند یا که جدول حل می کرد. آیا می دونست که مامان توی آشپزخونه بی صدا گریه می کنه؟ نمی دونم. هرگز هم نخواهم دونست. فرقی هم نمی کرد به گمونم.
من کجا بودم؟ بچه که بودم مثل موش می چسبیدم به چهارچوب در آشپزخونه و با التماس به مامان نگاه می کردم. گریه علامت بدی بود و من توی دلم غم داشتم. دلم می خواست برم جلوتر و نازش کنم. گاهی هم می رفتم جلوتر و به در نارنجی کابینت اولی تکیه می دادم و با چشمای پر از ترس و التماس زل می زدم به مامان. زمین اشپزخونه سرد بود. در آهنی کابینت سرد بود. من مچاله و مچاله تر می شدم و مامان هیچ وقت سرش رو بلند نمی کرد از روی ظرفها که منو ببینه. می دونست اونجام؟ نمی دونم. هرگز هم نخواهم دونست. فرقی هم نمی کرد به گمونم.
بزرگتر که شده بودم اغلب می رفتم توی اتاقم. عصبانی می شدم از دستش. به نظرم زن ضعیف منفعلی می اومد. شکل زنهای توی سریالهای تلویزیون میشد. گاهی هم که طول می کشید خیلی، می رفتم و از صف لیوانهای به دقت کنار هم چیده شده یکی رو بر می داشتم. آب می خوردم و دوباره می ذاشتم کنار دستش. موقع رفتن یه نگاه منزجرانه/فکورانه ای هم بهش می نداختم. می خواستم بهش بگم زن سنتی ضعیف و بدبختیه که باید تنها و بی صدا اشک بریزه و کاری نکنه و تن بده. چقدر آدم در نوجوانیش ظالم و نفهمه.
دلم نمی خواست که مامانم اشک بریزه. دلم میخواست قهرمان باشه. بریزه، بشکنه، اعتراض کنه، طغیان کنه و ما رو ول کنه بره پی یه زندگی بهتر و شادتر. مامانم ولی قهرمان نبود. یه زن معمولی محکم بود که توی یه جامعه ی مردسالار درس می خوند و کار می کرد و جون می کند تا موفق و موفق تر باشه و شبها برای ما خورشت قورمه سبزی می پخت و می ذاشت توی یخچال. هرگز هم مارو ول نکرد که بره پی یه زندگی شادتر و بهتر.
من یه روزی باید ازش تشکر کنم برای اینکه قهرمان نبود و ما رو نذاشت بره. هرچند هنوزم گاهی فک می کنم کاشکی گذاشته بود و رفته بود و اینو هی بهش می گم. ظالم و نفهمم هنوز.
حالا چی؟
چند روز پیش مچ خودمو گرفتم که داشتم ظرف می شستم و گریه می کردم. از اون وقتهای مامانم 10 سالی جوونتر بودم و زن بدبخت سنتی و منفعلی هم نبودم. عینهو مامان گریه می کردم ولی. حتی عین مامان اسکاچ رو می کشیدم به بدنه ی لیوانها، آب می کشیدمشون و می چیدمشون کنار بقیه. حواسم هم بود حتی که به جز صدای شرشر یکنواخت آب، صدای بلندتری نباشه. 
همخونه هم نداشتم.
صرفن گریه داشتم و یک کوه ظرف نشسته که باید شسته می شد. وقت هم یک چیز لوکسی بود که نداشتم برای هر دو. نمی شد که بشینم یه دل سیر گریه کنم و بعدش پا شم، اول صورتمو بشورم بعدش ظرفارو. خواب هم مهمه و ادم کارمند باید به این فک کنه که چه جوری می تونه حتی شده نیم ساعت بیشتر بخوابه.

بعله. روزگار همین قدر حروم زاده است و به همین زودی از آدم انتقام می گیره. 

۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

آقای بیدل دهلوی هم خیلی سال پیش گفته بودند*


گفت هی مدام مثل جنس بنجل من را پس نده به خودم. یک چند وقت تحمل کن، بلکم اندازه ات شدم.




