۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

در تار عنکبوت تنیده

داشتم اخبار بی بی سی می خواندم در باب روابط تیره و تار ایران و بریتانیا در 60 سال اخیر، بعد دیدم یک جایی یک مقام مسئولی از بریتانیا گفته:
ایران و بریتانیا زندانی پیشینه ی روابط خود نباشند و فلان و بهمان.
خواستم بگویم مقامات ایران گول نخورند یک وقتی با این حرف. ناممکن است. من عمری است تلاش کرده ام که زندانی پیشینه ی روابط خود نباشم؛ زندانی روابطم با ملیتم، زندانی روابطم با خانواده ام، زندانی روابطم با آدمهای گذشته و نگذشته ام ولی می دانم که نمیشود.
یک جایی دم های خروس بر قسم های حضرت عباسم پیروز می شوند و این همه غل و زنجیر می ریزند بیرون. 
توصیه ی من به ایران و بریتانیا این است که با پیشینه ی خود صلح کنند. بپذیرندش و یک راهی پیدا کنند که این زندان کمی دلپذیرتر باشد برای هر دو طرف. راهش را اگر پیدا کردند به من هم بگویند لطفن.

تشکر هم می کنم.

۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

از خشونتها، وقتی دیده نمی شوند

خب در واقع مامان من از خانواده ی پولداری نبوده. البته استانداردهای پولداری 50 سال پیش فرق داشته با حالا ولی با هر استانداردی مامان من از خانواده ی مایه داری نبوده. متوسط؟ نخیر. به نظرم از متوسط هم پایین تر بوده اند. البته انقدر پول داشته اند که عزیز جانم هر هفته دست سه تاشان را بگیرد ببرد سینما و برایشان موز و بادوم هندی بخرد ولی اینها دلیل نمی شود که. من بوی فقر را خوب حس می کنم وقتی مامانم از بچگی هاش حرف می زند. 
بابای بابام، ما بهش می گوییم باباجان، خودش با کار و تلاش زیاد از دایره ی فقر خانوادگی اش زده بیرون. البته فقیر خیلی خاصی نبوده اند ولی پدرش بعد از مردن زن محبوبش (مادر باباجانم) کار نمی کرده. می نشسته توی خانه و با عکس دلبرش حرف می زده. به نظر من خیلی هم دلیل موجهی است برای فقر. بابا جانم 15 ساله که بوده تصمیم گرفته دیگر مدرسه نرود و کار کند و پولدار بشود. شده. خیلی هم پولدار شده. با این همه حتی بابام هم از خانواده ی پولداری نبوده. من نمیدانم چرا. تمام آدمهای دور و بر من متوسط اند. متوسط پایین یا متوسط بالا. خیلی هم فرق نمی کند. 
با این همه من خیلی وقتها توی مدرسه یا خوابگاه دانشگاه بچه مایه دار محسوب می شدم. الان احمقانه است ولی من از این خجالت می کشیدم. به نظرم بچه مایه دار بودن ضدارزش بود. اصلن نمی شد که بهش افتخار کرد. من سالهای سال موجودی حساب بانکی ام را از دوستهام قایم کرده ام. پدر و مادرم هم خیلی اصراری نداشتند که من از پول به شیوه ی پولدارها استفاده کنم. پول چیز محترمی است برای ما هنوز. فرق نمی کند چقدر داشته باشیمش.
