۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

فوتم کنید بالا!


اگر از من بخواهید برایتان از خانه ام حرف بزنم،  قطعن برایتان از برورهاوس استرات شماره ی ۴۰ حرف می زنم. آخ که غم عالم به دلم است از ترک کردنش!

روزی که برای اولین بار دیدمش، عاشقش شدم. یک خانه ی دیگر را قولنامه کرده بودم قبلش ولی این را که دیدم دلم رفت. خانه ی دیگر بزرگتر بود و ارزانتر و دورتر به مرکز شهر. یادم می آید که با ویل نشستیم توی میدان دم در خانه تا من تصمیم بگیرم. باید زود تصمیم می گرفتم. چرا تصمیم گرفتن انقدر راحت تر بود برام؟
ویل دفتر سیمی اش را در آورد و شروع کرد به نوشتن خوبی ها و بدی های هرکدامشان. خیلی هم اصولی و خارجی. من نگاهش می کردم و تاییدش می کردم. خودم می دانستم دلم رفته ولی. آبحوی دوم را که زدیم گفتم می دانی چی؟ می گیرمش.
گرفتمش.
روی ابرها بودم، روی ابرها. تمام وقتی که داشتم برایش وسیله می خریدم، تمام وقتی که خودم را تصور می کردم که توش زندگی می کنم.
 به نظرم قشنگ است. به نظرم بهترین جاست.
کاش اگر آدم نمی تواند وطنش را همچون بنفشه ها فلان کند، خانه اش را می توانست اقلن.
بعد من خانه ام را می زدم زیر بغلم و درست وسط وسط شهر جدید پهنش می کردم. این همه مرثیه خواندن برای یک خانه عجیب است؟ شما بگیرید که خانه نمادی است از هر چه که من دوست داشتم در شهر قدیم. بهتر شد؟ حالا بذارید روضه م را بخوانم.
من ۱۲ ماه توی خانه ام زندگی کرده ام. البته انقدر تویش زندگی کرده ام که حسابش از دستم در رفته. از ویل توی همین خانه جدا شدم. یعنی دیدمش که دارد از پله ها می رود پایین و در چوبی بزرگ را پشت سرش می بندد، برای همیشه.
ٔیکی را برای اولین بار توی بالکن دلباز همین خانه بوسیده ام. 
دان برای اولین بار توی همین خانه کنار دستم نشسته و با هم دوربین سفارش داده ایم. بعد توی همین خانه باهم جین تونیک درست کرده ایم و فیلم دیده ایم. توی همین خانه هی دیدمش و هی حرف زدیم.
اصلن توی این خانه خیلی حرف زده ام. با نج، با پ، با الف، یا لام، با همه ی حروف الفبا.
یک شبی هم من رفتم نشستم توی بالکن و دان با یکی دیگر خیلی حرف زد. من؟ یخ کرده بودم و سیگار می کشیدم، نصف پاکت. شب خوبی نبود. شاید هم بود. نمی دانم.
من خیلی توی این خانه گریه کرده ام. توش خندیده ام هم. الان گریه ها بیشتر یادم می آید متسفانه. گریه های جدایی، دلتنگی، ناچاری. خنده هم هست. با خانوم و آقا. خنده های بلند، خیلی بلند را یادم هست.
آهنگ هم زیاد گوش کرده ام. سرما هم بسیار خورده ام.
ها. مریض زیاد شدم توش. زیاد تبدار و بیحال بوده ام توی تختم. زیاد هنگ اور بوده ام و خوشحال که توالت دم دستم است. توی حمام شیشه ایش هی خودم را شسته ام. آشپزی هم کرده ام گاهی. 

یگ الان داشت می گفت خانه در مورد خوشحالی است. یعنی دقیقش گفت که خانه یعنی اینکه آدم باید خوشحال باشد وقتی که می رود توش.
خانه ام از این لحاظ خیلی خانه بود. من همیشه خوشحال بودم وقتی داشتم می رسیدم بهش.
می خواهم روضه را تمام کنم کم کم. شاید راهش این باشد که خانه ی بعدی هم همین قدر من را بغل کند. همین قدر خانه ام بشود. امید کمی دارم ولی.
روی ابرها نیستم.
ٔٔ

