۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

من زورم نمی رسد به این نبرد ناجوانمردانه و از باختن هم مثل سگ می ترسم


من ولو بودم روی کاناپه، سرم گرم موبایلم لابد، مثل تمام وقتهایی که کنارم بود و نبود. نشسته بود روی یکی از صندلی های ناراحت میز نهارخوری. سه رخش به من بود. داشت باهام حرف می زد. گوش نمی کردم ولی سرسری هرازگاهی یک چیزی می پراندم که بهم گیر ندهد که حواست نیست.
یکهو نمی دانم چی شد که سرم را بلند کردم و بهش نگاه کردم. سرش را چرخانده بود و داشت تمام رخ نگاهم میکرد. عینک زده بود. شوکه شدم. از کنار چشمهاش، به موازات دماغش دو تا خط عمیق کشیده شده بود تا نزدیکیهای لبش. خط و چروک معمولی نه ها. عمیق، خیلی عمیق. عمیق ترین چیزی که دیده م تا حالا.
گفتم مامان اینا چیه؟
گف چیا؟
پا شدم و عینک قاب قهوه ای را از چشمش درآوردم و گفتم این خطا.
یه لبخند بدی زد. گفت الان دیدی؟ باید همانجا ولش می کردم. نتوانستم ولی. پنیک کرده بودم. خط ها را انگار روی قلب من کشیده بودند. حتی احساس گناه دادنش که به اندازه ی کافی نگاهش نمی کنم هم به اضطرابم پیروز نشد.
گفتم نه نه. اینجوری نبود. هیچ وقت اینجوری نبود. الان یه چیزیشه. دلش سوخت برای شدت فاز انکارم. گفت شاید مال عینکه. باز هم رها نکردم. دستش را کشیدم و بردمش تا دم آینه. احمقم من، احمق. با دست کشیدم روی خط ها و گفتم ببین. گفت چیکار کنم خب؟! مستاصل بود. من بلد نبودم چه کار کند که. خودم هم دست و پام را گم کرده بودم. گفتم چرا نمی گی برات کرم بفرستم. گفت می زنم کرم بابا. گریه ش گرفته بود، مثل من. گفتم صبر کن. رفتم و توی نامرتب ترین کشوی دنیا دنبال ماسک صورت گشتم. چرا ول نمی کردم. ماسک نبود. اصلن یادم نمی آمد انداخته بودمش دور یا نه. اشانتیون عطری، ماتیکی، چیزی بود که خریده بودم. فقط یادم می اومد که خانوم فروشنده گفته بود خیلی عالیه برای شادابی پوست و من همون لحظه فک کرده بودم چه حالی داری شما خانوم!
مامان مردد ایستاده بود وسط اتاق خواب، من دیوانه وار توی کشوهای لعتنی را می گشتم. بالاخره پیداش کردم. گفتم بیا ماسک بزنیم. گفت نه بابا. خودت بزن. نشست روی تخت. گفتم تو رو خدا بیا دیگه. خیلی اصرار کردم، خیلی انکار کرد. نمی دانم چرا. جفتمان میدانستیم که همه ش چه بیهوده ست. هی میگفت بذار برای خودت مامان. آخرش تسلیم شد. دلش سوخت برای بچه کله شقش که با ماسک لیمو و سیر می خواست برود به جنگ عمیق ترین چروکهای جهان.
ماسک را زدیم و جلوی دوربین موبایل من مسخره بازی درآوردیم و عکس گرفتیم و خندیدیم. 
بعد ماسک را شستیم و من توی آینه روشویی نگاهش کردم. گفتم ببین چه خوب شد. رسیدگی کن به پوستت دیگه. خودش را نگاه کرد و گفت آره، خیلی بهتر شد. تن داده بود دیگر به نقشش. 
وقتی داشت می رفت بخوابد گفت میدونی؟ من پوستم به عزیز رفته. خیلی خوبه. گفتم اوهوم و به عکسهایمان توی موبایلم نگاه کرده بود. قلبم انگار هنوز فشرده می شد توی اون شیارهای عمیق. 

۱۳۹۲ فروردین ۱۹, دوشنبه

ويندوز.


