۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

هشتصد سال تنهايي


دلم معمولن چيزي نمي خواهد. چيز خاصي منظورم بود.
هدف غايي روزهام معمولن اين است كه كار را دوام بياورم، سوار ترام بشوم، بعد دوباره سوار اتوبوس بشوم و برسم خانه. بعد در را باز كنم و خانه گرم و بهم ريخته و آشنا باشد.
بله. نه ز ياري، نه ز ديار و دياري.
خانه ساكت باشد، با فنجانهاي چاي نشسته كه نشان مي دهد من تنها آدم زنده ي اين قلمروام. اصل بقاي فنجانهاي نشسته اصلن. اينكه اگر من چاي نخورم، فنجاني اضافه نمي شود و اگر من نشورمشان، فنجاني كم نمي شود. همين به من آرامش مي دهد. همين چيز عادي غم انگيز.
بعد شلوار نرم گشاد بپوشم با گرمكن لك دار از وايتكس يا رنگ مو يا شراب. لباس زشت راحت هم بهم آرامش مي دهد. 
گرسنگي تنها مشكلم است. گاهي مجبورم آرامش مطلق خانه را بهم بريزم براي شكم خيره سر پيچ پيچ. همين دلخورم مي كند. دوست داشتم با همان چاي و بيسكوئيت نسكافه كه، هر سه چهار روز يكبار، توي راه برگشتن از كار مي خرم زنده و سير مي ماندم. دلم بيشتر وقتها نمي خواهد كه حرف بزنم. حرفي ندارم و خوشحالم از اينكه حرفي ندارم. فقط مي ترسم كه آدمهاي نزديكم را برنجانم و اين است كه هر دو سه روز يكبار تلفن هايشان را جواب مي دهم و زبان مي ريزم كه سرم شلوغ بوده و صداي زنگشان را نشنيده ام. 
واقعيت اما اين است كه دلم مي خواهد تلفن را پرت كنم به دورترين نقطه و دراز بكشم روي كاناپه ي سياه با كوسن هاي رنگي و هيچ كاري نكنم. قبلن سريال و فيلم مي ديدم. الان حوصله ندارم. دلم مي خواهد صدايي نباشد. اگر مي توانستم بچه ي زرزروي صاحبخانه را هم خفه مي كردم. 
به نظرم سكوت خوب است. تنهايي خوب است. شب خوب است.
بقيه ي چيزها دردسر دارند. واقعن هرچيز ديگري، هرچيز كوچك ديگري، دردسر دارد و من نمي توانم. حوصله و انرژي دردسر را ندارم.
چيزي نيست به گمانم كه بيارزد به دردسرش.
امتحان كرده ام همه را.

۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه

چيزهايي هست كه بهتر است نداني


يك وقتي هم هست كه جواب يك ايميل طولاني را دادن مي شود يك كوه، مي آيد مي نشيند روي دوش آدم؛ مثلن نصف شب جمعه كه از ددر دودور آمده باشي، فكر مي كني بايد جوابش را بدهم، بايد، بايد. بعد هي ايميل را از سر تا ته، از ته تا سر، ازچپ به راست، از راست به چپ مي خواني و فكر مي كني كه چه بنويسي آخر؟
من فكر مي كنم كه آدمها نبايد از زندگي همديگر بروند. بايد بجنگند و تلاش كنند و بمانند. ولي اگر نخواستند و نشد و رفتند، ديگر نبايد براي هم نامه بنويسند كه. نامه ي طولاني با جزئيات كه چي؟
يك رفاقتي بوده كه ريده شده بهش، يك عشقي بوده كه مرده، يك همكاري، همراهي چيزي بوده كه ديگر نيست. 
اين نيست بودن خب درد دارد. من خودم وقتي دارم جان مي كنم كه نبُرم و نروم دارم به همين سختي فكر مي كنم لابد. هي دلم مي خواهد خوب آدمي كه ازم مي رود يا ازش مي روم را شيرفهم كنم كه ببين، بعدش هيچي نيست. بعدش فقط نيستي هست. بيا شجاع باشيم و قبولش كنيم. نرويم هر شش ماه يكبار يك بهانه اي، عكسي، شعري، داستاني، بامبولي در بياوريم و بهم ايميل بزنيم كه دردش را كمتر كنيم. نامردي است كه يك آدمي كه گوشه ي دلت بوده، هر از گاهي يك نامه اي بنويسد و سردستي و هول هولكي  از باران بنالد يا از ماگ جديدي كه خريده تعريف كند يا يك خبري بدهد كه فلان كار را گرفته و بيسار چيز را فروخته. آدم چه بكند با اين اطلاعات آخر؟ آدم مي خواند كه هوا سرد شده آنجا، بعد هي به ذهنش فشار مي آورد كه ببيند كت گرمش چه شكلي بوده بعد مي بيند كه اي داد! ديگر نمي داند كه طرف چه لباسي مي پوشد مي رود زير باران. مي بيند كه لابد ماگي كه برايش خريده بوده را شكسته يا گم كرده. مي بيند كه نمي تواند تصورش كند سركاري كه نمي داند چيست. مي بيند كه واقعي ترين تصويري كه دارد از آن آدمي كه رفته برمي گردد به چندين سال پيش و اين تكه تصويرهاي پراكنده، كه از توي ايميل با خشونت پرت مي شود به سمتش، كمكش نمي كند كه حس نزديكي كند. مي بيند كه هر چيزي بيشتر يادش مي آورد كه چيز ديگري نيست بعد از رفتن آدمها.
دلم مي خواهد بجاي سه هزار صفحه ايميلش برايش بنويسم كه چند وقت پيش عكسي را كه توي كيوسك ايستگاه قطار آمستردام گرفته ايم را پيدا كردم. پشتش نوشته بود ٤ نوامبر ٢٠٠٩. دلم مي خواهد بهش بگويم كه خنده ي خوبي توي چشمهاش توي آن عكس هست. دلم مي خواهد بگويم كه پوليور يقه هفت جگري پوشيده و بوي گردنش هنوز مي پيچد توي دماغ من وقتي به عكس زل مي زنم. دلم مي خواهد بگويم فقط اين عكس براي من وجود دارد و مي دانم چيست. چيزهاي ديگر را نمي دانم. نمي خواهم بدانم. 

۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

يه چيزي بده من بزنم كه ديگه خوشحال باشم


يك رفتاري در خودم مشاهده مي كنم به اسم خشم. قبلن ترها هم عصباني مي شدم ولي خشم انگار يك درجه شديدتر است از عصبانيت. شديدتر، غليظ تر، خالص تر. اغلب نمي توانم كنترلش كنم. از دستم در مي رود. كارهاي عجيب و غريب مي كنم. حرفهاي عجيب و غريب مي زنم. بعدش طوفان كه مي گذرد برمي گردم با تعجب خودم را نگاه مي كنم. مي ترسم از خود خشمگينم. ترسناكم. قوي ام. صدايم بلند است. نمي ترسم. حرفم را مي زنم. ترسش اينجاها نيست. ترسش اين است كه در مود خشماگينم آدمها ارزششان را برايم از دست مي دهند. ارزششان را نه البته. منظورم اين است كه مراعات نمي كنم كه نرنجانمشان، حتي اگر خيلي دوست و نزديك و رفيق باشند.
حتي بعدش هم پشيمان نيستم از اينكه آدمها را رنجانده ام. دارم به يك غول تبديل مي شوم!
خشمم قوي و مجاب كننده است. 
امروز دوبار خشمگين بودم براي مثال. كنترلش كردم. بعضي وقتها هنوز مي توانم. فوقش يكي دو ساعت تلخم توي خودم.
اولين بارش توي پاساژ گنده اي بود كه داشتم خريد مي كردم. جريان اين بود كه به مدت يك ساعت و بيست دقيقه داشتم سعي مي كردم سوتين بخرم. اغراق نمي كنم به والله. هيچ چيزي نبود كه به درد من بخورد. حالا چيز خاصي هم نمي خواستم. منجوق و مليله و گيپور دوست ندارم. همين. بعد فروشگاه به چه بزرگي چيزي كه به درد من بخورد نداشت. گريه ام گرفته بود. ظاهرن سايز من جزو سايزهاي بازارپسند محسوب نمي شود. بعد چيكار مي كنند؟ ابر و پنبه مي تپانند توي سوتين. ايده احمقانه، شكل زشت، سوتين ناراحت و سنگين. چرا خب؟ چرا نمي گذارند زنها با تنشان صلح كنند؟ همه بايد تن بدهند به كليشه ي زن جذاب ممه گنده؟ دلم مي خواست راه بيفتم دنبال تك تك مردان توي فروشگاه، با سوتين ها. با كپه ي سوتين هايي كه برده بودم توي اتاق پرو. برم ازشان بپرسم آقاي محترم! شما ممه ي گنده دوست داري؟ شما سايز كاسه ي سوتين برات معياره؟ بيا بدبخت! اين چيزيه كه تحويل مي گيري. يه مشت ابر و پنبه. بدبخت. بدبخت. اين آخري ها را دلم مي خواست در حالي بگويم كه چوب لباس زير را مثل شلاق به سر و روش مي زنم.
نكردم ولي. كظم غيض كردم. تا ده شمردم. سوتين ها را گذاشتم توي اتاق پرو. تند و عصباني از در فروشگاه زدم بيرون. به تمام مردان تنها يا با شريك پرسه زن توي قسمت لباسهاي زير هم چشم غره رفتم. 