۱۳۹۱ تیر ۲۰, سه‌شنبه

سحر-آب

من برای سهراب مادری کرده ام.
الان خودم خنده ام گرفت. بچه ی هفت ساله مادری بلد است مگر؟ من بلد بودم. از ناکجا لابد.
ساعتها منتظر می نشستم تا عمه از مطب بیاید، دستگاه را بگذارد روی شکم قلنبه اش و من صدای قلبش را بشنوم. صدای قلبش مثل صدای سم یک گله اسب بود. می خوابیدم به پشت، روی بازوی عمه و فکر می کردم یک بچه ی درسته ی آدم چطور توی یک شکم قلنبه جا می شود آخر.
قرار بود دختر باشد. اسمش هم مهرناز باشد که به من بیاید. چشمهاش هم آبی باشد، به نظرم چشم آبی قشنگ تر بود.
به دنیا که آمد، عمه از بیمارستان زنگ زد که: پسره، اسمش سهرابه. چشماش آبیه ولی.  از تمام قرارهایمان چشم آبی، که بعیدترین بود، درست درآمده بود.
 هنوز صبحی که آمدند خانه  را یادم است.  قشنگ و قلنبه و چشم آبی بود.
طبقه ی بالای سر ما زندگی می کردند آن روزها. از مدرسه که می آمدم یک راست می رفتم بالا. بچه ی لجباز گریه اوووی پلشتی بود. از ساعت سه و چهار بعدازظهر ونگ می زد تا شش و هفت که از نفس بیفتد. شاید هم مریضی چیزی بود. نمی دانم. تحملش وحشتناک بود ولی.
گاهی من بودم و عمه، گاهی من بودم و باباش، گاهی من و مادربزرگم...من همیشه بودم ولی.
من بودم وقتی اولین جمله ی کاملش را گفت. که با انگشت چاقش اشاره کرد به گنجشکی که از سر  دیوار همسایه پریده بود و گفت: جیجه رَت. 
تمام سالهای کودکی اش به من گفت: دَ دَ. یک کلمه ی الدفشن لری است به معنی خواهر بزرگ. عمه یادش داده بود. بزرگتر هم که شد گفت دَدَ بناز.
بعد غذا خوردن یادش دادم. توی اتاق بزرگ آفتاب گیر آن خانه ی قدیمی. روی یک ملافه ی سفید چرک. هی قاشق پر کردم و دادم دستش و بردمش نزدیک دهنش.  هی مثل خنگها قاشق را چپه کرد و خالی بردش توی دهنش و ونگ زد که چرا غذا نمی آید تو دهنش. خنگ نبود ولی. باهوش ترین بچه ای بود/هست که دیده ام.
خاطره اگر بخواهم ازش تعریف کنم پانصدهزار صفحه می شود. فایده هم ندارد
چه فایده که بدانید که وقتی بعد از ساعتها جیغ زدن می خوابید من تکان تکانش می دادم تا بیدار بشود و  من بتوانم باهاش بازی کنم.
یا اینکه روزهای آفتابی هی می بردمش از آفتاب به سایه یا از سایه به آفتاب تا تنگ و گشاد شدن مردمک سیاه را توی چشمهای روشنش ببینم و غش غش بخندم.
یا که یکبار وقتی داشت جلوم دوچرخه سواری می کرد پشت درختها قایم شدم تا فکر کند گم شده و گریه کند.
یا اینکه ویلون قد خودش را می گرفت دستش و من براش الهه ی ناز می خواندم تا تمرین کند. قهر می کرد همیشه آخرهاش که چرا یواش می خوانی. دستش درد می گرفت. خیلی کوچولو بود برای ویلون.
یا اینکه لحظه ای که خداداد به استرالیا گل زد من از شوق سرش را که روی پام بود کوبیدم به زمین. برای همین لابد وقتی همه ی ایرانی های زمین خوشحال بودند سهراب یک فندق روی سرش داشت و بخاطرش گریه ی راستکی می کرد.
ممم...بد قلق بود. این را بدانید ولی. یک سرتق واقعی وحشی با قشنگ ترین چشمهای آبی دنیا.
چهارساله که شد چشمهاش رفتند پشت عینک تا درشت تر هم به نظر بیایند. انگار که یک چیز تزیینی را بگذارند پشت ویترین.
یک روزی هم پا شدند رفتند آمریکا. برای من همین قدر غیرمنتظره بود. که یک روز پا شوی و ببینی یک گوشه از دلت نیست. رفته. رفته آمریکا. آمریکا هیچ معنی ای نداشت برای من. عدم بود انگار. دیدارهای دو سه سال یکبار هم چیزی از این نیستی کم نمی کرد. سهرابی وجود نداشت دیگر. یک آدمی، هر بار درازتر از بار قبل می آمد و هنوز صدایم می کرد دَدَ. دو سه بار آخری که آمدند کم کم عوضی شده بود. نوجوان شده بود. آن جور بدی که پسرهای آمریکایی نوجوان می شوند. دوستش نداشتم دیگر. بعد هم که دیگر نیامد. عمه و دخترش تنها می آمدند. بار آخر يادم می آید که توی فرودگاه بغلم کرد و بغض کرده بود. فرودگاه امام و نکبت هایش وجود نداشتند هنوز و مهرآباد همان یک بغض است توی ذهن من. از پسر نوجوان عوضی ای که شده بود بعید بود آن بغض.
بعدش سهراب تمام شد ناگهان. عوضی هم نبود دیگر. شد یک صدای دورگه ی لهجه دار که بگوید: هلو. مامانم نیست. تو کی هستی؟ اُکی! می گم که زنگ کردین.

