۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

وقتی جهان هستی یک آیینه می گیرد جلوت و حرفی نداری که بزنی

مامانم موقع ظرف شستن گریه می کرد. آروم و بی صدا.
هی اسکاچ رو سفت می کشید به ته قابلمه ی تفلون یا به سطح قاشق چوبی و اشکهاش روی گونه هاش لیز می خوردن پایین. گاهی دماغشو یواش می کشید بالا یا با آستینش، اونجایی که دستکش رزمریم زرد تموم می شد اشکاشو پاک می کرد. حواسش بود که هیچی صدا نده. ظرفها رو آروم آروم می چید کنار هم، با حوصله. انگار که بخواد ظرف شستن رو طول بده درست به اندازه ی اشکهاش. مثل وقتهایی نبود که عصبانی بود یا با بابا دعواش شده بود و ظرفها رو بهم می کوبید و سمفونی خشمش رو به گوش همه می رسوند.
همخونه هاش؟ بابام بودیم و من.
بابام کجا بود؟ جلوی تلویزیون بود و فوتبال می دید یا که روزنامه می خوند یا که جدول حل می کرد. آیا می دونست که مامان توی آشپزخونه بی صدا گریه می کنه؟ نمی دونم. هرگز هم نخواهم دونست. فرقی هم نمی کرد به گمونم.
من کجا بودم؟ بچه که بودم مثل موش می چسبیدم به چهارچوب در آشپزخونه و با التماس به مامان نگاه می کردم. گریه علامت بدی بود و من توی دلم غم داشتم. دلم می خواست برم جلوتر و نازش کنم. گاهی هم می رفتم جلوتر و به در نارنجی کابینت اولی تکیه می دادم و با چشمای پر از ترس و التماس زل می زدم به مامان. زمین اشپزخونه سرد بود. در آهنی کابینت سرد بود. من مچاله و مچاله تر می شدم و مامان هیچ وقت سرش رو بلند نمی کرد از روی ظرفها که منو ببینه. می دونست اونجام؟ نمی دونم. هرگز هم نخواهم دونست. فرقی هم نمی کرد به گمونم.
بزرگتر که شده بودم اغلب می رفتم توی اتاقم. عصبانی می شدم از دستش. به نظرم زن ضعیف منفعلی می اومد. شکل زنهای توی سریالهای تلویزیون میشد. گاهی هم که طول می کشید خیلی، می رفتم و از صف لیوانهای به دقت کنار هم چیده شده یکی رو بر می داشتم. آب می خوردم و دوباره می ذاشتم کنار دستش. موقع رفتن یه نگاه منزجرانه/فکورانه ای هم بهش می نداختم. می خواستم بهش بگم زن سنتی ضعیف و بدبختیه که باید تنها و بی صدا اشک بریزه و کاری نکنه و تن بده. چقدر آدم در نوجوانیش ظالم و نفهمه.
دلم نمی خواست که مامانم اشک بریزه. دلم میخواست قهرمان باشه. بریزه، بشکنه، اعتراض کنه، طغیان کنه و ما رو ول کنه بره پی یه زندگی بهتر و شادتر. مامانم ولی قهرمان نبود. یه زن معمولی محکم بود که توی یه جامعه ی مردسالار درس می خوند و کار می کرد و جون می کند تا موفق و موفق تر باشه و شبها برای ما خورشت قورمه سبزی می پخت و می ذاشت توی یخچال. هرگز هم مارو ول نکرد که بره پی یه زندگی شادتر و بهتر.
من یه روزی باید ازش تشکر کنم برای اینکه قهرمان نبود و ما رو نذاشت بره. هرچند هنوزم گاهی فک می کنم کاشکی گذاشته بود و رفته بود و اینو هی بهش می گم. ظالم و نفهمم هنوز.
حالا چی؟
چند روز پیش مچ خودمو گرفتم که داشتم ظرف می شستم و گریه می کردم. از اون وقتهای مامانم 10 سالی جوونتر بودم و زن بدبخت سنتی و منفعلی هم نبودم. عینهو مامان گریه می کردم ولی. حتی عین مامان اسکاچ رو می کشیدم به بدنه ی لیوانها، آب می کشیدمشون و می چیدمشون کنار بقیه. حواسم هم بود حتی که به جز صدای شرشر یکنواخت آب، صدای بلندتری نباشه. 
همخونه هم نداشتم.
صرفن گریه داشتم و یک کوه ظرف نشسته که باید شسته می شد. وقت هم یک چیز لوکسی بود که نداشتم برای هر دو. نمی شد که بشینم یه دل سیر گریه کنم و بعدش پا شم، اول صورتمو بشورم بعدش ظرفارو. خواب هم مهمه و ادم کارمند باید به این فک کنه که چه جوری می تونه حتی شده نیم ساعت بیشتر بخوابه.