بار دومش وقتي بود كه نود مي ديدم.
وقتي مي ديدم چطور درود، لابد به صرف شهر كوچك بودنش و توي لرستان بودنش، الكي تحت فشار است. آدمها، پير و جوان و بچه، راه افتاده بودند كف زمين را آبگيري مي كردند. شب قبل از بازي. لابد سرد هم بوده. چون آبرويشان مي رفت! درواقع چون بايد آبرو جمع مي كردند. آبرو يك چيزي است كه اگر در شهر كوچكي توي لرستان باشيد خودبخود نداريد. مايه ي جوك و مسخره و پيش داوري هستيد. بعد جورش را بايد اينجور بكشيد كه همه چيز مرتب باشد. بعد مربي حريف مي گويد "برعكس اون چيزي كه شنيده بوديم" دروديا ميزبان خوبي بودن. دلم مي خواست بزنم توي دهن آقاي مربي. كظم غيظ كردم چون نمي توانستم. دستم نمي رسيد. خشم غل غل مي كرد توي دلم ولي. در لپ تاپ را بستم در لحظه. سعي كردم آرام بشوم. 
به چيزهاي خوب فكر كنم، به چيزهاي خوب.
الان كه دارم مي نويسم ولي خشم دوباره آمده بالا. تا زير چانه ام. غرق مي شوم يك روزي توي خشم لابد. توي خشم غليظ چسبناك و تمام آدمهايي كه وقت خشمگين بودنم دلشان را شكانده ام يا حرف درشت بهشان زده ام و رنجانده امشان با هم هورا مي كشند.

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

ناخوانده نقش مقصود


با گلس و سمز نشسته بوديم توي يك رستوراني توي آمستردام.
داشتيم از رابطه حرف مي زديم، از قوانين عام رابطه.
سمز مي گفت كه دلش نمي خواهد محتاط بشود توي عشق. من بي رحمانه شانه بالا مي انداختم كه بالاخره كه مي شوي. بالاخره كه تجربه يادت مي دهد كه خودت را حفظ كني از درد زياد. مي گفت كه نمي خواهد. دلش مي خواهد هزار باره سرش بخورد به سقف بلند عاشقي و بيفتد زمين اصلن. من نمي فهميدم چي مي گويد. من از اصالت دادن به رنج بدم مي آيد. ايني كه مي گويند درد كشيدن از تو آدم بهتر و كامل تري مي سازد به نظرم چرت است. مانيفستم اين است كه درد از تو آدم ترسوتر و بدبخت تري مي سازد، اگر مي تواني ازش حذر كن. واللا!
سمز مي گفت كه توي كتاب جاناتان فرانزن خوانده كه 
"Pain hurts but it won't kill you"
خواستم بگويم گاهي هم مي كشد، ديده ام كه بكشد.
به جاش گفتم دردش براي من زياد است.
آن حال بيچارگي اش ديوانه ام مي كند. اين كه ببينم خودم را كه مي رود دوباره آن درد شديد را بكشد و آگاهي ام به اينكه هيچ چيز و هيچ كس نمي تواند به خود طفلكي دلشكسته ام كمك كند. گفتم از آن حال متنفرم و هرجور شده خودم را حفظ مي كنم ازش.
گلس گفت اين در كه بسته نمي ماند تا ابد كه. يك مدتي مي شود بستش. گفت شايد راهش اين باشد كه خودت را مدام بگذاري در معرض درد. بگذاري ترك بشوي، بگذاري خيانت ببيني، بگذاري شكسته بشوي و ببيني كه نمي ميري. ببيني كه هرچقدر سخت مي گذرد.
خود ترسيده ام را بغل كردم توي دلم. گفتم بهش كه نترس باباجان. گلس براي خودش مي گويد. من نمي گذارم كه دوباره تركت كنند، نمي گذارم اذيتت كنند. نترس بچه جان.
براق زدم توي حرفش كه خب چرا؟ چرا بايد اين كار را بكنم اصلن؟
گلس بي خيال خنديد و گفت چراش را آقاي حافظ گفته اند ديگر