من غصه نمی خوردم دیگرو دلم تنگش نمی شد. رفته بودم دانشگاه. خودم یک سر داشتم و هزار سودا. سهراب ماند یک گوشه ی عدم، توی آمریکا تا...همین امسال.
یعنی درست ترش تا همین پارسال که ما اینجا همدیگر را دیدیم. یک کمی بهتر شده بود شدت عوضی بودنش. مردی بود ناگهان که تار می زد، فوتبال بازی می کرد و کرنل درس می خواند.
بی ربط بودیم بهم ولی.
یکبار هم دعوایمان شده بود. سر اینکه شیوه ی زندگی ما را، که درس خواندن و مثل خر کار کردن است، مسخره کرده بود. دعوای بدی بود. بهش گفتم که اس-هل است. مانده بود ته دلم از سالها. قهر کردیم. حرف نزدیم. پول برایش مهمترین چیز بود. نمی فهمیدیم هم را.

برگشتند آمریکا و سه ماه بعدش توی فیس بوک پیغام داد که می آیی برویم جام ملتهای اروپا؟ عشق مشترکمان به فوتبال سر جایش بود.
گفتم بریم. چک کردم دیدم فینال توی اوکراین است که ویزا می خواهد و بلیطش هم گران، خیلللللی گران. گفتم برویم نیمه نهایی؟ دماغش را کج کرد اول. دو هفته بعد مسیج زد که بریم.
من تازه شروع کرده بودم به کار. کل پس اندازم شد بلیط مسابقه و هواپیما و سه روز اجاره ی اتاقی در ورشو.

می ارزید ولی.  سهراب زنده شد برای من دوباره و همین کافی بود.
لحظه به لحظه اش اذیتم کرد و حرصم داد. سر اینکه نرود بنشیند توی گرانترین رستوران شهر و برای من ران گنده ی خوک سفارش ندهد. برای اینکه صد یورو الکل گران نریزد به معده ش و من بترسم که حالش بد شود. برای اینکه من را تا صبح توی بارها نگه ندارد، در حالیکه دارم از خواب می میرم و برای لاسیدن های توی بار پیر شده ام. اینکه هی لپم را نکشد و آروغ نزند و من را به حدی از جنون و استصال نرساند که روی پله های خانه ی قدیمی ای توی ورشو جیغهای هیستریک بزنم که ولم کن، دست از سرم بردار! برای اینکه دستش را توی گوش و دماغم نکند. پای گنده ی پشمالوش را موقع خواب نیندازد روی شکمم. وقتی بوی عرق می دهد دوش بگیرد. با ویدهای هلند خودکشی نکند و چه و چه.

همه ی این ها می ارزید به اینکه یک شب بنشینیم توی یک رستورانی و ساعتها از خاطراتمان حرف بزنیم و بخندیم.
می ارزید که دیشب دست سنگینش را بیندازد دور گردنم و بگوید: فقط سه نفر توی این دنیا بیش تر از من دوست دارن ها، دایی و زندایی و عزیز (مادربزرگم).