*
من در تو گریزان شدم از فتنه خویش
من آنِ توام، مرا به من باز مده

۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه

بوسه های بیهوده و جفتکهای فرسوده

قبلش غر مبسوطی زده بودم که یک امشب را زیاده روی نکن. صبح باید زود پا بشویم برویم پی زندگی مان. حوصله هنگ اور ندارم. قول داده بود که مثل سیب زمینی کنار دست من بنشیند، تمام شب را.
شراب را که دادیم دست دال خندید. گفت شراب آخه؟ ویسکی فلان ساله ی بهمان نشان دارم برایتان. چشم غره رفتم. کسی نگاهم نمی کرد. خورد توی دیوار و برگشت. دال افتاده بود روی دور تعریف از زابلی ها. اینطور که دستگیرم شد خفن ترین آدمهای دنیا باید باشند. من قصه دوست دارم، یک کمی ته مایه ی افسانه داشته باشد، بیش تر. با دهان باز زل زده بودم که دال برایم از هامون و رستم و سورنا و سه مغ و اینها بگوید. افسانه ی زابلی ها که تمام شد دیدم دو نفری ته وسیکی دال را درآورده ایم. شوخی شوخی. اولش اینجوری که میخواستم زیاد و تند نخورد. از دستش می گرفتم و لب تر می کردم. آخرهاش جدی وارد بازی شده بودم. ویسکی فلان ساله بهمان نشان خوبی بود. چرا ما کم مست می کنیم. درست نیست واقعن.
بعدش سرم گرم شده بود به تعریف دخترها. خاله زنکی می کردیم و خوش می گذشت. یادم نیست که چه جوری افتادم به دام بحث هایی از قبیل دموکراسی غربی و جنگ عراق و وضعیت فلسطین و اسرائیل. برای اولین بار بعد از سالها، داشتم با رگ گردن بادکرده حرف می زدم. احساساتی شده بودم و حد منطق توی حرفهایم به منفی بی نهایت میل می کرد. مهم نبود. یک مفهوم هایی بود توی سرم از هزارسال پیش که به کسی نگفته بودم چون بچه گانه، احساساتی و نپخته به نظر می آیند.
سالهاست که به نظرم دموکراسی موجود در جهان، بسته شیک و مجلسی دیکتاتوری است به همراه کنترل هوشمندانه ی فکر مردم. همین قدر بدبینانه. به گمانم یک شیشه ویسکی دیگر می توانست حرفهای من و مسلمانهای بنیادگرای انتحاری را یک کاسه کند حتی. گفتم بسیار از ج.ا متشکر و ممنونم که در شستشوی مغز آدمها ناشی است و ما از دستشان در رفته ایم. خیلی چیزهای دیگر هم می گفتم. خوب یادم نیست. یک جاییش را یادم است که حرف والس با بشیر بود و حرف صبرا و شتیلا و اینکه لبنانی ها و اردنی ها و مصری ها خودشان خیلی هم جنایتکارترند از اسرائیل و یادم می آید که من فریاد می زدم که من به دام این حرفها نمی افتم. می گفتم که کشتن، کشتن است و هیچ چیز نسبی ای در کشتن آدمهای بی گناه وجود ندارد. افتاده بودم لای منگنه ی دو تا آدم واقع بین نسبی گرا و نفسم بند آمده بود.  یک جا وسط بحث دان گفت که جنگ منطق خودش را دارد. به نطرم اینجا من حتی عربده کشیده بودم که حالم از منطق حاکم بر جهان بهم می خورد. بله. دارم توش زندگی می کنم. بله. برای یک همین یک جرعه دموکراسی نسبی عاریتی ترک وطن کرده ام اما یادم نمی رود که حالم را بهم می زند. نمی خواهم که یادم برود. دلم می خواهد که توش زندگی کنم و منتقدش باشم. هر روز، هر روز. نخیر. خسته نمی شوم.
بیرون که آمدیم گفتم که نمی فهممتان. نمی فهمم که چه طور تن می دهید به قوانین بازی به این کثیفی. آن هم "ما"، ما که جانمان انگاری که مال توله ی سگ باشد. بند باشد به بالا و پایین آمدن قیمت نفت و باروت.
بغلم کرد و گفت عزیزم. نسل شما هنوز منقرض نشده؟ هنوز باورتان نشده که کاری از دست شما آیده آلیست ها بر نمی آید به جز گند زدن به دنیا؟ از هیتلر گرفته تا خمینی.
گفتم هه! شما نسبی گراها چی؟ که هی تن می دهید و باج می دهید و هی ذره ذره ذوب می شوید توی سیستم تا وقتی که همان رویای تغییرات کوچک و قدمهای کوچک و جایگزین کردن بدترین با بد هم یادتان برود؟ که قورتتان بدهد بی رحمی قانونی گهی به بهش تن داده اید؟ ما؟ ما خب شاید نشویم گاندی و ماندلا. شاید شانس بیاوریم و یک نویسنده ای، آهنگسازی، شاعری، فیلمسازی، چیز تاریک عبوسی ازمان بیرون بیاید. شانس هم نیاوریم می ایستیم کنار گود و نگاهتان می کنیم. با ناامیدی، با مشتهای گره کرده ی بی زور. اقلن اما مومن بوده ایم.
گفت که حالش از مومنین و مومنات بهم میخورد. گفت یک چیز کمتر کلیشه ای پیدا کن و حالت را بنویس. بلکم همینگوی ای چیزی شدی.
بعد بوسیدیم هم را. انگار که تمام شب را از مسافرت و هوا و طعم ویسکی حرف زده باشیم.