عاشق شو ار نه روزي كار جهان سر آيد...

مشكوك نگاهش كردم. 
دلم يك جورهايي گير كرده لاي بيت حافظ بچه جان. اگر راست گفته باشد چه؟
مي خواهم نگذارم كه درد بكشي ولي اگر راست گفته باشد چه؟

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

دکتریت آو فیلوسوفی!

تمام شد.
به گمانم هنوز باور هیچ کداممان نشده. دیشب که آمدیم بخوابیم پرسیدم چه احساسی داری. گفت هیچ!
مسخره اش کردم که مثل راحل حرف می زند ولی خودم هم دلم می خواست جوری مچاله بشوم توی تخت که شکل هیچ تناولی باشم. یک فشار مداومی بوده که دیگر نیست و من بلد نیستم که ما چه شکلی خواهیم بود بیرون از این فشار، غوطه ور در این سبکی.
از تمام دیروز دلم می خواهد یک تصویر را نگه دارم تا ابد.
نه آن یک ساعت عذاب آور سوال و جواب را که کنار ناخنهایم را می کندم و نگاهش می کردم، با تمرکز، جوری که انگار بخواهم با نگاه خیره یک انرژی ای بفرستم که جوابها را بلد باشه.
نه آن لحظه ی عجیبی که لوله ی قرمز مدرکش را دادند دستش.
نه حتی کلیک کلیک دوربین ها، خنده ها، بغل ها، بوسه ها و مبارک باشد های بعدش را.
نه حتی آن بار نیمه تاریک انباشته از دوستی و محبت و مستی را.
فقط دلم می خواهد یک تصویر کوتاه از آخر شب را نگه دارم توی حافظه ام که فرشاد یخ را می گرداند دور لیوان شیشه ای ویسکی اش، منظم و ریتمیک. علی پای پنجره سیگار می کشید. هومن روی زمین نشسته بود، تکیه داده بود به کمد و از آی پدش خبرهای مناظره ی اوباما و رامنی را برایمان می خواند. آریو دراز کشیده بود روی تخت، ساکت. دان نشسته بود پشت میز کامپیوتر و روی میز یواش ضرب گرفته بود. من ولو روی مبل، پالتوی صورتی رسمی ام را کشیده بودم روی خودم. باد سردی می آمد از پنجره ی باز و نامجو می خواند.
می خواند.
می خواند دور ایران تو خط بکش...خط بکش....بابا خط بکش.
من رد نگاهم به کیسه ی نیمه باز آجیل روی میز بود.

آن آرامش را، همان آرامش را دلم می خواهد تا ابد نگه دارم.

۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

فوتم کنید بالا!


اگر از من بخواهید برایتان از خانه ام حرف بزنم،  قطعن برایتان از برورهاوس استرات شماره ی ۴۰ حرف می زنم. آخ که غم عالم به دلم است از ترک کردنش!