دیشب رفت آشغال عوضی. دلم تنگش شده.

۱۳۹۱ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

سرنوشت غم انگیز تکه های گم شده ای که یک جایی پاشنه ی کفششان شکست و از قطار جا ماندند


من فکر می کنم تراژیک ترین و غم انگیزترین زوج های دنیا، زوج های ناهمزمانند.
بله، خیانت و جنگ و مرگ و مهاجرت و تفاوتهای جهان بینی و چه و چه هم به اندازه ی خودشان غم انگیزند. می فهمم.


پ.ن: نوشته مال خیلی وقت پیش است ولی نظرم هنوز عوض نشده. 

۱۳۹۱ خرداد ۱۸, پنجشنبه

اين را گفت و رفت خوابيد!

You make me instantaneously forget about the cruleness of the world.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۲, سه‌شنبه

آخرم چی می شد آقای سالینجر؟

می‌ ترسم راستش.
 خیلی‌ می‌‌ترسم که دیوانه بشوم. در واقع پیشینه‌های خانوادگی و ژنتیکی‌ م هم خیلی‌ این قضیه را محتمل می‌‌دانند. البته من هیچ ترازویی ندارم که بگویم ژن دیوانگی توی خانواده‌های دیگر چقدر است. این مثل ژن خوانندگی و رانندگی‌ و اینها نیست که بشود بهش افتخار کرد. این است که قایمش می‌‌کنند توی در و همسایه. بعد هم که زندگی‌ ماشینی، بله زندگی‌ ماشینی. مردم این روزها هی‌ ربطش می‌‌دهند به زندگی‌ ماشینی. یک اسم .شیک و مجلسی هم می‌‌زنند تنگش. ناراحتی‌ اعصاب. چه می‌‌دانم!
من راست و حسینی‌ ش از دیوانه شدن می ترسم نه از ناراحتی‌ اعصاب. به نظرم اعصاب راحتی‌ نداشته‌ام از ابتدا اصلن. این روزها ولی‌ اعصابم به فناست. مغزم ول نمی‌کند. با سرعت هزار دور بر ثانیه کار می‌کند. اراجیف می‌‌بافد، تصویر می‌سازد، تحلیل می‌کند. هی‌ بهم می‌گوید تو مریضی. تو عادی نیستی‌.غر می‌‌زند به جانم. آسش را معمولن توی لحظه‌های خوشی‌ رو می‌کند. همینجوری که داریم می‌‌خندیم، مستیم، می‌‌رقصیم. از من جدا می‌‌شود. از بالا نگاهم می‌‌کند، خیلی‌ منتقدانه. ابروش را میندازد بالا، که چی‌ حالا؟! ریز می‌‌شود توی حرکات و حرف‌های من و دیگران. پوزخند می زند. هی‌ ابتذال قضیه را به رخم می‌کشد. امانم نمی‌‌دهد.من هی‌ مچاله می‌‌شوم. می‌‌دانم که راست می‌‌گوید. چه بکنم ولی‌؟ چه چاره‌ای هست برای ابتذال ذاتی زندگی‌ آخر؟ 
صدا مثل پتک کوبیده میشود به سرم. طاقت شنیدن قهقهه ندارم. آدمها....وای آدمها...