من توی ایران هم با آدمهای مثل خودم می پریدم، کمی بالاتر یا پایین ترش فرقی نداشت. مدل دانشجویی متوسط می گذراندیم و خوش می گذشت. من به تعداد انگشتان دستم توی تهران رستوران شیگالا پیگالا رفته ام. فست فود؟ کافه؟ به تعداد موهای سرم که روز به روز کمتر می شود. بله. لایف استایل زندگی من و همه ی خانواده و دوستان و دور و بری هایم متوسط است. متوسط محتاط حتی.
بعد آمدم اینجا و به یمن شهریه ی نجومی دانشگاه با بچه مایه دارها دم خور شدم. پول شهریه ام حسرت ابدی زندگی من است. با اینکه پولش فشار چندانی به زندگی ما نیاورد (ما متوسط ها سیستم پس انداز داریم) ولی من خیلی غصه اش را می خورم. حتی اینکه دو هفته بعدش رفتم سرکار و مستقل شدم هم چیزی از داغ دلم کم نمی کند. چی میگفتم؟
آها. من حواسم بود که شکل این پولداری ها نیستم. پولدار بودن به نظرم ضدارزش نیست دیگر ولی ارزش هم نیست هنوز. حواسم ولی هست که نگذارم مقدار پول آدمها برایم چیز مهمی بشود، که روی روابط انسانی م با آدمها اثرگذار باشد. واقعیتش این است که هست ولی.
این همه که حرف زدم همه اش مقدمه ی این بود که بگویم مامان یکی از دوستهای اینجام، که پولدار است خیلی، مامانم را دعوت کرده بود به دوره ی زنانه. مامانم تصوور چندانی ندارد از دوره ی زنانه ی پولداری. من هم نداشتم قبلن. از لابلای حرفهای دوستهام یک چیزهایی دستگیرم شده ولی. یکهو ترسیدم که ای بابا! مامان من برود بین اینها بنشیند چه بگوید آخر؟ مامان من همه ی عمرش سخت کار کرده، برای هر چیزی که میخواسته. حالا هی برود بنشیند بین فی فی و ژی ژی و آخرین اخبار مانیکور و فیلان را بشنود که چه؟! این حرفها به مامان من خیلی دور است. یعنی ممکن است برود مانیکور کند گاهی، ولی مسئله ی زندگیش این نیست. چه جوری بگویم برایتان. خودتان بفهمید که چی می گویم.
ترسیدم که برود 4 ساعت بنشیند آنجا و عذاب بکشد. هی یک چیزهایی بشنود و یک چیزهایی بگوید که از خودش دور است. فکر کردم باید مواظب باشد که چی می گوید و چی می پوشد و چی می خورد بر اساس جو شدید مهمانی و مهمانهاش. فکر کردم که یک باری گذاشته می شود روی دوشش به اسم "آبروی بهناز". باید مواظب باشد که نریزد. که بخواهد وجهه ی من را، خانواده ی من را، حفظ کند.
حالم بد شد. گفتم مامان اینجوری است. اگر بهت خوش نمی گذرد نرو. گفت بد نیست برای تو و دوستیت با فلانی؟ گفتم ولم کن بابا. هیچی برای من بد نیست. مهاجرت اگر یک جذابیت داشته باشد برای من این است هیچ چیز برایم بد نباشد.
به نظرم معاشرت با آدم خیلی پولدارها، وقتی آدم را اذیت می کند، یک خشونتی است که باید ازش فرار کنم. که نباید بهش تن بدهم.
ران مامان، ران!

۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه

ویرانه بیا بشین، یه سر اومده بودیم خودتو ببینیم ها

پسرعمه ام یک دوست دارد اسمش سازه است. توی فیس بوک دیدم که براش نوشته بود "سازه دلم برات تنگ شده، کجایی؟" یعنی مثلن می توانست به سازه بگوید "سازه یه تک پا بیا اینجا ببینمت پسر". یا مثلن یکی بهش می گوید "سازه دیرت نشه، بدو".
می شد اسم من ویرانه باشد با این حساب.
مثلن می شد یک آشنای قدیمی توی خیابان ببیندم و بگوید "وای ویرانه، چقدر این خط های ریز زیر چشمت بهت اومده ها". من تشکر می کردم و رد می شدم.

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

چهار ماه و سه هفته و دو روز

در من دختر کوچولوی امیدواری هست که هر روز صبح با زنگ ساعت به دنیا میاد.
دختر کوچولویی که فکر می کنه امروز اون روزیه که تو برمی گردی.
دخترک هر شب، درست قبل از اینکه بخوابم می میره.
اینه که آخر شبا انقدر درد دارم، انقدر عزادارم. 

۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

یک صداهای گنگی هنوز توی گوشم می پیچد که بخواب رو آب...بخواب روی آب...

من پنج ساله بودم وقتی مامان برای اولین بار اسمم را کلاس شنا نوشت.
شنا کردن، خوب شنا کردن، تنها انتظاری بود که مامانم به عنوان یک شناگر از دخترش داشت. هنوز هم انتظاراتش خلاصه می شود در اینکه ورزش کنم، خوشحال باشم و قرصهای ویتامینم را بخورم. برعکس بابا که دلش می خواهد با خوشبختی من از دنیا انتقام بگیرد.
به هرحال، منِ پنج ساله شناگر خوبی بودم، این را خانم یگانه معلممان به مامان گفته بود. خوب شنا می کردم ولی به خاطر مامانم. خودم از آب می ترسیدم، مثل سگ. هنوز هم می ترسم. خیلی خوب شنا می کنم ولی از آب می ترسم، از غرق شدن می ترسم. از خفه شدن می ترسم. 6-7 جلسه که گذشت ما را بردند قسمت عمیق. من خوب بودم. خانم یگانه باز به مامانم گفت. چیزی توی این مایه ها که دخترتون به خودتون رفته ماشاللاه! من همین الان هم حسرتم این است که به مامانم نرفته ام. خانم یگانه ی بدبخت چه می دانست خب. من هیچ به مامانم نرفته ام متاسفانه. فرداش کلاس نداشتیم ولی با مامانم رفتیم استخر. بردم توی عمیق و گفت شنا کن ببینمت. من میخواستم ببیند من چقدر خوبم، چقدر به خودش رفته ام. توی دلم ولی مثل سگ از آب می ترسیدم. مامانم هیچ وقت نمی فهمد من چقدر عاشقش بودم و هستم به نظرم. هیچ وقت نمی فهمد من در پنج سالگی م داشتم بخاطر عشقش خودکشی می کردم.
من پریدم توی آبی که به نظرم بی انتها می آمد. تا وسط هاش رفتم. حتی حالا می بینم که تا تهش هم می توانستم که بروم. ترسیدم ولی. شل شدم، رفتم زیر آب. مامانم هول شده بود. من دست و پا می زدم. آب می رفت توی دماغ و دهن و ریه هام. من باز دست و پا می زدم. آرام نمی ماندم که مامانم ببردم به کنار. جان می کندم. چنگ می انداختم به مامانم، به زندگی. بعدن جای چنگ هایم را روی بازو و صورت مامان دیدم.
از دار دنیا همین جان سختی برایم مانده از آن روزگار.
مامانم رفت کمک آورد و چند نفری من را نجات دادند. بعد همین طور که دلم را فشار می دادند تا آبها را بالا بیاورم به هم می گفتند که من قوی ترین و پرزورترین غریقی بوده ام که تا بحال دیده اند. شدت دست و پا زدن من پنج ساله را توی هیچ آدم در حال مرگ دیگری ندیده بودند. ترس من را نمی کشد، من را شل نمی کند. من را وحشی می کند. کاری می کند که من دیوانه وار دست و پا بزنم.
ترس من همه ی عمر از غرق شدن بوده. هی وا نداده ام. هی چنگ زده ام و جای چنگم روی زندگی همه ی آدمهای نزدیکم مانده. امشب برای اولین بار توی زندگی ام دیدم که دارم غرق می شوم و نا ندارم که دست و پا بزنم. آدم برای ابد پنج ساله و ده ساله و پانزده ساله نمی ماند متاسفانه. امشب دیدم که بد نیست بگذارم که غرق بشوم. یک آدمی را که ناامیدانه آمده بود نجاتم بدهم را کنار زدم. فکر کردم که بابا آدمی را که مثل سگ از آب میترسد نمی شود تا ابد نگه داشت توی قسمت عمیق. هیچ آدمی نمی تواند تا ابد دست و پا بزند.
الان؟
 می دانم که دارم غرق می شوم. می ترسم. خیلی می ترسم ولی می دانم که خفه می شوم. چیز دیگری به ذهنم نمی رسد. 

۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

آب نمی شوند؟

من هنوز نمی توانم بفهمم یک آدمی چه جوری تاب می آورد که بند کفشهایش را با حوصله ببندد، کیفش را روی دوشش خوب جا بندازد، زیپش را ببندد، پله ها را آرام یکی یکی پایین برود، دم در برگردد آن یکی دیگر را نگاه کند،  بعدش در را ببندد و از رابطه بزند بیرون.
من؟
من وقتی از رابطه می روم بیرون که جان به لبم رسیده. می دوم تمام راه را. کفشم را گاس که لنگه به لنگه بپوشم یا کیفم را جا بگذارم. اصلن من وقتی می روم که بخواهم همه چیز را جا بگذارم.

۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را


عزیزکم

هر بار که ته نامه یا چت مان می نویسی بیا بغلم و من نمی توانم، چیزی ازمن کم می شود.
چیزی بقدر آغوش دور واقعی تو.