ساعت ده شب بود، به وقت ما البته. داشتم با وحيد، توي تهران، سر و كله مي زدم سر كتاب عكسهاي ورلدپرس سال ٩٥ كه براي فيلمش لازم داشت و از آمازون خريده بودم. توي يك پنجره ي ديگر واتساپ داشتم با يار حرف مي زدم. حرفمان گريه دار بود. من گريه ام بند نمي آمد حداقل.
وحيد مي پرسيد: عكس يه بچه ي بدون دست كنار يه سرباز آمريكايي مي بيني؟
من كتاب را ورق مي زدم يك گلوله اشك مي افتاد روي مشت بسته ي نلسون ماندلا توي يك عكسي.
مي پرسيدم: سياهه يا سفيد بچهه؟
وحيد جواب مي داد: نمي دونم كه!
توي يك پنجره ي ديگر يار داشت مي گفت كه: و اگه مي گي اينارو مي دوني كه معلومه بايد چيكار كنيم ديگه.
كتاب را ورق مي زدم پي بچه ي معلول سياه يا سفيد و اشك و آب دماغم چيك چيك مي چكيد روي جمجمه هاي سوراخ كشته ها در سودان و پوست ترك خورده ي زن پير عزاداري توي چچن.
گفتم: نيست وحيد. چيكار كنم؟
توي پنجره ي آن وري نوشتم: ريدم به كتاب وحيد.
پرسيد: چطور؟
گفتم: به اشك و مف مزين كردم عكسارو.
خنديد طبعن، به قهقهه.
بعد گفتم بذار يه چي برات بفرستم. آنونس قاعده ي تصادف بود منظورم. بجاش يه لينك جفنگي را از يوتيوب فرستادم كه ديشب كپي كرده بودم توي فيسبوك براي گلس و ليل. بعد جوابم را با آنونس شوي تازه ي لوييس سي كي داد. توي واتساپ نوشتم: هاهاها! مردك ديوانه ي بي نظير. جواب داد: عااااليه. بعد آنونس فيلم فرهادي را فرستادم. جواب داد: اوه!
پنجره ي وحيد را باز كردم. پرسيدم: شبخر؟ جواب نداد.
فكر كردم چه كنم حالا؟ گريه م ماسيد كه! حرف جدي مان چي شد پس؟ سرم و تخم چشمهام درد مي كرد.
فكر كردم ولش كنم ديگر اين وقت شب. 
نگفتم كه مي روم بخوابم كه بهم شبخير و خوب بخوابي و بوس بگويد.
هيچي نگفتيم بهم اصلن.

۱۳۹۱ بهمن ۳۰, دوشنبه

اگر زبانم لال بهش بگویید فارسی اش بد است...

فرمودند که:
فعلن بیا بغلم. بیا یه کم راحتی بکش. بعدن خونه رو تمیز می کنیم.



۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

از تهران تا سارايوو


قبل از شنيدن اين خبرهاي بد بود.
من داشتم آماده مي شدم براي مهماني، از توي موبايلم فرهاد داشت مي خواند كه:
اي كاش آدمي وطنش را...
با مكث كشنده روي ن. وطننننش را.
گفتم قبول داري در تمام قرون و اعصار وطن چنان به ما فرو رفته كه نتوانسته ايم نفس بكشيم از زير بار سنگينش؟
هزار سال شعر و شر داريم من باب وطن. انقدر كه انگار نشده كه سر فرصت بنشينيم از چيزهاي ديگر بگوييم. كه هرگز نشد كه ما يك جاي اين جهان بزرگ بنشينيم و ماستمان را بخوريم و وطننننمان نچُكد به ما.
گفت آره. فكر كنم مفهومي به غمگيني وطن را فقط ما داريم و بوسنيايي ها.
گفتم لامصب، هزار سال آخر؟ 

۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

همه ي عمرم نمي دانستم در واقع!