حالم را بد میکنند. شوخی هایشان، لاسیدن هایشان، بویشان حتا. هی‌ به خودم می‌گویم هششش. آرام بگیر الاغ. تمام نمی‌شود ولی‌. معمولن میروم توی دستشویی این جور وقت ها. در توالت فرنگی‌ را می‌‌آورم پایین. می‌شینم روش. زانو هم را بغل می‌کنم. و سعی‌ می‌کنم آرام بگیرم تا بگذرد. گاهی سرم را فشار می‌‌دهم به کاشی‌های سرد دیوار. فکر می‌‌کنم که شاید فشار و سرما صداها را خفه کند. صدا از من می‌‌پرسد که چیکار دارم می‌‌کنم با زندگی‌ ام. جوابی‌ ندارم. زیاد مهم هم نیست به نظرم. دلم می‌‌خواهد بگذرد. به فرانی فکر می‌کنم بیشتر که توی دستشویی آن رستوران مچاله شده بود روی زمین و وردش را می‌خواند تا خوب بشود. من هیچ وردی بلد نیستم. کاش بودم. فقط صبر بلدم. آخ آقای سلینجر! چرا حافظه ی علیل من ورد فرانی را یادش نمانده. یعنی‌ دارم دیوانه می‌‌شوم؟ فرانی بعدش چی‌ شد آقای سلینجر؟ چرا یادم نمی‌‌آید؟ دیوانه شد؟ دیوانه بود؟ خودش را کشت مثل برادرش؟
من خودم را نمی‌‌کشم ها. من زندگی‌ را دوست دارم. نفس عمیق. نفس عمیق. نفس عمیق.
گاهی‌ که طول می‌‌کشد، یکی‌ یادش می‌‌آید غیبت کبرای من را، یا یکی‌ شاشش می‌گیرد. می‌‌زند به در. یواش می‌‌پرسد: بهناز؟ خوبی؟ من دندان هام را فشار میدهام به هم. می‌گویم خوبم، خوبم. اومدم. بلند می‌‌شوم. دو پر دستمال توالت را خیس می‌‌کنم با آب ولرم. می‌‌کشم زیر چشمهام که سیاه شده. خودم را نگاه می‌‌کنم توی آینه و تکرار می‌کنم تموم شد، تموم شد دختر خوب. آفرین. برو بیرون. برو زندگی‌ کن.
می‌ ترسم دیگر.
تنها خوبیش این است که دان بلد است. از کجا یاد گرفته یعنی؟ بحث نمیکند، حرف نمی‌‌زند، سوال نمی‌‌کند. بغلم می‌کند سفت. هرچی‌ پسش بزنم فایده ندارد. سفت تر بغل می‌کند. بعد من خودم را ول می‌‌کنم اینجا دیگر معمولن. اشک مثل فواره می‌‌زند بیرون از چشمهام. بریده بریده حرف می‌‌زنم. مطمئنم نمی‌‌فهمد که چی‌ می‌گویم. نمی‌‌پرسد ولی‌. اشکهام را پاک می‌‌کند با کف دست. موهام را از توی صورتم کنار می‌‌زند. گاهی‌ هم خیلی‌ آرام توی گوشم می‌‌گوید گریه نکن. حالم بعضی‌ وقتها از خودش بد است. به نظرم رابطه نماد ابتذال زندگی‌ست اصلن. کاری به این چیزها ندارد. بغل می‌‌کند فقط. یا اگر که بخواهم بروم، اصرار می‌کند که نرو. همین. کار می‌‌کند ولی‌.
دلم می‌خواهد ازش بپرسم که از کجا بلد است. که آیا دوره دیده برای دوست دختر دیوانه داشتن. که از کجا می‌‌داند چه جوری من را اهلی کند. خیالم راحت است که یاد روباه و شازده کوچولو نمی‌‌افتد. کتاب نمی‌‌خواند، نخوانده است. دوست ندارد. سریال می‌‌بیند به جاش. بلد است در عرض ۳ دقیقه پیتزا را بگذرد توی فر و یک اپیزود خنده دار فمیلی گای یا دیلی شو بگذارد، یک آبجوی خنک بریزد توی لیوان شیشه‌ای، کنارم بشیند روی کاناپه ی جلوی تلویزیون. بلد است که باز بغلم کند و آرام توی گوشم بگوید آفرین دختر خوب و لبخند بزند.

۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

وقتی جهان هستی یک آیینه می گیرد جلوت و حرفی نداری که بزنی

مامانم موقع ظرف شستن گریه می کرد. آروم و بی صدا.
هی اسکاچ رو سفت می کشید به ته قابلمه ی تفلون یا به سطح قاشق چوبی و اشکهاش روی گونه هاش لیز می خوردن پایین. گاهی دماغشو یواش می کشید بالا یا با آستینش، اونجایی که دستکش رزمریم زرد تموم می شد اشکاشو پاک می کرد. حواسش بود که هیچی صدا نده. ظرفها رو آروم آروم می چید کنار هم، با حوصله. انگار که بخواد ظرف شستن رو طول بده درست به اندازه ی اشکهاش. مثل وقتهایی نبود که عصبانی بود یا با بابا دعواش شده بود و ظرفها رو بهم می کوبید و سمفونی خشمش رو به گوش همه می رسوند.
همخونه هاش؟ بابام بودیم و من.
بابام کجا بود؟ جلوی تلویزیون بود و فوتبال می دید یا که روزنامه می خوند یا که جدول حل می کرد. آیا می دونست که مامان توی آشپزخونه بی صدا گریه می کنه؟ نمی دونم. هرگز هم نخواهم دونست. فرقی هم نمی کرد به گمونم.
من کجا بودم؟ بچه که بودم مثل موش می چسبیدم به چهارچوب در آشپزخونه و با التماس به مامان نگاه می کردم. گریه علامت بدی بود و من توی دلم غم داشتم. دلم می خواست برم جلوتر و نازش کنم. گاهی هم می رفتم جلوتر و به در نارنجی کابینت اولی تکیه می دادم و با چشمای پر از ترس و التماس زل می زدم به مامان. زمین اشپزخونه سرد بود. در آهنی کابینت سرد بود. من مچاله و مچاله تر می شدم و مامان هیچ وقت سرش رو بلند نمی کرد از روی ظرفها که منو ببینه. می دونست اونجام؟ نمی دونم. هرگز هم نخواهم دونست. فرقی هم نمی کرد به گمونم.
بزرگتر که شده بودم اغلب می رفتم توی اتاقم. عصبانی می شدم از دستش. به نظرم زن ضعیف منفعلی می اومد. شکل زنهای توی سریالهای تلویزیون میشد. گاهی هم که طول می کشید خیلی، می رفتم و از صف لیوانهای به دقت کنار هم چیده شده یکی رو بر می داشتم. آب می خوردم و دوباره می ذاشتم کنار دستش. موقع رفتن یه نگاه منزجرانه/فکورانه ای هم بهش می نداختم. می خواستم بهش بگم زن سنتی ضعیف و بدبختیه که باید تنها و بی صدا اشک بریزه و کاری نکنه و تن بده. چقدر آدم در نوجوانیش ظالم و نفهمه.
دلم نمی خواست که مامانم اشک بریزه. دلم میخواست قهرمان باشه. بریزه، بشکنه، اعتراض کنه، طغیان کنه و ما رو ول کنه بره پی یه زندگی بهتر و شادتر. مامانم ولی قهرمان نبود. یه زن معمولی محکم بود که توی یه جامعه ی مردسالار درس می خوند و کار می کرد و جون می کند تا موفق و موفق تر باشه و شبها برای ما خورشت قورمه سبزی می پخت و می ذاشت توی یخچال. هرگز هم مارو ول نکرد که بره پی یه زندگی شادتر و بهتر.
من یه روزی باید ازش تشکر کنم برای اینکه قهرمان نبود و ما رو نذاشت بره. هرچند هنوزم گاهی فک می کنم کاشکی گذاشته بود و رفته بود و اینو هی بهش می گم. ظالم و نفهمم هنوز.
حالا چی؟
چند روز پیش مچ خودمو گرفتم که داشتم ظرف می شستم و گریه می کردم. از اون وقتهای مامانم 10 سالی جوونتر بودم و زن بدبخت سنتی و منفعلی هم نبودم. عینهو مامان گریه می کردم ولی. حتی عین مامان اسکاچ رو می کشیدم به بدنه ی لیوانها، آب می کشیدمشون و می چیدمشون کنار بقیه. حواسم هم بود حتی که به جز صدای شرشر یکنواخت آب، صدای بلندتری نباشه. 
همخونه هم نداشتم.
صرفن گریه داشتم و یک کوه ظرف نشسته که باید شسته می شد. وقت هم یک چیز لوکسی بود که نداشتم برای هر دو. نمی شد که بشینم یه دل سیر گریه کنم و بعدش پا شم، اول صورتمو بشورم بعدش ظرفارو. خواب هم مهمه و ادم کارمند باید به این فک کنه که چه جوری می تونه حتی شده نیم ساعت بیشتر بخوابه.

بعله. روزگار همین قدر حروم زاده است و به همین زودی از آدم انتقام می گیره. 

۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

آقای بیدل دهلوی هم خیلی سال پیش گفته بودند*


گفت هی مدام مثل جنس بنجل من را پس نده به خودم. یک چند وقت تحمل کن، بلکم اندازه ات شدم.




*
من در تو گریزان شدم از فتنه خویش
من آنِ توام، مرا به من باز مده