روزی که برای اولین بار دیدمش، عاشقش شدم. یک خانه ی دیگر را قولنامه کرده بودم قبلش ولی این را که دیدم دلم رفت. خانه ی دیگر بزرگتر بود و ارزانتر و دورتر به مرکز شهر. یادم می آید که با ویل نشستیم توی میدان دم در خانه تا من تصمیم بگیرم. باید زود تصمیم می گرفتم. چرا تصمیم گرفتن انقدر راحت تر بود برام؟
ویل دفتر سیمی اش را در آورد و شروع کرد به نوشتن خوبی ها و بدی های هرکدامشان. خیلی هم اصولی و خارجی. من نگاهش می کردم و تاییدش می کردم. خودم می دانستم دلم رفته ولی. آبحوی دوم را که زدیم گفتم می دانی چی؟ می گیرمش.
گرفتمش.
روی ابرها بودم، روی ابرها. تمام وقتی که داشتم برایش وسیله می خریدم، تمام وقتی که خودم را تصور می کردم که توش زندگی می کنم.
 به نظرم قشنگ است. به نظرم بهترین جاست.
کاش اگر آدم نمی تواند وطنش را همچون بنفشه ها فلان کند، خانه اش را می توانست اقلن.
بعد من خانه ام را می زدم زیر بغلم و درست وسط وسط شهر جدید پهنش می کردم. این همه مرثیه خواندن برای یک خانه عجیب است؟ شما بگیرید که خانه نمادی است از هر چه که من دوست داشتم در شهر قدیم. بهتر شد؟ حالا بذارید روضه م را بخوانم.
من ۱۲ ماه توی خانه ام زندگی کرده ام. البته انقدر تویش زندگی کرده ام که حسابش از دستم در رفته. از ویل توی همین خانه جدا شدم. یعنی دیدمش که دارد از پله ها می رود پایین و در چوبی بزرگ را پشت سرش می بندد، برای همیشه.
ٔیکی را برای اولین بار توی بالکن دلباز همین خانه بوسیده ام. 
دان برای اولین بار توی همین خانه کنار دستم نشسته و با هم دوربین سفارش داده ایم. بعد توی همین خانه باهم جین تونیک درست کرده ایم و فیلم دیده ایم. توی همین خانه هی دیدمش و هی حرف زدیم.
اصلن توی این خانه خیلی حرف زده ام. با نج، با پ، با الف، یا لام، با همه ی حروف الفبا.
یک شبی هم من رفتم نشستم توی بالکن و دان با یکی دیگر خیلی حرف زد. من؟ یخ کرده بودم و سیگار می کشیدم، نصف پاکت. شب خوبی نبود. شاید هم بود. نمی دانم.
من خیلی توی این خانه گریه کرده ام. توش خندیده ام هم. الان گریه ها بیشتر یادم می آید متسفانه. گریه های جدایی، دلتنگی، ناچاری. خنده هم هست. با خانوم و آقا. خنده های بلند، خیلی بلند را یادم هست.
آهنگ هم زیاد گوش کرده ام. سرما هم بسیار خورده ام.
ها. مریض زیاد شدم توش. زیاد تبدار و بیحال بوده ام توی تختم. زیاد هنگ اور بوده ام و خوشحال که توالت دم دستم است. توی حمام شیشه ایش هی خودم را شسته ام. آشپزی هم کرده ام گاهی. 

یگ الان داشت می گفت خانه در مورد خوشحالی است. یعنی دقیقش گفت که خانه یعنی اینکه آدم باید خوشحال باشد وقتی که می رود توش.
خانه ام از این لحاظ خیلی خانه بود. من همیشه خوشحال بودم وقتی داشتم می رسیدم بهش.
می خواهم روضه را تمام کنم کم کم. شاید راهش این باشد که خانه ی بعدی هم همین قدر من را بغل کند. همین قدر خانه ام بشود. امید کمی دارم ولی.
روی ابرها نیستم.
ٔٔ

