داشتيم بر مي گشتيم. جاده دراز و بي نهايت بود انگار و باران مي باريد.
سرم درد ملويي مي كرد.
گفتم ببين چه عجيب است خوشحالي و خوشبختي. داشتم به دخترك فكر مي كردم كه توي مهماني ديشب باهاش حرف زده بودم. آقاي ناظري داشت هوار مي كشيد. داد زد كه چي؟ صداي ناظري را خفه كردم و گفتم ببين خوشبختي هيچ تعريفي ندارد. گفت هوم. گفتم يك وقتي هست كه از بيرون نگاه مي كني و مي بيني چه زندگي خوب و آرام و راحتي. كار داري، خانه ي قشنگ نقلي داري، شب از سركارت بر مي گردي به امن و امان خانه ات و عشق هم هست. جوري هست كه از دور ديده مي شود، با چشم غيرمسلح. بعد خوشحال نيستي. راضي نيستي. من نمي فهميدم اين را. فكر مي كردم لابد يك فرمولي است. مثل دستور آشپزي. آب و برنج و روغن و نمك را بگذاري روي گاز. مي شود نپزد؟ مي شود پلو نشود تهش؟
بعد ديشب دخترك بهم گفت كه خوشحال است. چشمهايش برق مي زد و مي گفت كه خوشحال است. رفته بود سيصد كيلومتر دور كه درس بخواند. پنج روز هفته را از خانه ش، از عشقش دور بود ولي خوشحال بود. هر هفته جمعه مي كوبيد و مي آمد تا خانه و يكشنبه مي كوبيد و مي رفت تا دانشگاه.
بعد خوشحال بود ولي.
گفت كه تمام آخر هفته را كه دارد تميزي مي كند، لباس مي شورد و غذاي هفتگي مي پزد را خوشحال است.
گفت كه تمام سه ساعت راه را توي قطار، از هر طرف، شوق دارد كه برسد.
من فكر كردم كه احتمالن خوشبختي براي بعضي ها امنيت خانه و رابطه و كارشان نيست. خوشبختي براي بعضي ها شوق است لابد. موتور محركه شان شوق است اصلن.
گفتم آدم نمي فهمد كه. نمي فهمد كه اين تصوير سخت دوري و مهجوري گاهي چه بهتر كار مي كند براي آدم از زندگي كارمندي و خانه ي نقلي و معشوق دم دست.
گفت تو چي؟ تو را چي خوشحال مي كند؟
نمي دانستم.