بعله. روزگار همین قدر حروم زاده است و به همین زودی از آدم انتقام می گیره. 

۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

آقای بیدل دهلوی هم خیلی سال پیش گفته بودند*


گفت هی مدام مثل جنس بنجل من را پس نده به خودم. یک چند وقت تحمل کن، بلکم اندازه ات شدم.




*
من در تو گریزان شدم از فتنه خویش
من آنِ توام، مرا به من باز مده

۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه

بوسه های بیهوده و جفتکهای فرسوده

قبلش غر مبسوطی زده بودم که یک امشب را زیاده روی نکن. صبح باید زود پا بشویم برویم پی زندگی مان. حوصله هنگ اور ندارم. قول داده بود که مثل سیب زمینی کنار دست من بنشیند، تمام شب را.
شراب را که دادیم دست دال خندید. گفت شراب آخه؟ ویسکی فلان ساله ی بهمان نشان دارم برایتان. چشم غره رفتم. کسی نگاهم نمی کرد. خورد توی دیوار و برگشت. دال افتاده بود روی دور تعریف از زابلی ها. اینطور که دستگیرم شد خفن ترین آدمهای دنیا باید باشند. من قصه دوست دارم، یک کمی ته مایه ی افسانه داشته باشد، بیش تر. با دهان باز زل زده بودم که دال برایم از هامون و رستم و سورنا و سه مغ و اینها بگوید. افسانه ی زابلی ها که تمام شد دیدم دو نفری ته وسیکی دال را درآورده ایم. شوخی شوخی. اولش اینجوری که میخواستم زیاد و تند نخورد. از دستش می گرفتم و لب تر می کردم. آخرهاش جدی وارد بازی شده بودم. ویسکی فلان ساله بهمان نشان خوبی بود. چرا ما کم مست می کنیم. درست نیست واقعن.
بعدش سرم گرم شده بود به تعریف دخترها. خاله زنکی می کردیم و خوش می گذشت. یادم نیست که چه جوری افتادم به دام بحث هایی از قبیل دموکراسی غربی و جنگ عراق و وضعیت فلسطین و اسرائیل. برای اولین بار بعد از سالها، داشتم با رگ گردن بادکرده حرف می زدم. احساساتی شده بودم و حد منطق توی حرفهایم به منفی بی نهایت میل می کرد. مهم نبود. یک مفهوم هایی بود توی سرم از هزارسال پیش که به کسی نگفته بودم چون بچه گانه، احساساتی و نپخته به نظر می آیند.
سالهاست که به نظرم دموکراسی موجود در جهان، بسته شیک و مجلسی دیکتاتوری است به همراه کنترل هوشمندانه ی فکر مردم. همین قدر بدبینانه. به گمانم یک شیشه ویسکی دیگر می توانست حرفهای من و مسلمانهای بنیادگرای انتحاری را یک کاسه کند حتی. گفتم بسیار از ج.ا متشکر و ممنونم که در شستشوی مغز آدمها ناشی است و ما از دستشان در رفته ایم. خیلی چیزهای دیگر هم می گفتم. خوب یادم نیست. یک جاییش را یادم است که حرف والس با بشیر بود و حرف صبرا و شتیلا و اینکه لبنانی ها و اردنی ها و مصری ها خودشان خیلی هم جنایتکارترند از اسرائیل و یادم می آید که من فریاد می زدم که من به دام این حرفها نمی افتم. می گفتم که کشتن، کشتن است و هیچ چیز نسبی ای در کشتن آدمهای بی گناه وجود ندارد. افتاده بودم لای منگنه ی دو تا آدم واقع بین نسبی گرا و نفسم بند آمده بود.  یک جا وسط بحث دان گفت که جنگ منطق خودش را دارد. به نطرم اینجا من حتی عربده کشیده بودم که حالم از منطق حاکم بر جهان بهم می خورد. بله. دارم توش زندگی می کنم. بله. برای یک همین یک جرعه دموکراسی نسبی عاریتی ترک وطن کرده ام اما یادم نمی رود که حالم را بهم می زند. نمی خواهم که یادم برود. دلم می خواهد که توش زندگی کنم و منتقدش باشم. هر روز، هر روز. نخیر. خسته نمی شوم.
بیرون که آمدیم گفتم که نمی فهممتان. نمی فهمم که چه طور تن می دهید به قوانین بازی به این کثیفی. آن هم "ما"، ما که جانمان انگاری که مال توله ی سگ باشد. بند باشد به بالا و پایین آمدن قیمت نفت و باروت.
بغلم کرد و گفت عزیزم. نسل شما هنوز منقرض نشده؟ هنوز باورتان نشده که کاری از دست شما آیده آلیست ها بر نمی آید به جز گند زدن به دنیا؟ از هیتلر گرفته تا خمینی.
گفتم هه! شما نسبی گراها چی؟ که هی تن می دهید و باج می دهید و هی ذره ذره ذوب می شوید توی سیستم تا وقتی که همان رویای تغییرات کوچک و قدمهای کوچک و جایگزین کردن بدترین با بد هم یادتان برود؟ که قورتتان بدهد بی رحمی قانونی گهی به بهش تن داده اید؟ ما؟ ما خب شاید نشویم گاندی و ماندلا. شاید شانس بیاوریم و یک نویسنده ای، آهنگسازی، شاعری، فیلمسازی، چیز تاریک عبوسی ازمان بیرون بیاید. شانس هم نیاوریم می ایستیم کنار گود و نگاهتان می کنیم. با ناامیدی، با مشتهای گره کرده ی بی زور. اقلن اما مومن بوده ایم.
گفت که حالش از مومنین و مومنات بهم میخورد. گفت یک چیز کمتر کلیشه ای پیدا کن و حالت را بنویس. بلکم همینگوی ای چیزی شدی.
بعد بوسیدیم هم را. انگار که تمام شب را از مسافرت و هوا و طعم ویسکی حرف زده باشیم.