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

?Saving hands will you save me

در یک جای عجیبی از زندگی ام هستم که هر تصمیمی بگیرم دهنم صاف است. تصمیم هم نگیرم دهنم صاف است.

۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

حالا که خوب می دونی دلم هواتو کرده

برگشته ام به 22 سالگی م.
همانقدر وحشی و افسارگسیخته و بی برنامه. کوله م انگار با دهن نیمه باز همیشه کف اتاق منتظر است که دو تا بلوز و یک شلوار بیندازم توش و راه بیفتم. می شود فیلم ساخت ازم، روی دور تند. آدمهای جدید، هیجانهای شدید. وا داده ام؟!
اگر به من پارسالی م می گفتی که دو روزه می روم بروژ با آدمهایی که تا حالا ندیده ام، باور می کردم؟ یا که اگر می گفتی با سه تا آدم جدید، مست و پاتیل، 5 صبح زیر ایفل هایده خواهم خواند؟
من از زندگی جدیدم می ترسم ولی. از این مهمانی ها، از این خنده ها، از این سرخوشی ها که می دانم عمرشان یک شب و یک روز است دست بالا. اینها من را یاد تو می اندازند. من را یاد 22 سالگی ام می اندازند. چرا انقدر خوب است؟ دلم می خواست خوب نبود انقدر. دلم می خواست زندگی را جدی می گرفتم. مگر همه ی عمر هی فکر نکرده ام که جدی است این لعنتی و هر کسی را که غیر از این فکر می کرده از اطرافم تارانده ام؟ نکند همین باشد زندگی!
من می ترسم اگر همین باشد.
اگر همین باشد تو را چه کنم؟ این خیال که تو را به هوای هیچ و پوچ از دست داده ام را چه کنم؟
بار حسرت این 5-6 سال را چطور بکشم؟
این 5-6 سالی را که می توانستیم باهم کوله بکشیم و بزنیم به کوه، توی خاک و خل دراز بکشیم و تا خود صبح سعدی بخوانیم، که می شد توی ظرفهای هزار سال نشسته نیمرو درست کنیم و سیگار بپیچیم و دود کنیم. اگر زندگی همین باشد چه؟ اگر من، همه ی عمرم، آدم همین زندگی بوده باشم چه؟ مگر من تو را و آن زندگی را به هوای این رها نکرده بودم که بروم دنیا را ببینم، درس بخوانم و موفق بشوم؟ مگر فکر نکرده بودم که تو آدم زندگی جدی و متعهدانه و بالغانه نیستی؟ مگر من فرار نکرده بودم از "در لحظه، در اوج" زندگی کردن با تو؟

کاش موقت باشد این روزهای زندگی ام وگرنه که تو را باخته ام. تو که اصل جنس بودی را فروخته ام به کپی های بنجل تقلبی. خودم را، خود دیوانه ی 22 ساله ام را فروخته ام اصلن. ارزان ارزان، تو بگیر مفت.