۱۳۹۱ تیر ۲۰, سه‌شنبه

سحر-آب

من برای سهراب مادری کرده ام.
الان خودم خنده ام گرفت. بچه ی هفت ساله مادری بلد است مگر؟ من بلد بودم. از ناکجا لابد.
ساعتها منتظر می نشستم تا عمه از مطب بیاید، دستگاه را بگذارد روی شکم قلنبه اش و من صدای قلبش را بشنوم. صدای قلبش مثل صدای سم یک گله اسب بود. می خوابیدم به پشت، روی بازوی عمه و فکر می کردم یک بچه ی درسته ی آدم چطور توی یک شکم قلنبه جا می شود آخر.
قرار بود دختر باشد. اسمش هم مهرناز باشد که به من بیاید. چشمهاش هم آبی باشد، به نظرم چشم آبی قشنگ تر بود.
به دنیا که آمد، عمه از بیمارستان زنگ زد که: پسره، اسمش سهرابه. چشماش آبیه ولی.  از تمام قرارهایمان چشم آبی، که بعیدترین بود، درست درآمده بود.
 هنوز صبحی که آمدند خانه  را یادم است.  قشنگ و قلنبه و چشم آبی بود.
طبقه ی بالای سر ما زندگی می کردند آن روزها. از مدرسه که می آمدم یک راست می رفتم بالا. بچه ی لجباز گریه اوووی پلشتی بود. از ساعت سه و چهار بعدازظهر ونگ می زد تا شش و هفت که از نفس بیفتد. شاید هم مریضی چیزی بود. نمی دانم. تحملش وحشتناک بود ولی.
گاهی من بودم و عمه، گاهی من بودم و باباش، گاهی من و مادربزرگم...من همیشه بودم ولی.
من بودم وقتی اولین جمله ی کاملش را گفت. که با انگشت چاقش اشاره کرد به گنجشکی که از سر  دیوار همسایه پریده بود و گفت: جیجه رَت. 
تمام سالهای کودکی اش به من گفت: دَ دَ. یک کلمه ی الدفشن لری است به معنی خواهر بزرگ. عمه یادش داده بود. بزرگتر هم که شد گفت دَدَ بناز.
بعد غذا خوردن یادش دادم. توی اتاق بزرگ آفتاب گیر آن خانه ی قدیمی. روی یک ملافه ی سفید چرک. هی قاشق پر کردم و دادم دستش و بردمش نزدیک دهنش.  هی مثل خنگها قاشق را چپه کرد و خالی بردش توی دهنش و ونگ زد که چرا غذا نمی آید تو دهنش. خنگ نبود ولی. باهوش ترین بچه ای بود/هست که دیده ام.
خاطره اگر بخواهم ازش تعریف کنم پانصدهزار صفحه می شود. فایده هم ندارد
چه فایده که بدانید که وقتی بعد از ساعتها جیغ زدن می خوابید من تکان تکانش می دادم تا بیدار بشود و  من بتوانم باهاش بازی کنم.
یا اینکه روزهای آفتابی هی می بردمش از آفتاب به سایه یا از سایه به آفتاب تا تنگ و گشاد شدن مردمک سیاه را توی چشمهای روشنش ببینم و غش غش بخندم.
یا که یکبار وقتی داشت جلوم دوچرخه سواری می کرد پشت درختها قایم شدم تا فکر کند گم شده و گریه کند.
یا اینکه ویلون قد خودش را می گرفت دستش و من براش الهه ی ناز می خواندم تا تمرین کند. قهر می کرد همیشه آخرهاش که چرا یواش می خوانی. دستش درد می گرفت. خیلی کوچولو بود برای ویلون.
یا اینکه لحظه ای که خداداد به استرالیا گل زد من از شوق سرش را که روی پام بود کوبیدم به زمین. برای همین لابد وقتی همه ی ایرانی های زمین خوشحال بودند سهراب یک فندق روی سرش داشت و بخاطرش گریه ی راستکی می کرد.
ممم...بد قلق بود. این را بدانید ولی. یک سرتق واقعی وحشی با قشنگ ترین چشمهای آبی دنیا.
چهارساله که شد چشمهاش رفتند پشت عینک تا درشت تر هم به نظر بیایند. انگار که یک چیز تزیینی را بگذارند پشت ویترین.
یک روزی هم پا شدند رفتند آمریکا. برای من همین قدر غیرمنتظره بود. که یک روز پا شوی و ببینی یک گوشه از دلت نیست. رفته. رفته آمریکا. آمریکا هیچ معنی ای نداشت برای من. عدم بود انگار. دیدارهای دو سه سال یکبار هم چیزی از این نیستی کم نمی کرد. سهرابی وجود نداشت دیگر. یک آدمی، هر بار درازتر از بار قبل می آمد و هنوز صدایم می کرد دَدَ. دو سه بار آخری که آمدند کم کم عوضی شده بود. نوجوان شده بود. آن جور بدی که پسرهای آمریکایی نوجوان می شوند. دوستش نداشتم دیگر. بعد هم که دیگر نیامد. عمه و دخترش تنها می آمدند. بار آخر يادم می آید که توی فرودگاه بغلم کرد و بغض کرده بود. فرودگاه امام و نکبت هایش وجود نداشتند هنوز و مهرآباد همان یک بغض است توی ذهن من. از پسر نوجوان عوضی ای که شده بود بعید بود آن بغض.
بعدش سهراب تمام شد ناگهان. عوضی هم نبود دیگر. شد یک صدای دورگه ی لهجه دار که بگوید: هلو. مامانم نیست. تو کی هستی؟ اُکی! می گم که زنگ کردین.