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

?Saving hands will you save me

در یک جای عجیبی از زندگی ام هستم که هر تصمیمی بگیرم دهنم صاف است. تصمیم هم نگیرم دهنم صاف است.

۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

حالا که خوب می دونی دلم هواتو کرده

برگشته ام به 22 سالگی م.
همانقدر وحشی و افسارگسیخته و بی برنامه. کوله م انگار با دهن نیمه باز همیشه کف اتاق منتظر است که دو تا بلوز و یک شلوار بیندازم توش و راه بیفتم. می شود فیلم ساخت ازم، روی دور تند. آدمهای جدید، هیجانهای شدید. وا داده ام؟!
اگر به من پارسالی م می گفتی که دو روزه می روم بروژ با آدمهایی که تا حالا ندیده ام، باور می کردم؟ یا که اگر می گفتی با سه تا آدم جدید، مست و پاتیل، 5 صبح زیر ایفل هایده خواهم خواند؟
من از زندگی جدیدم می ترسم ولی. از این مهمانی ها، از این خنده ها، از این سرخوشی ها که می دانم عمرشان یک شب و یک روز است دست بالا. اینها من را یاد تو می اندازند. من را یاد 22 سالگی ام می اندازند. چرا انقدر خوب است؟ دلم می خواست خوب نبود انقدر. دلم می خواست زندگی را جدی می گرفتم. مگر همه ی عمر هی فکر نکرده ام که جدی است این لعنتی و هر کسی را که غیر از این فکر می کرده از اطرافم تارانده ام؟ نکند همین باشد زندگی!
من می ترسم اگر همین باشد.
اگر همین باشد تو را چه کنم؟ این خیال که تو را به هوای هیچ و پوچ از دست داده ام را چه کنم؟
بار حسرت این 5-6 سال را چطور بکشم؟
این 5-6 سالی را که می توانستیم باهم کوله بکشیم و بزنیم به کوه، توی خاک و خل دراز بکشیم و تا خود صبح سعدی بخوانیم، که می شد توی ظرفهای هزار سال نشسته نیمرو درست کنیم و سیگار بپیچیم و دود کنیم. اگر زندگی همین باشد چه؟ اگر من، همه ی عمرم، آدم همین زندگی بوده باشم چه؟ مگر من تو را و آن زندگی را به هوای این رها نکرده بودم که بروم دنیا را ببینم، درس بخوانم و موفق بشوم؟ مگر فکر نکرده بودم که تو آدم زندگی جدی و متعهدانه و بالغانه نیستی؟ مگر من فرار نکرده بودم از "در لحظه، در اوج" زندگی کردن با تو؟