داشتيم بر مي گشتيم. جاده دراز و بي نهايت بود انگار و باران مي باريد.
سرم درد ملويي مي كرد.
گفتم ببين چه عجيب است خوشحالي و خوشبختي. داشتم به دخترك فكر مي كردم كه توي مهماني ديشب باهاش حرف زده بودم. آقاي ناظري داشت هوار مي كشيد. داد زد كه چي؟ صداي ناظري را خفه كردم و گفتم ببين خوشبختي هيچ تعريفي ندارد. گفت هوم. گفتم يك وقتي هست كه از بيرون نگاه مي كني و مي بيني چه زندگي خوب و آرام و راحتي. كار داري، خانه ي قشنگ نقلي داري، شب از سركارت بر مي گردي به امن و امان خانه ات و عشق هم هست. جوري هست كه از دور ديده مي شود، با چشم غيرمسلح. بعد خوشحال نيستي. راضي نيستي. من نمي فهميدم اين را. فكر مي كردم لابد يك فرمولي است. مثل دستور آشپزي. آب و برنج و روغن و نمك را بگذاري روي گاز. مي شود نپزد؟ مي شود پلو نشود تهش؟ 
بعد ديشب دخترك بهم گفت كه خوشحال است. چشمهايش برق مي زد و مي گفت كه خوشحال است. رفته بود سيصد كيلومتر دور كه درس بخواند. پنج روز هفته را از خانه ش، از عشقش دور بود ولي خوشحال بود. هر هفته جمعه مي كوبيد و مي آمد تا خانه و يكشنبه مي كوبيد و مي رفت تا دانشگاه.
بعد خوشحال بود ولي.
گفت كه تمام آخر هفته را كه دارد تميزي مي كند، لباس مي شورد و غذاي هفتگي مي پزد را خوشحال است.
گفت كه تمام سه ساعت راه را توي قطار، از هر طرف، شوق دارد كه برسد.
من فكر كردم كه احتمالن خوشبختي براي بعضي ها امنيت خانه و رابطه و كارشان نيست. خوشبختي براي بعضي ها شوق است لابد. موتور محركه شان شوق است اصلن.
گفتم آدم نمي فهمد كه. نمي فهمد كه اين تصوير سخت دوري و مهجوري گاهي چه بهتر كار مي كند براي آدم از زندگي كارمندي و خانه ي نقلي و معشوق دم دست.
گفت تو چي؟ تو را چي خوشحال مي كند؟
نمي دانستم.

۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

هشتصد سال تنهايي


دلم معمولن چيزي نمي خواهد. چيز خاصي منظورم بود.
هدف غايي روزهام معمولن اين است كه كار را دوام بياورم، سوار ترام بشوم، بعد دوباره سوار اتوبوس بشوم و برسم خانه. بعد در را باز كنم و خانه گرم و بهم ريخته و آشنا باشد.
بله. نه ز ياري، نه ز ديار و دياري.
خانه ساكت باشد، با فنجانهاي چاي نشسته كه نشان مي دهد من تنها آدم زنده ي اين قلمروام. اصل بقاي فنجانهاي نشسته اصلن. اينكه اگر من چاي نخورم، فنجاني اضافه نمي شود و اگر من نشورمشان، فنجاني كم نمي شود. همين به من آرامش مي دهد. همين چيز عادي غم انگيز.
بعد شلوار نرم گشاد بپوشم با گرمكن لك دار از وايتكس يا رنگ مو يا شراب. لباس زشت راحت هم بهم آرامش مي دهد. 
گرسنگي تنها مشكلم است. گاهي مجبورم آرامش مطلق خانه را بهم بريزم براي شكم خيره سر پيچ پيچ. همين دلخورم مي كند. دوست داشتم با همان چاي و بيسكوئيت نسكافه كه، هر سه چهار روز يكبار، توي راه برگشتن از كار مي خرم زنده و سير مي ماندم. دلم بيشتر وقتها نمي خواهد كه حرف بزنم. حرفي ندارم و خوشحالم از اينكه حرفي ندارم. فقط مي ترسم كه آدمهاي نزديكم را برنجانم و اين است كه هر دو سه روز يكبار تلفن هايشان را جواب مي دهم و زبان مي ريزم كه سرم شلوغ بوده و صداي زنگشان را نشنيده ام. 
واقعيت اما اين است كه دلم مي خواهد تلفن را پرت كنم به دورترين نقطه و دراز بكشم روي كاناپه ي سياه با كوسن هاي رنگي و هيچ كاري نكنم. قبلن سريال و فيلم مي ديدم. الان حوصله ندارم. دلم مي خواهد صدايي نباشد. اگر مي توانستم بچه ي زرزروي صاحبخانه را هم خفه مي كردم. 
به نظرم سكوت خوب است. تنهايي خوب است. شب خوب است.
بقيه ي چيزها دردسر دارند. واقعن هرچيز ديگري، هرچيز كوچك ديگري، دردسر دارد و من نمي توانم. حوصله و انرژي دردسر را ندارم.
چيزي نيست به گمانم كه بيارزد به دردسرش.
امتحان كرده ام همه را.

۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه

چيزهايي هست كه بهتر است نداني


يك وقتي هم هست كه جواب يك ايميل طولاني را دادن مي شود يك كوه، مي آيد مي نشيند روي دوش آدم؛ مثلن نصف شب جمعه كه از ددر دودور آمده باشي، فكر مي كني بايد جوابش را بدهم، بايد، بايد. بعد هي ايميل را از سر تا ته، از ته تا سر، ازچپ به راست، از راست به چپ مي خواني و فكر مي كني كه چه بنويسي آخر؟
من فكر مي كنم كه آدمها نبايد از زندگي همديگر بروند. بايد بجنگند و تلاش كنند و بمانند. ولي اگر نخواستند و نشد و رفتند، ديگر نبايد براي هم نامه بنويسند كه. نامه ي طولاني با جزئيات كه چي؟
يك رفاقتي بوده كه ريده شده بهش، يك عشقي بوده كه مرده، يك همكاري، همراهي چيزي بوده كه ديگر نيست. 
اين نيست بودن خب درد دارد. من خودم وقتي دارم جان مي كنم كه نبُرم و نروم دارم به همين سختي فكر مي كنم لابد. هي دلم مي خواهد خوب آدمي كه ازم مي رود يا ازش مي روم را شيرفهم كنم كه ببين، بعدش هيچي نيست. بعدش فقط نيستي هست. بيا شجاع باشيم و قبولش كنيم. نرويم هر شش ماه يكبار يك بهانه اي، عكسي، شعري، داستاني، بامبولي در بياوريم و بهم ايميل بزنيم كه دردش را كمتر كنيم. نامردي است كه يك آدمي كه گوشه ي دلت بوده، هر از گاهي يك نامه اي بنويسد و سردستي و هول هولكي  از باران بنالد يا از ماگ جديدي كه خريده تعريف كند يا يك خبري بدهد كه فلان كار را گرفته و بيسار چيز را فروخته. آدم چه بكند با اين اطلاعات آخر؟ آدم مي خواند كه هوا سرد شده آنجا، بعد هي به ذهنش فشار مي آورد كه ببيند كت گرمش چه شكلي بوده بعد مي بيند كه اي داد! ديگر نمي داند كه طرف چه لباسي مي پوشد مي رود زير باران. مي بيند كه لابد ماگي كه برايش خريده بوده را شكسته يا گم كرده. مي بيند كه نمي تواند تصورش كند سركاري كه نمي داند چيست. مي بيند كه واقعي ترين تصويري كه دارد از آن آدمي كه رفته برمي گردد به چندين سال پيش و اين تكه تصويرهاي پراكنده، كه از توي ايميل با خشونت پرت مي شود به سمتش، كمكش نمي كند كه حس نزديكي كند. مي بيند كه هر چيزي بيشتر يادش مي آورد كه چيز ديگري نيست بعد از رفتن آدمها.
دلم مي خواهد بجاي سه هزار صفحه ايميلش برايش بنويسم كه چند وقت پيش عكسي را كه توي كيوسك ايستگاه قطار آمستردام گرفته ايم را پيدا كردم. پشتش نوشته بود ٤ نوامبر ٢٠٠٩. دلم مي خواهد بهش بگويم كه خنده ي خوبي توي چشمهاش توي آن عكس هست. دلم مي خواهد بگويم كه پوليور يقه هفت جگري پوشيده و بوي گردنش هنوز مي پيچد توي دماغ من وقتي به عكس زل مي زنم. دلم مي خواهد بگويم فقط اين عكس براي من وجود دارد و مي دانم چيست. چيزهاي ديگر را نمي دانم. نمي خواهم بدانم.