من غصه نمی خوردم دیگرو دلم تنگش نمی شد. رفته بودم دانشگاه. خودم یک سر داشتم و هزار سودا. سهراب ماند یک گوشه ی عدم، توی آمریکا تا...همین امسال.
یعنی درست ترش تا همین پارسال که ما اینجا همدیگر را دیدیم. یک کمی بهتر شده بود شدت عوضی بودنش. مردی بود ناگهان که تار می زد، فوتبال بازی می کرد و کرنل درس می خواند.
بی ربط بودیم بهم ولی.
یکبار هم دعوایمان شده بود. سر اینکه شیوه ی زندگی ما را، که درس خواندن و مثل خر کار کردن است، مسخره کرده بود. دعوای بدی بود. بهش گفتم که اس-هل است. مانده بود ته دلم از سالها. قهر کردیم. حرف نزدیم. پول برایش مهمترین چیز بود. نمی فهمیدیم هم را.

برگشتند آمریکا و سه ماه بعدش توی فیس بوک پیغام داد که می آیی برویم جام ملتهای اروپا؟ عشق مشترکمان به فوتبال سر جایش بود.
گفتم بریم. چک کردم دیدم فینال توی اوکراین است که ویزا می خواهد و بلیطش هم گران، خیلللللی گران. گفتم برویم نیمه نهایی؟ دماغش را کج کرد اول. دو هفته بعد مسیج زد که بریم.
من تازه شروع کرده بودم به کار. کل پس اندازم شد بلیط مسابقه و هواپیما و سه روز اجاره ی اتاقی در ورشو.

می ارزید ولی.  سهراب زنده شد برای من دوباره و همین کافی بود.
لحظه به لحظه اش اذیتم کرد و حرصم داد. سر اینکه نرود بنشیند توی گرانترین رستوران شهر و برای من ران گنده ی خوک سفارش ندهد. برای اینکه صد یورو الکل گران نریزد به معده ش و من بترسم که حالش بد شود. برای اینکه من را تا صبح توی بارها نگه ندارد، در حالیکه دارم از خواب می میرم و برای لاسیدن های توی بار پیر شده ام. اینکه هی لپم را نکشد و آروغ نزند و من را به حدی از جنون و استصال نرساند که روی پله های خانه ی قدیمی ای توی ورشو جیغهای هیستریک بزنم که ولم کن، دست از سرم بردار! برای اینکه دستش را توی گوش و دماغم نکند. پای گنده ی پشمالوش را موقع خواب نیندازد روی شکمم. وقتی بوی عرق می دهد دوش بگیرد. با ویدهای هلند خودکشی نکند و چه و چه.

همه ی این ها می ارزید به اینکه یک شب بنشینیم توی یک رستورانی و ساعتها از خاطراتمان حرف بزنیم و بخندیم.
می ارزید که دیشب دست سنگینش را بیندازد دور گردنم و بگوید: فقط سه نفر توی این دنیا بیش تر از من دوست دارن ها، دایی و زندایی و عزیز (مادربزرگم).

دیشب رفت آشغال عوضی. دلم تنگش شده.