کاش موقت باشد این روزهای زندگی ام وگرنه که تو را باخته ام. تو که اصل جنس بودی را فروخته ام به کپی های بنجل تقلبی. خودم را، خود دیوانه ی 22 ساله ام را فروخته ام اصلن. ارزان ارزان، تو بگیر مفت.

۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

در تار عنکبوت تنیده

داشتم اخبار بی بی سی می خواندم در باب روابط تیره و تار ایران و بریتانیا در 60 سال اخیر، بعد دیدم یک جایی یک مقام مسئولی از بریتانیا گفته:
ایران و بریتانیا زندانی پیشینه ی روابط خود نباشند و فلان و بهمان.
خواستم بگویم مقامات ایران گول نخورند یک وقتی با این حرف. ناممکن است. من عمری است تلاش کرده ام که زندانی پیشینه ی روابط خود نباشم؛ زندانی روابطم با ملیتم، زندانی روابطم با خانواده ام، زندانی روابطم با آدمهای گذشته و نگذشته ام ولی می دانم که نمیشود.
یک جایی دم های خروس بر قسم های حضرت عباسم پیروز می شوند و این همه غل و زنجیر می ریزند بیرون. 
توصیه ی من به ایران و بریتانیا این است که با پیشینه ی خود صلح کنند. بپذیرندش و یک راهی پیدا کنند که این زندان کمی دلپذیرتر باشد برای هر دو طرف. راهش را اگر پیدا کردند به من هم بگویند لطفن.

تشکر هم می کنم.

۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

از خشونتها، وقتی دیده نمی شوند

خب در واقع مامان من از خانواده ی پولداری نبوده. البته استانداردهای پولداری 50 سال پیش فرق داشته با حالا ولی با هر استانداردی مامان من از خانواده ی مایه داری نبوده. متوسط؟ نخیر. به نظرم از متوسط هم پایین تر بوده اند. البته انقدر پول داشته اند که عزیز جانم هر هفته دست سه تاشان را بگیرد ببرد سینما و برایشان موز و بادوم هندی بخرد ولی اینها دلیل نمی شود که. من بوی فقر را خوب حس می کنم وقتی مامانم از بچگی هاش حرف می زند. 
بابای بابام، ما بهش می گوییم باباجان، خودش با کار و تلاش زیاد از دایره ی فقر خانوادگی اش زده بیرون. البته فقیر خیلی خاصی نبوده اند ولی پدرش بعد از مردن زن محبوبش (مادر باباجانم) کار نمی کرده. می نشسته توی خانه و با عکس دلبرش حرف می زده. به نظر من خیلی هم دلیل موجهی است برای فقر. بابا جانم 15 ساله که بوده تصمیم گرفته دیگر مدرسه نرود و کار کند و پولدار بشود. شده. خیلی هم پولدار شده. با این همه حتی بابام هم از خانواده ی پولداری نبوده. من نمیدانم چرا. تمام آدمهای دور و بر من متوسط اند. متوسط پایین یا متوسط بالا. خیلی هم فرق نمی کند. 
با این همه من خیلی وقتها توی مدرسه یا خوابگاه دانشگاه بچه مایه دار محسوب می شدم. الان احمقانه است ولی من از این خجالت می کشیدم. به نظرم بچه مایه دار بودن ضدارزش بود. اصلن نمی شد که بهش افتخار کرد. من سالهای سال موجودی حساب بانکی ام را از دوستهام قایم کرده ام. پدر و مادرم هم خیلی اصراری نداشتند که من از پول به شیوه ی پولدارها استفاده کنم. پول چیز محترمی است برای ما هنوز. فرق نمی کند چقدر داشته باشیمش.
من توی ایران هم با آدمهای مثل خودم می پریدم، کمی بالاتر یا پایین ترش فرقی نداشت. مدل دانشجویی متوسط می گذراندیم و خوش می گذشت. من به تعداد انگشتان دستم توی تهران رستوران شیگالا پیگالا رفته ام. فست فود؟ کافه؟ به تعداد موهای سرم که روز به روز کمتر می شود. بله. لایف استایل زندگی من و همه ی خانواده و دوستان و دور و بری هایم متوسط است. متوسط محتاط حتی.
بعد آمدم اینجا و به یمن شهریه ی نجومی دانشگاه با بچه مایه دارها دم خور شدم. پول شهریه ام حسرت ابدی زندگی من است. با اینکه پولش فشار چندانی به زندگی ما نیاورد (ما متوسط ها سیستم پس انداز داریم) ولی من خیلی غصه اش را می خورم. حتی اینکه دو هفته بعدش رفتم سرکار و مستقل شدم هم چیزی از داغ دلم کم نمی کند. چی میگفتم؟
آها. من حواسم بود که شکل این پولداری ها نیستم. پولدار بودن به نظرم ضدارزش نیست دیگر ولی ارزش هم نیست هنوز. حواسم ولی هست که نگذارم مقدار پول آدمها برایم چیز مهمی بشود، که روی روابط انسانی م با آدمها اثرگذار باشد. واقعیتش این است که هست ولی.
این همه که حرف زدم همه اش مقدمه ی این بود که بگویم مامان یکی از دوستهای اینجام، که پولدار است خیلی، مامانم را دعوت کرده بود به دوره ی زنانه. مامانم تصوور چندانی ندارد از دوره ی زنانه ی پولداری. من هم نداشتم قبلن. از لابلای حرفهای دوستهام یک چیزهایی دستگیرم شده ولی. یکهو ترسیدم که ای بابا! مامان من برود بین اینها بنشیند چه بگوید آخر؟ مامان من همه ی عمرش سخت کار کرده، برای هر چیزی که میخواسته. حالا هی برود بنشیند بین فی فی و ژی ژی و آخرین اخبار مانیکور و فیلان را بشنود که چه؟! این حرفها به مامان من خیلی دور است. یعنی ممکن است برود مانیکور کند گاهی، ولی مسئله ی زندگیش این نیست. چه جوری بگویم برایتان. خودتان بفهمید که چی می گویم.
ترسیدم که برود 4 ساعت بنشیند آنجا و عذاب بکشد. هی یک چیزهایی بشنود و یک چیزهایی بگوید که از خودش دور است. فکر کردم باید مواظب باشد که چی می گوید و چی می پوشد و چی می خورد بر اساس جو شدید مهمانی و مهمانهاش. فکر کردم که یک باری گذاشته می شود روی دوشش به اسم "آبروی بهناز". باید مواظب باشد که نریزد. که بخواهد وجهه ی من را، خانواده ی من را، حفظ کند.
حالم بد شد. گفتم مامان اینجوری است. اگر بهت خوش نمی گذرد نرو. گفت بد نیست برای تو و دوستیت با فلانی؟ گفتم ولم کن بابا. هیچی برای من بد نیست. مهاجرت اگر یک جذابیت داشته باشد برای من این است هیچ چیز برایم بد نباشد.
به نظرم معاشرت با آدم خیلی پولدارها، وقتی آدم را اذیت می کند، یک خشونتی است که باید ازش فرار کنم. که نباید بهش تن بدهم.
ران مامان، ران!